# Sheesha Media > شیشه میدیا ## Posts - [طالبان، مهاجرت و مرگ؛ مثلث شوم بی‌سرنوشتی جوانان افغان](https://sheeshamedia.com/%d8%b7%d8%a7%d9%84%d8%a8%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%aa-%d9%88-%d9%85%d8%b1%da%af%d8%9b-%d9%85%d8%ab%d9%84%d8%ab-%d8%b4%d9%88%d9%85-%d8%a8%db%8c%d8%b3%d8%b1%d9%86/): چالش‌های پیچیده‌ی عصر حاضر، همیشه خاطر آسوده‌ی مرا به مخاطره می‌اندازد. از کوچک‌ترین چالش‌ها مانند تبعیضات قومی، نژادی، زبانی، دینی، جغرافیایی، جنسیتی و بی‌عدالتی اجتماعی، تا بزرگ‌ترین آن‌ها مانند تروریسم، تغییرات اقلیمی و از همه چالش‌برانگیزتر: ظهور هوش مصنوعی، همه به نحوی اذیتم می‌کند. وقتی جهان پیرامون خویش را ملاحظه می‌کنم، خود و جامعه‌ام را بسیار دورتر از قافله‌ی عصر مدرن، ساکت و ساکن در منجلاب جهل می‌بینم. ما در حال زیستن در جهان سومی هستیم؛ جایی که بزرگ‌ترین چالش نظام حاکم، اجازه دادن یا ندادن به مشارکت نیمی از پیکره‌ی جامعه (زنان) در روند پیشرفت و رفاه کشور است […] - [شب خداحافظی با رویاهایم...](https://sheeshamedia.com/%d8%b4%d8%a8-%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c%d9%85/): امشب دلتنگ تمام رویاهایم هستم. دلتنگ آن‌که دیگر نمی‌توانم به رویایی که می‌خواستم، برسم؛ رویایی که حالا فقط یک خاطره‌ی دور است. شاید امشب، شب خداحافظی با رویاهایم باشد. اما تصور این‌که باید امشب با همه‌ی آن آرزوها و امیدها خداحافظی کنم، برایم سخت و سنگین است. گرچه می‌دانم تمام تلاشم را برای رسیدن به آن رویاها کرده‌ام، اما دلم از این‌همه بی‌رحمی جهانم به تنگ آمده است. نمی‌دانم از که گله کنم؛ از زمان؟ از سرنوشت؟ از آدم‌ها؟ اما دلم می‌خواهد گله کنم از آنان‌که مرا قربانی خواسته‌های بی‌منطق‌شان کردند. از مردانی که پادشاهی کشورم را به دست گرفتند […] - [افغانستان رویایی: جایی برای پیشرفت و آگاهی](https://sheeshamedia.com/%d8%a7%d9%81%d8%ba%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%ac%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%be%db%8c%d8%b4%d8%b1%d9%81%d8%aa-%d9%88-%d8%a2%da%af/): افغانستان، سرزمینی است که دارای تاریخ کهن و فرهنگی کاملاً متفاوت و غنی است؛ سرزمینی که زیبایی‌هایش زبان‌زد تمام مردم جهان است. جایی که در هر گوشه‌وکنار آن، داستان‌هایی متفاوت از شجاعت، اراده، فداکاری و امید نهفته است؛ سرزمینی که در طی قرن‌های گذشته شاهد اتفاقات دلخراشی بوده است. متأسفانه آن حوادث، ریشه‌هایی محکم در دل این سرزمین دوانده‌اند که تا هنوز هم ما، نسل‌های جدید، هر روز با آن ریشه‌های زهراگین شکنجه می‌شویم. افغانستان، با وجود تمام سختی‌ها و مشکلات، هنوز هم استوار در برابر ظلم و ستم گروه‌های جاهل و عملکردهای ویران‌گر آنان ایستاده است. در قلب و […] - [«دیدار با تاریخ»؛ دست نزنیم تا گیر نیفتیم!](https://sheeshamedia.com/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%a7-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%d8%9b-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d9%86%d8%b2%d9%86%db%8c%d9%85-%d8%aa%d8%a7-%da%af%db%8c%d8%b1-%d9%86%db%8c%d9%81%d8%aa/): نقد و ارزیابی برنامه‌ی گفت‌وگوی سمیع مهدی با محمد محقق با تأکید بر اهمیت روایت، روایت‌گری و وظیفه‌ی اخلاقی شخصیت‌های تاریخی مصاحبه‌ی سمیع مهدی با محمد محقق که در قالب برنامه‌ی «دیدار با تاریخ» روز جمعه ۲۵ جولای ۲۰۲۵، از تلویزیون آمو پخش شد، نه تنها رویدادها و تکه‌هایی از تاریخ پرچالش افغانستان را روشن‌تر می‌کند، بلکه بُعدی مهم از روایت‌گری و ساختن تاریخ شفاهی در این سرزمین را به نمایش می‌گذارد. نقد و ارزیابی این برنامه، فراتر از شرح تکنیکی یک مصاحبه یا بررسی صحت و سقم تک‌تک گفته‌ها، مسأله‌ی مهم‌تری را نیز به میان می‌کشد که عبارت از […] - [زن در واقعیت و زن در حال حاضر در افغانستان](https://sheeshamedia.com/%d8%b2%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c%d8%aa-%d9%88-%d8%b2%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%ad%d8%a7%d8%b6%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%81%d8%ba%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa/): سال‌ها پیش برای تجلیل از روز زن به قصر دارالامان رفتم. خاله‌ام برای گرفتن کت‌وشلوارش به خانه‌ی ما آمد و آماده‌ی رفتن به جایی خاص شد. از او پرسیدم: کجا می‌ری خاله جان؟ گفت: به قصر دارالامان. پرسیدم: بخاطر چی؟ گفت: بخاطر بزرگداشت از هشتم مارچ، روز زن. پرسیدم: چه‌قسمی؟ او از من پرسید: می‌خواهی بفهمی چه‌قسمی؟ جواب دادم: اوهوم، می‌خواهم. باز گفت: خی، برو آماده شو که با هم بریم تا بفهمی! بعد از آماده شدن، با خاله‌ام به قصر دارالامان رفتم. قصر را با وسایل تزیینی نارنجی‌رنگ آذین بسته بودند. درِ ورودی را با پوقانه‌های نارنجی تزیین کرده […] - [از وضعیت ناگوار دختران افغانستان تا رویای آزادی](https://sheeshamedia.com/%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%b6%d8%b9%db%8c%d8%aa-%d9%86%d8%a7%da%af%d9%88%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d9%81%d8%ba%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a7-%d8%b1%d9%88/): هوا تقریباً گرم بود و من لباس‌های نوِ خود را پوشیده بودم. در حالی‌که قصد داشتم به خانه‌ی خاله‌ام بروم، در دلم هیجان و شادی آن روز موج می‌زد. با قدم‌هایی آرام و خوشحال راه می‌رفتم، اما ناگهان چشمم به دختری افتاد که قلبم را به درد آورد. دختری حدوداً ۹ ساله، با لباس‌هایی کهنه و کفش‌هایی پاره پاره. او در گوشه‌ای از خیابان، روی یک بوشکه نشسته بود و نگاهش به زمین دوخته شده بود. جلوتر از او، روی بوشکه‌ی دیگری، مقداری نان خشک قرار داشت که احتمالاً تنها غذای آن روزش بود. پیش رویش هم چند کتاب کهنه […] - [یک رویای شیرین یک دختر در افغانستان](https://sheeshamedia.com/%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%86-%db%8c%da%a9-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%81%d8%ba%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/): با صدای پدرم که گفت: «چی؟» بیدار شدم. چشمانم را مالیدم و آرام گفتم: «چرا چیغ می‌زنی، پدر؟» گفت: «دخترم، طالبان رفته…!» خشکم زده بود. صدایم بیرون نمی‌شد. چشمانم از همیشه بزرگ‌تر شده بود. یک دقیقه همان‌طور ماندم، واقعا تعجب کرده بودم. از درون، تمام احساساتم شعله‌ور شده بود. چیغ زدم، خیلی بلند؛ آن‌قدر بلند که حس می‌کردم خانه‌ی همسایه‌ها را هم بیدار کرده‌ام. گفتم: «واقعاً؟» پدرم سرش را تکان داد و صدای خندیدنم همه‌جا را پر کرد. می‌خواستم این خبر خوش را به همه برسانم. گوشی‌ام را روشن کردم و به تمام دوستانم زنگ زدم. صدایشان حتی از پشت […] - [دختری میان رویا و واقعیت](https://sheeshamedia.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7-%d9%88-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c%d8%aa/): من سوسن هستم؛ دختری که روزی در کوچه‌های خاکی کابل قدم می‌زد، با دفترچه‌ی کوچکی و کتاب‌های کهنه‌ی زبان چینی در دست، و دلی پر از رؤیا، خوشحال بودم. اما حالا در یک شهر بیگانه ام؛ شهری که با همه‌ی بیگانگی‌اش، به من آموخت چگونه دوباره زندگی کنم، چگونه از میان زخم‌هایی که دولت افغانستان بر جان و روانم نشاند، عبور کنم و از صفر شروع نمایم. سال‌ها در افغانستان زندگی کردم. کشوری زیبا، با مردمی خون‌گرم و مهربان؛ اما در بند محدودیت و امر و نهی. کشوری که با جهل محاصره شده است و تاوان این جهل را من […] - [کابل؛ شهری میان خاطره و مقاومت](https://sheeshamedia.com/%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%84%d8%9b-%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87-%d9%88-%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%88%d9%85%d8%aa/): من بعد از مدت‌ها، دوباره به کابل برگشتم. زندگی در این شهر را بسیار دوست دارم، اما تنها گاهی، آن هم برای مدتی کوتاه، توفیق دیدار دوباره‌اش را می‌یابم. کابل! شهری که در دل تاریخ و جغرافیا نهفته است. خیابان‌های پر پیچ‌وخم و کوچه‌های پُر از خاطره‌اش همیشه در ذهن هر کسی که آن را دیده، جای خاصی دارد. با تمام مشکلات و چالش‌هایی که دارد، این شهر هنوز هم به‌عنوان قلب تپنده‌ی افغانستان شناخته می‌شود. حتی در دل غم‌ها و دردهایی که مردمش هر روز با آن‌ها روبه‌رو هستند، کابل همچنان ایستاده و مقاوم است. در هر گوشه‌ای از […] - [بقچه‌ای از خاطرات ممنوعه؛ خاطره‌ای تلخ از یک واقعیت ناعادلانه](https://sheeshamedia.com/%d8%a8%d9%82%da%86%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d9%85%d9%86%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%9b-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%aa/): با صدای دلنشین مادرم چشمانم را باز کردم. نگاهی به اطراف انداختم و با صدایی خواب‌آلود پرسیدم: مادر جان، ساعت چند است؟ من هنوز خوابم می‌آید، وقتش نشده که بیدار شوم؟ مادرم با لحنی جدی اما مهربان گفت: خرس خانم! بیدار می‌شوی یا آب بیاورم؟ زود بلند شو، حالا ملا اذان می‌دهد، گرسنه می‌مانی! با نارضایتی گفتم: مادر، بگذار بخوابم، من گرسنه نیستم. صبح خوش! اما این بار، مادرم پتو را از رویم کشید و با قهر ساختگی گفت: زود دست و صورتت را بشوی و سر سفره بیا! با چشمانی نیمه‌باز و اخمی کودکانه گفتم: باشه…! چند دقیقه بعد، […] - [بامیان شهر آرزوها و رویاهایم](https://sheeshamedia.com/%d8%a8%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d8%a2%d8%b1%d8%b2%d9%88%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c%d9%85/): بامیان یکی از ولایت‌های تاریخی افغانستان است که در متن و بطنش هزاران قصه‌ی ناگفته و درد نهفته دارد. همان‌گونه که شاعر می‌گوید «یک جهان اعجاز دارد بامیان/سینه‌ی پر راز دارد بامیان» این شهر، شهرِ افسانه‌ها و اساطیر کهن است. زمانی که من ۶ساله بودم، در این شهر آمدم. درس و تعلیمم را شروع کردم. در 7سالگی به صورت رسمی شامل مکتب شدم. در روزهای اول خیلی زیاد مکتب را دوست نداشتم. چون تنها بودم واحساس بیگانگی می‌کردم؛ اما بعد از مدت یک هفته برای خودم دوست پیدا کردم و با آن‌ها به طرف مکتب می‌رفتم. در ساعت‌های تفریح با […] - [داوود سرخوش، صدایی با درد و امید](https://sheeshamedia.com/%d8%af%d8%a7%d9%88%d9%88%d8%af-%d8%b3%d8%b1%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%8c-%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%d8%b1%d8%af-%d9%88-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af/): من از همان دوران کودکی نام مردی را همواره در میان جامعه‌ی هزاره می‌شنیدم. چه در داخل فامیل، چه از زبان قصه‌های صمیمانه‌ی همسایه‌ها و حتی در میان تمام افراد جامعه، از خرد تا بزرگ، اسم مردی را می‌گرفتند و از او می‌گفتند. اسمی که من می‌شنیدم، داوود سرخوش بود. من آن زمان بسیار خُردسال بودم و در مورد داوود سرخوش چیزی نمی‌دانستم؛ اما حرف‌ها و صحبت‌های اطرافیانم باعث شده بود که من هم نام او را بر زبان بیاورم. با آن‌که نمی‌دانستم دقیقاً او چه کسی است و در کجا زندگی می‌کند؛ اما دوستش داشتم. سال‌ها پیش، در یکی […] - [روزِ نو، رویایی تازه: گام‌هایی به‌سوی موفقیت](https://sheeshamedia.com/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%90-%d9%86%d9%88%d8%8c-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%aa%d8%a7%d8%b2%d9%87-%da%af%d8%a7%d9%85%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a8%d9%87%d8%b3%d9%88%db%8c/): روز دوشنبه بود. با طلوع آفتاب، روز جدیدی را آغاز کردم. از خواب بیدار شدم و به ساعت نگاه کردم. عقربه‌های ساعت ۷:۴۵ را نشان می‌دادند. چند لحظه در افکارم غرق شدم. با شروع هر روز نو، احساس خوشبختی می‌کنم، زیرا هر روز فرصتی‌ست برای تجربه‌های تازه، تلاش، پشتکار و ساختن خاطراتی شیرین. هر روز را با امید و انگیزه‌ی تازه آغاز می‌کنم، برنامه‌ریزی می‌کنم تا رویاهایم را دنبال کنم، سختی‌ها را پشت سر بگذارم و به قله‌های موفقیت برسم. برایم مهم نیست که چقدر با مشکلات روبه‌رو می‌شوم یا چند بار شکست می‌خورم؛ چون باور دارم این‌ها بخشی از […] - [هر شب دختری برای آینده‌ی روشن در کابل دعا می‌کند](https://sheeshamedia.com/%d9%87%d8%b1-%d8%b4%d8%a8-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%db%8c%d9%86%d8%af%d9%87%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%84-%d8%af/): هر شب، وقتی آسمان کابل آرام‌آرام تاریک و چراغ خانه‌ها یکی‌یکی روشن می‌شود، من کنار پنجره‌ی اتاقم می‌ایستم. به آسمان نگاه می‌کنم، به ستاره‌هایی که با هم نجوا می‌کنند و با تمام وجودم دعا می‌کنم. برای چه؟ برای آینده. برای روزهایی که شاید هنوز نیامده‌؛ اما امیدشان مرا زنده نگه می‌دارد. من آن دخترم؛ دختری که در میان صدای انفجارها، بوی باروت و ترس‌های پنهانِ هر روز، باز هم به زندگی لبخند می‌زند. من، با همه‌ی کوچکی‌ام، با همه‌ی تنهایی و خاموشیِ گاه‌گاهی‌ام، باور دارم که می‌توانم دنیایم را تغییر بدهم. من ستاره‌ام؛ نه آن ستاره‌ای که در آسمان است، […] - [زهرا احمدی: ما با رویای خویش زنده می‌مانیم!](https://sheeshamedia.com/%d8%b2%d9%87%d8%b1%d8%a7-%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af%db%8c-%d9%85%d8%a7-%d8%a8%d8%a7-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%db%8c%d8%b4-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d9%85%d8%a7/): رهبران فردا (8) رویش: زهرا جان، سلام. در این سلسله از «رهبران فردا» خوش آمدی. زهرا احمدی: سلام استاد گرامی. امیدوار هستم که خوب باشید. خوش باشید، استاد! رویش: زهرا جان، دوست دارم یک مقدار از خود، خانواده‌ی خود، و از پدر و مادر خود برای ما بگویی. چند ساله هستی؟ در کجا به دنیا آمدی؟ زهرا احمدی: من زهرا هستم، متولد ۲۰۰۹ میلادی. در ولایت دایکندی به دنیا آمدم. فکر کنم که کمتر از یک ساله بودم که به مزار آمدیم. در فامیل پنج نفر هستیم. پدرم در ایران بزرگ شده و مادرم هم در ایران بزرگ شده‌است. آن‌ها […] - [کانکور، رویایی که برایم حسرت ماند](https://sheeshamedia.com/%da%a9%d8%a7%d9%86%da%a9%d9%88%d8%b1%d8%8c-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c%d9%85-%d8%ad%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af/): خبر اعلام نتایج کانکور امسال در همه‌ جا، به‌ویژه در رسانه‌ها منتشر شده بود. همه به محمدموسی، اول‌نمره‌ی کانکور امسال تبریک می‌گفتند و موفقیت او در صدر اخبار قرار داشت. اما امتحانی که من و دختران این سرزمین برایش چهار سال انتظار کشیده بودیم و برنامه برایش چیده بودیم، حتی نام‌ ما در فهرست اشتراک‌کنندگان هم نیامده بود، چه برسد به فهرست کامیاب‌ها…! امتحان کانکوری که برایش سخت تلاش کرده بودم، برنامه‌ریزی کرده بودم، ساعت‌های طولانی را صرف حل سؤال‌ها و تمرین کرده بودم. شب‌ها، با چشمانی خسته از بی‌خوابی، بیدار می‌ماندم تا مبادا جامعه‌ام در خواب جهل و گمراهی […] - [اگر می‌گذاشتند، من هم امسال امتحان کانکور می‌دادم](https://sheeshamedia.com/%d8%a7%da%af%d8%b1-%d9%85%db%8c%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86%d8%af%d8%8c-%d9%85%d9%86-%d9%87%d9%85-%d8%a7%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d9%85%d8%aa%d8%ad%d8%a7%d9%86-%da%a9%d8%a7/): یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایم، شرکت در امتحان کانکور بود. همیشه رویاپردازی می‌کردم که صنف دوازدهم را تمام کنم، آمادگی بگیرم، در امتحان شرکت کنم و در رشته‌ی دلخواهم، یعنی طب معالجوی، کامیاب شوم. حتی آرزو داشتم اول‌نمره‌ی کانکور شوم و خانواده‌ام را غافل‌گیر کنم تا بدانند دختر، خیلی قوی‌تر از چیزی‌ست که آن‌ها فکر می‌کنند. دختر، موجودی ضعیف نیست؛ بلکه مایه‌ی افتخار است. دختر یعنی رهبر نسل آینده که هیچگاه ناامید نمی‌شود و همیشه برای رسیدن به آرزوهایش تلاش می‌کند. می‌خواستم وارد دانشگاه شوم. دانشگاه کابل را خیلی دوست داشتم. تصور می‌کردم که وقتی دانشجو شدم، کوت و شلوار بپوشم، […] - [شهر ارواح؛ کابلِ بدون دختر](https://sheeshamedia.com/%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%ad%d8%9b-%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%84%d9%90-%d8%a8%d8%af%d9%88%d9%86-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1/): استاد رویش تقریباً سه سال پیش، در اولین جلسه‌ی امپاورمنت از ما دختران پرسید: «در شرایطی قرار می‌گیرید که نه شکست را می‌پذیرید، نه خودکشی می‌توانید، نه ادامه داده می‌توانید و در محدودیت‌های زیادی قرار می‌گیرید؛ نه به گذشته برگشته می‌توانید، چه راه‌کاری را پیش می‌گیرید؟» جواب این معما و پرسش استاد رویش را این روزها در شهر کابل بیشتر درک می‌کنم. محدودیت‌هایی که ایجاد شده، باعث شده ما دختران نه شکست را قبول کنیم، نه خودکشی کنیم، نه به عقب نگاه کنیم و نه برگردیم. با محدودیت‌های زیادی از سوی خانواده و جامعه گرفتار شده‌ایم. این فقط کلمات یک […] - [مقاومت و آرزوها در برابر ظلم](https://sheeshamedia.com/%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%88%d9%85%d8%aa-%d9%88-%d8%a2%d8%b1%d8%b2%d9%88%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d8%b8%d9%84%d9%85/): همه دور هم جمع شده‌ایم و از خاطرات خود می‌گوییم؛ از گذشته‌ی دور، از روزهایی که بی‌هیچ دغدغه‌ای زندگی می‌کردیم، از همان دورانی که خبری از غم و غصه، درد و رنج، طالبان، بی‌عدالتی، ظلم، ستم و محرومیت از حق تحصیل نبود. سال‌ها هم عجب رنگ عوض کرده‌اند که خیلی زود می‌گذرند. من خودم احساس می‌کنم همین دیروز بود که طالبان آمدند، اما نه… چهار سال گذشته و هنوز قدمی به‌سوی مکتب نگذاشته‌ایم؛ از حق تحصیل محروم مانده‌ایم و حتا آزادانه نمی‌توانیم در شهر و بازار و مکان‌های تفریحی گشت‌وگذار کنیم. این چه ظلمی‌ست؟ نمی‌دانم چه گناهی مرتکب شده‌ایم که […] - [ من دخترم؛ حق اشتراک در کانکور را ندارم...](https://sheeshamedia.com/%d9%85%d9%86-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d9%85%d8%9b-%d8%ad%d9%82-%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d8%b1%d8%a7%da%a9-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d9%86%da%a9%d9%88%d8%b1-%d8%b1%d8%a7-%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85/): سال نو و آغاز بهار، همان فصلی‌ست که با تمام اشتیاق در انتظارش بودم؛ تا بیاید و من بتوانم در آزمون کانکور شرکت کنم. خوب به یاد دارم، آن روزی را که همراه با برادرم، رحمت، برای اولین بار وارد صنف اول شدیم. پدر و مادرم همیشه می‌گفتند: «دیانا، یک روز داکتر می‌شود، وقتی ما پیر شدیم، او ما را تداوی می‌کند.» از همان روزها، سال‌ها را در ذهنم می‌شمردم تا ببینم در چه سالی باید کانکور بدهم و وارد دانشگاه کابل شوم. هر وقت از درس خسته می‌شدم، با خودم می‌گفتم: «باید لباس داکتری را بپوشم!» که همین فکر، […] - [سقوط افغانستان؛ زخمی بی‌مرهم](https://sheeshamedia.com/%d8%b3%d9%82%d9%88%d8%b7-%d8%a7%d9%81%d8%ba%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d8%9b-%d8%b2%d8%ae%d9%85%db%8c-%d8%a8%db%8c%d9%85%d8%b1%d9%87%d9%85/): هم‌زمان با آغاز امتحانات چهارونیم‌ماهه سال، هیاهو و زمزمه‌هایی شنیده می‌شد مبنی بر این‌که افغانستان در حال سقوط است. همه رسانه‌های اجتماعی، آمار دقیق و تازه‌ای از وضعیت کشور و ولایت‌های مختلف منتشر می‌کردند. ولایت‌های افغانستان یکی پس از دیگری، در فاصله‌های زمانی بسیار کوتاه، به دست طالبان سقوط می‌کردند و این اخبار تمام ذهن و وجودم را درگیر خود کرده بود. وضعیت آن‌قدر وحشتناک شده بود که دیگر توان آمادگی برای امتحانات را نداشتم. نه فقط من، بلکه تمام مردم کشور در شرایطی ناگوار و غیرقابل‌تحمل به‌سر می‌بردند. من که واقعاً نمی‌دانستم چه باید بکنم، تنها کاری که از […] - [روایتی از خشونت و سکوت](https://sheeshamedia.com/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%b4%d9%88%d9%86%d8%aa-%d9%88-%d8%b3%da%a9%d9%88%d8%aa/): ناخواسته از خواب پریدم و بیدار شدم. گویا صدایی مرا بیدار کرده بود؛ صدایی که در سرم می‌پیچید و نمی‌گذاشت بخوابم. به چهار کنج خانه نگاهی انداختم، اما جز تاریکی چیز دیگری دیده نمی‌شد و سکوت عجیبی در خانه حکم‌فرما شده بود. نگاه کردن به دیوارهای سرد خانه چند لحظه‌ای مشوشم کرد، اما وقتی دوباره خواستم بخوابم، آن صدا در سرم می‌پیچید و روانم را بر هم می‌زد. سرم را زیر لحاف بردم، اما هرچه چشمانم را بسته نگه داشتم، خوابم نبرد. احساس می‌کردم در بیرون از خانه، در کوچه‌های این شهر، اتفاقی در حال رخ دادن است. احساس می‌کردم […] - [بگذارید نفس بکشیم!](https://sheeshamedia.com/%d8%a8%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%af-%d9%86%d9%81%d8%b3-%d8%a8%da%a9%d8%b4%db%8c%d9%85/): ساعت پنج و پنج دقیقه‌ی عصر است. باران، مثل دانه‌های مروارید، آرام‌آرام بر بام‌های کاه‌گلی قریه فرود می‌آید و صدای شرشر آن نرم‌نرم گوشم را نوازش می‌کند. زیر کمبل نشسته‌ام و مشغول مطالعه‌ی کتاب «بگذار نفس بکشیم» هستم. در این هوای بارانی، نفس کشیدن معنای دیگری پیدا می‌کند و هرکاری هم که بکنی، لذت دیگر دارد. نفس کشیدن از عمق دل یعنی: رها کردن و دور انداختن همه‌ی درد و رنج، غصه و اندوه از وجودت، یعنی: رها کردن همه‌ی مشکلات. اما نفس کشیدن در کشوری که من در آن زندگی می‌کنم چگونه ممکن است؟ کشوری که در تبعیض جنسیتی […] - [وقتی سکوت بیشتر از هر کلمه‌ای حرف می‌زند](https://sheeshamedia.com/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%b3%da%a9%d9%88%d8%aa-%d8%a8%db%8c%d8%b4%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%87%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%85%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d8%b1%d9%81-%d9%85%db%8c%d8%b2/): گاهی سکوت خیلی بیشتر از هر کلمه‌ای می‌تواند حرف بزند. شاید هیچ‌گاه آن طور که باید صدای دختران در افغانستان شنیده نشده باشد. شاید صدایشان، که در دل شب‌ها و در گوشه گوشه‌های زندگی روزمره گم می‌شود، در سکوت به گوش می‌رسد. در سکوتی که نه به دلیل آرامش، بلکه به دلیل درد و رنج است. سکوتی که پر از آرزوهای ناتمام است. آرزوهایی که گاهی حتی جرات نداریم تا به زبان بیاریم. من که خودم دختری از افغانستان هستم، هر روز این سکوت را احساس می‌کنم. گاهی این سکوت آن‌قدر سنگین می‌شود که دیگر نمی‌توانم نفس بکشم. وقتی در […] - [مادران در افغانستان، شجاع‌ترین زنان تاریخ جهان](https://sheeshamedia.com/%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%81%d8%ba%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%b4%d8%ac%d8%a7%d8%b9%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%aa/): مادران در افغانستان، شاید برای بسیاری از مردم یک کلمه باشد؛ ولی زمانی‌که این کلمه به گوش‌ ما می‌رسد، نمادی از شجاعت، قهرمانی و صبر یک مادر در افغانستان را نشان می‌دهد. این‌ها کسانی‌اند که در طول تاریخ هرگز ناامید نشدند و به راه‌شان ادامه دادند. این دنیا چیز‌های زیادی از مادران در افغانستان بدهکار است؛ چرا که مادران ما خیلی کم برای خودشان زندگی کردند، لباس دلخواه‌شان را نپوشیدند تا ما لباس جدید بر تن کنیم و غذای خوب نخوردند تا ما سیر بمانیم. دنیا از مادران ما بدهکار هست، اما آن‌ها مدام بخشیده‌اند، سهم خودرا، حق خودرا، آرامش […] - [قاعدگی؛ دردی همراه با تابو در مسیر بلوغ دختران](https://sheeshamedia.com/%d9%82%d8%a7%d8%b9%d8%af%da%af%db%8c%d8%9b-%d8%af%d8%b1%d8%af%db%8c-%d9%87%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d9%88-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%b3%db%8c%d8%b1-%d8%a8%d9%84%d9%88%d8%ba/): در بسیاری از جوامع سنتی، به‌ویژه در مناطق دورافتاده افغانستان، طبیعی‌ترین تغییرات زیستی در بدن دختران، همچون قاعدگی، نه تنها به‌عنوان نشانه‌ای از رشد و بلوغ پذیرفته نمی‌شود، بلکه به شکلی نگران‌کننده با عزا، ماتم و فشار روانی همراه است. در چنین بسترهای فرهنگی، بلوغ دختر به‌جای آن‌که فرصتی برای آموزش، آگاهی و مراقبت‌های بهداشتی باشد، به نمادی از پایان کودکی، آغاز مسؤولیت‌های سنگین و آمادگی برای ازدواج تعبیر می‌شود؛ تعبیری که پیامدهای تلخ آن را دختران معصوم با تمام وجود احساس می‌کنند. نویسنده‌ی این متن، با نگاهی شخصی اما بازتاب‌دهنده‌‌ی یک واقعیت جمعی، تجربه‌ی نخستین قاعدگی خود را این‌گونه […] - [دختر روستایی با رویای فضانوردی](https://sheeshamedia.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%81%d8%b6%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%b1%d8%af%db%8c/): روستای سنگ‌سفید، محیطی سرسبز با آسمان آبی، ستاره‌های درخشان در دل شب و آفتاب سوزان در روشنایی روز دارد. چشمه‌های روان با آب‌های زلال، سبزه و گل‌های خندان را در کناره‌هایش جا داده‌اند که هر روز به زیبایی این منطقه افزوده می‌شود. کوه‌های سر به فلک کشیده با وقار و بلندی‌شان، زیبایی روستای سنگ‌سفید را دوچندان کرده‌اند. قدرت طبیعت و زیبایی‌هایش، محیط آرام و سرشار از محبت در دل سنگ‌سفید به‌وجود آورده است. روستای سنگ‌سفید دور از هیاهوی شهر و صدای وسایل نقلیه قرار دارد. مردم این روستا در خانه‌های کاه‌گلی و ساده، اما با محبت فراوان در کنار یک‌دیگر […] - [خزانی که زندگی یک دختر را برای همیشه تغییر داد](https://sheeshamedia.com/%d8%ae%d8%b2%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%db%8c%da%a9-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d8%aa%d8%ba%db%8c/): روزی روزگاری، دختری نه‌ساله در هرات، کودکی‌اش را با شور و هیجان سپری می‌کرد. فصل خزان سال ۱۳۹۹ بود. برگ‌ها زرد شده بودند و همه‌جا غبارآلود بود. رنگ آسمان دل‌نشین و زیبا شده بود و پرندگان بر شاخه‌های درختان چهچهه می‌زدند. نسیم خنکی می‌وزید و بوی خاک نم‌خورده‌ی خاک در فضا پیچیده بود. همه‌ی سرگرمی‌هایش رفتن به صنف انگلیسی، مکتب و بازی با دوستانش بود. دختری پرانرژی بود که هنگام قدم‌زدن بی‌وقفه حرف می‌زد، می‌خندید و از رؤیاهایش می‌گفت. عاشق آواز خواندن بود؛ همیشه زیر لب زمزمه می‌کرد و با خودش تصور می‌کرد روزی صدایش در گوشه‌وکنار دنیا شنیده خواهد […] - [از آزادی تا محدودیت‌های طالبانی؛ تغییر رفتار در خانواده‌ها](https://sheeshamedia.com/%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d8%ad%d8%af%d9%88%d8%af%db%8c%d8%aa%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b7%d8%a7%d9%84%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%9b-%d8%aa%d8%ba%db%8c%db%8c/): با تسلط طالبان بر افغانستان، یکی از بزرگ‌ترین تغییرات که در سطح جامعه و به‌ویژه در زندگی خانوادگی مردم رخ داده است، سخت‌گیری‌های بی‌رحمانه‌ای است که باعث تغییرات اساسی در رفتار خانواده‌ها شده است. پس از تسلط طالبان، آزادی‌ها به شدت محدود و فضای جدیدی در خانه‌ها شکل گرفته است. پیش از حضور طالبان، خانواده‌ها خواهان رشد سریع دختران شان بودند. دختران به مکتب می‌رفتند، زنان در عرصه‌های مختلف فعالیت داشتند و حتی در مناطق دور افتاده و جامعه‌های کوچک به حقوق انسانی‌ زنان احترام گذاشته می‌شد؛ اما با آغاز تسلط طالبان، به یک‌باره خانواده‌ها با دنیایی کاملاً متفاوت روبه‌رو […] - [بکوشید تا می‌توانید، به هرچیزی بخواهید خواهی ‌رسید](https://sheeshamedia.com/%d8%a8%da%a9%d9%88%d8%b4%db%8c%d8%af-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%af%d8%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%87%d8%b1%da%86%db%8c%d8%b2%db%8c-%d8%a8%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%db%8c/): امروز با صدای زنگ هشدار موبایلم بیدار شدم و پس از خواندن نماز، برای رفتن به مکتب آماده شدم. در آغاز سال تعلیمی، اجرای اصول «صنف اول» از سوی اداره‌ی مکتب اندکی سخت و پردردسر است؛ اما از این‌که می‌توانم نوشتن و گرفتن قلم را به هم‌نسلان خودم بیاموزم، خوشحالم. وقتی وارد مکتب شدم، همه‌چیز عادی بود، ولی در عین حال، انرژی خاصی در فضا حس می‌شد. از شاگردانی که لباس یک‌دست به تن داشتند، تا کاکایی که کارت‌های شاگردان را بررسی می‌کرد و شماری دیگر که در صحن حویلی مصروف بازی فوتبال بودند. وقتی وارد مکتب شدم، دانش‌آموزان با […] - [کاش... جهان بدون مرز می‌بود](https://sheeshamedia.com/%da%a9%d8%a7%d8%b4-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%af%d9%88%d9%86-%d9%85%d8%b1%d8%b2-%d9%85%db%8c%d8%a8%d9%88%d8%af/): حالا که وضعیت را می‌بینم، زندگی آن‌طوری که باید می‌بود نیست. ناخودآگاه ذهنم به طرف‌ «کاش»هایی می‌رود که مرا در گذشته میخ‌کوب می‌کند. با خود می‌گویم که کاش دغدغه‌ی زندگی این روزها، مثل دوران کودکی‌ام، فقط نداشتن لباس دلخواهم بود…! کاش تنها غصه‌ام نداشتن کفش پاشنه‌بلند می‌بود، هرچند که خیلی دلم می‌خواست کفش پاشنه‌بلند دخترانه بپوشم و با آن احساس زیبایی و بزرگی کنم. حتی بعضی وقت‌ها، پارچه یا هرچیزی داخل کفشم می‌گذاشتم تا حس کنم کفش پاشنه‌بلند پوشیده‌ام و با قدم زدن با آن خودم را بلندبالا فکر می‌کردم. در زندگی‌ همیشه «کاش»‌هایی داشتم که برایم شیرین و خواستنی […] - [با هر قدمی که برمی‌دارم، دنیا را تغییر می‌دهم](https://sheeshamedia.com/%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d8%b1-%d9%82%d8%af%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d9%85%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85%d8%8c-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%d8%aa%d8%ba%db%8c%db%8c%d8%b1/): گاهی می‌نشینم و به خودم فکر می‌کنم؛ به راهی که آمده‌ام، به شب‌هایی که با چشم‌های خسته اما پُر از امید به رویاهایم خیره شده‌ام. به روزهایی که همه‌چیز سخت بود؛ اما من، درست مثل همیشه، ادامه دادم. من یک دخترم. دختری که از کودکی یاد گرفته برای هر چیزی که می‌خواهد بجنگد. من کسی نیستم که به‌راحتی از چیزی بگذرم، یا اجازه بدهم سختی‌ها متوقفم کنند. اگر چیزی را بخواهم، تا آخرین لحظه برایش تلاش می‌کنم؛ نه چون همیشه آسان بوده، بلکه چون هیچ‌وقت یاد نگرفته‌ام که تسلیم شوم. گاهی دلم می‌گیرد. بعضی روزها با خودم می‌گویم شاید دیگر […] - [شاد و خرم، در مسیر رویاهایم](https://sheeshamedia.com/%d8%b4%d8%a7%d8%af-%d9%88-%d8%ae%d8%b1%d9%85%d8%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%b3%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c%d9%85/): از خواب بیدار می‌شوم. با شوق، ورزش صبحگاهی‌ام را انجام می‌دهم. موهایم را برس می‌کشم و مادرم آن‌ها را چوتی می‌بندد و با کش سیاه می‌گیرد. با لذت، شانه‌هایم را لمس می‌کنم. مادرم برای آماده‌کردن صبحانه می‌رود. من هم اتو را داغ می‌کنم و یونیفرمم را که شب گذشته روی آویز گذاشته بودم، با دقت و وسواس اتو می‌زنم، مبادا ذره‌ای چروک باقی بماند یا آسیبی ببیند. در پایان، شال سفیدم را هم اتو می‌کنم و همه را آماده می‌مانم. مادرم صدایم می‌زند تا صبحانه بخورم. با عجله اتو را از برق می‌کشم، یونیفرم صاف و مرتبم را با دقت […] - [سمیه و آغاز شیرین درس‌هایش](https://sheeshamedia.com/%d8%b3%d9%85%db%8c%d9%87-%d9%88-%d8%a2%d8%ba%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%b1%d8%b3%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4/): در سرزمین زیبای هرات، دختری کوچک و باهوش به نام سمیه زندگی می‌کرد. او چهار ساله بود؛ دختری شاد و پرانرژی که از هر کلامش شیرینی می‌بارید. سمیه دختری شوخ‌طبع اما باهوش بود. از همان کودکی، شوق یادگیری در وجودش موج می‌زد. او همیشه خواهرانش را می‌دید که به مکتب می‌رفتند و برادرش را که هر روز سر کار می‌رفت. اما خودش در خانه تنها می‌ماند و این تنهایی او را اذیت می‌کرد. یک روز طاقت نیاورد و به مادرش گفت: مادر جان، من هم می‌خواهم مکتب بروم! مادر با لبخند گفت: دخترم، تو هنوز خیلی کوچکی! اما سمیه اصرار […] - [زرغونه؛ قربانی یک اتفاق وحشتناک](https://sheeshamedia.com/%d8%b2%d8%b1%d8%ba%d9%88%d9%86%d9%87%d8%9b-%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c-%db%8c%da%a9-%d8%a7%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%82-%d9%88%d8%ad%d8%b4%d8%aa%d9%86%d8%a7%da%a9/): امروز وقتی که باید به کورس می‌رفتم، حجاب سیاه و چادر آبی‌رنگم را پوشیدم، کیفم را روی شانه‌ام انداختم، کفش‌هایم را پوشیدم و به راه افتادم. کوچه‌های خاکی را یکی‌یکی پشت سر می‌گذاشتم؛ قدم‌هایم را روی سنگ‌های کوچکی می‌گذاشتم که سال‌ها پیش در خاک فرو رفته بودند. در میان راه، با کمال تعجب صدای بسیار قشنگ و دل‌نوازی شنیدم. سرم را بلند کردم و به آسمان نگاه انداختم. دیدم پرنده‌ی کوچکی روی یکی از سیم‌های پایه‌های برق نشسته است و با صدای زیبایش، سکوت صبح را، همراه با نسیم ملایمی که می‌وزید، می‌شکند. ناخودآگاه برای چند ثانیه خیره شدم به […] - [رویاهایی که هیچ قدرتی نمی‌تواند خاموش‌ کند](https://sheeshamedia.com/%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%87%db%8c%da%86-%d9%82%d8%af%d8%b1%d8%aa%db%8c-%d9%86%d9%85%db%8c%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%af-%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%88%d8%b4/): صبح با خوش‌رویی از خواب بیدار شدم. دست و صورتم را شستم و به حویلی رفتم. هوای تازه صورتم را نوازش می‌کرد. نفس عمیقی کشیدم، چشمانم را بستم و چند لحظه همان‌جا ایستادم، انگار می‌خواستم چیزی از هوا بگیرم؛ شاید تکه‌ای از آرامش، شاید خاطره‌ای از روزهایی که دیگر نیست. موهایم را که روی شانه‌هایم افتاده بود، پشت گوشم فرستادم و لبخند زدم. من همیشه شهلا را دوست داشتم و برایش ارزش قایل بودم. با خوشحالی به خانه برگشتم و به مادرم گفتم:« امروز باید برویم بازار خرید کنیم.» مادرم با لبخند گفت: «اول کارهای خانه را تمام کنیم، بعد […] - [در حصار بی‌سرنوشتی: روایتی از زنان افغانستان](https://sheeshamedia.com/%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d8%b5%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%db%8c%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d9%81%d8%ba/): زن بودن در افغانستان همیشه معنای متفاوتی داشته است. زن، یعنی وجودی نامأنوس و نامحسوس! افغانستان کشوری است که جامعه‌اش لنگان لنگان به سمت وضعیتی حرکت می‌کند که آینده‌اش چندان معلوم نیست و این به دلیل وجود نیمه تاریک پیکره‌ی جامعه است که هنوز ناشناخته مانده است. خداوند متعال انسان را آفرید، اما بشریت جنسیت را ساخت. زن بودن در جامعه‌ی افغانستان همیشه چالش‌برانگیز بوده است. زنان اینجا، فارغ از عدالت‌خواهی، برابری جنسیتی، دستیابی به حقوق اولیه و آزادی‌ِ که مستحق آن هستند، تلاش‌های بی‌شمار کرده‌اند تا وجودشان در جامعه محسوس بماند؛ ولی تا هنوز شاهد نتیجه‌ای که باید به […] - [خسته‌ام؛ اما امیدوار](https://sheeshamedia.com/%d8%ae%d8%b3%d8%aa%d9%87%d8%a7%d9%85%d8%9b-%d8%a7%d9%85%d8%a7-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%b1/): در تمام جان و تنم احساس خستگی می‌کنم؛ اما هنوز به آرزوهایم باور دارم، هنوز به زندگی‌ام امیدوارم، هنوز در گوشه‌ای از دلم، زمزمه‌ی رؤیاهایم می‌نوازد و مرا به حرکت می‌آورد. این‌همه سال گذشت، تلاش کردم و نتیجه نگرفتم؛ اما به زندگی‌ام، به خودم، به تمام اهدافی که ایستاده‌اند و منتظر من هستند، ایمان دارم که روزی به کاروان آرزوهایم خواهم رسید. امروز، حتی اگر در تمام نقاط بدنم احساس ضعف دارم، حتی اگر نگذاشتند به آرزوهایم برسم، حتی اگر دست و پایم را زنجیر کردند، من هنوز به آن بخش کوچک در دلم که صدای رؤیاهایم را به گوشم […] - [سمیه احمدی: نوری که خم می‌شود؛ اما نمی‌شکند](https://sheeshamedia.com/%d8%b3%d9%85%db%8c%d9%87-%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%ae%d9%85-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%88%d8%af%d8%9b-%d8%a7%d9%85%d8%a7-%d9%86%d9%85%db%8c/): رهبران فردا (7) سمیه احمدی، ۱۷ ساله، نمادی روشن از شجاعت، رشد و رؤیاهای استوار؛ هفتمین فرزند از هشت فرزند یک خانواده‌ی کارگر و زحمتکش.  در فضایی بزرگ شد که نابرابری میان دختر و پسر، بی‌صدا اما عمیق جریان داشت؛ اما او تصمیم گرفت برخیزد، بیاموزد و رهبری کند.  وقتی طالبان درهای مکتبش را بستند، او از دل تاریکی، درهای تازه‌ای به روی آموزش و توانمندسازی گشود.  با صدای پرشور، پرسش‌های جسورانه و رهبری درخشانش، درخشید؛ تیم خودش را ساخت، پرشور نوشت، ابتکار به‌خرج داد و ترس‌هایش را به نیرو و سکوتش را به سخن بدل کرد. رؤیای سمیه تنها […] - [باران واژه‌ها در کوچه‌های دلم](https://sheeshamedia.com/%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%88%d8%a7%da%98%d9%87%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d9%88%da%86%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%84%d9%85/): گاهی احساس می‌کنم در میان انبوهی از کلمات گم شده‌ام، کلماتی که هیچ‌گاه گفته نشدند، هیچ‌گاه نوشته نشدند؛ اما همیشه در گوشه‌ای از دلم زنده مانده‌اند. دلم می‌خواهد تمام این کلمات را جمع کنم، کنار هم بچینم، از آن‌ها پلی بسازم به گذشته، به تمام لحظاتی که در گوشه‌ای از قلبم جا مانده‌اند؛ اما مگر می‌شود؟ مگر می‌توان گذشته را به حال آورد؟ مگر می‌توان حرف‌هایی را که سال‌ها در سکوت مدفون شده‌اند، دوباره زنده کرد؟ زندگی شبیه کوچه‌هایی‌ست که بارها از آن‌ها عبور کرده‌ای؛ اما هنوز هم در هر گذر، چیزی تازه در آن‌ها می‌بینی. بعضی کوچه‌ها بوی خاطره […] - [نگاه پر از حسرت یک دختر](https://sheeshamedia.com/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%be%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1/): شهرکی کوچک اما سرشار از مردمانی مهربان که برای بقای زندگی‌شان تلاش می‌کنند؛ تا روزهایی را که از عمرشان باقی مانده، به‌خوبی و در امنیت سپری کنند. هر کسی، از پیر و جوان، کودک و بزرگ، زن و مرد، مشغول کار خودش بود. در چهره‌ی کودکان معصومی که در دنیای کودکانه‌ی خود غرق بودند، لبخندی شیرین به پهنای صورت‌شان دیده می‌شد، کودکانی که بزرگ‌ترین دغدغه‌ی‌شان، خریدن یک پوقانه یا یک چوشَکی بود. دانش‌آموزان با چهره‌هایی شاد، دوان‌دوان به سوی مکتب می‌رفتند تا قدمی برای آموختن چیزهای جدید در سال نو بردارند. اما در میان این شور و شوق، نگاه‌هایی پر […] - [راهی که از دل موانع می‌گذرد](https://sheeshamedia.com/%d8%b1%d8%a7%d9%87%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%84-%d9%85%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b9-%d9%85%db%8c%da%af%d8%b0%d8%b1%d8%af/): یکی از تمرین‌های کتاب «معجزه‌ی شکرگزاری» برایم خیلی جالب و تأثیرگذار بود. طوری بود که باید یک وضعیت، شرایط یا اتفاقی را که از آن ناراضی هستی، مطالعه کنی و در مورد آن بنویسی. سپس در ختم آن، ۱۰ شماره بنویسی و به ده دلیلی فکر کنی که به خاطر همان شرایط، شکرگزار باشی. یکی از مشکلاتی که از آن رنج می‌بردم، حکمرانی طالبان بود. آن را نوشتم: «آمدن طالبان». شماره‌ی یک را هم نوشتم؛ ولی مطمئن بودم هیچ دلیلی برای شکرگزاری ندارم. شروع کردم به فکر کردن؛ قبلاً چه بودم و چه داشتم، حالا چه دارم و چه هستم. […] - [مهاجرت، دردهای پنهان و صداهای خاموش](https://sheeshamedia.com/%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%aa%d8%8c-%d8%af%d8%b1%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%b5%d8%af%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%88%d8%b4/): من مهاجرم. تنها جرمی که مرتکب شده‌ام، پناه بردن به کشور همسایه است، به این امید که شاید بتوانم بدون محدودیت زندگی کنم؛ اما نمی‌دانستم که مهاجرت، خود نبردی‌ سخت و طاقت‌فرساست. هزاران قصه‌ی حماسی برای گفتن دارم، حکایت‌هایی که بیان‌شان آن‌قدر دشوار است که در قالب واژه‌ها به‌درستی درک نمی‌شوند. هر باری که قدم در خاک کشورهای همسایه گذاشته‌ام، آن‌قدر برایم سنگین بوده که توان راه رفتن را از من گرفته. مرا تحقیر کرده‌اند، دشنام داده‌اند، با فحش کرامت انسانی‌ام را نادیده گرفته‌اند؛ فقط به این دلیل که افغانستانی‌ام و مهاجر. اما من از نسل خراسان قدیم‌ام، من ریشه […] - [دخترک گل‌فروش؛ روایتی از دستان سرد و قلب پرمهر](https://sheeshamedia.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%da%a9-%da%af%d9%84%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%d8%9b-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d8%af-%d9%88-%d9%82/): با تغییر نظام، بزرگ‌ترین ضربه بر مردم افغانستان وارد شد. بسیاری آواره و سرگردان شدند و شمار زیادی از مردم، مهاجر در کشورهای بیگانه. اما از همه دردناک‌تر، کودکان بی‌شماری بودند که به دلیل فروپاشی اقتصادی، وارد کارهای سخت و طاقت‌فرسا شدند. روایت «دستان سرد و قلب پرمهر» از زندگی پرمشقت دختری به نام ستاره، گویای همین واقعیت است. صبح روز پنج‌شنبه، آغاز زمستان سرد بود؛ با تمام سختی‌هایش اما باز هم دل‌نشین و گوارا. مثل هر سال، بارش برف و باران مردم را به تکاپو انداخته بود تا برای سه ماه به مهمانی زمستانی بروند؛ اما این مهمانی برای […] - [«جایزه‌ی رهبر تغییر ۲۰۲۵»؛ امیدی برای رهایی از تاریکی](https://sheeshamedia.com/%d8%ac%d8%a7%db%8c%d8%b2%d9%87%db%8c-%d8%b1%d9%87%d8%a8%d8%b1-%d8%aa%d8%ba%db%8c%db%8c%d8%b1-%db%b2%db%b0%db%b2%db%b5%d8%9b-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c/): من، دختر هفده‌ساله‌ای هستم که در رقابت مهارت‌های رهبری، ایده‌های خلاقانه جهانی و ارائه راه‌حل‌هایی برای چالش‌های بین‌المللی که از سوی نهادهای «کمیته کنگره جهانی جوانان» (Global Youth Global Congress Committee)  مؤسسه‌ی بین‌المللی استودک (Studec International) و «سازمان بین‌المللی اهداف جهانی» (Global Goal International)  برگزار شده بود، در میان ۱۲۰۰ شرکت‌کننده از سراسر جهان، در جمع ده نفر برتر انتخاب شدم. همه‌ی ما شرکت‌کنندگان در رده‌ی سنی ۱۵ تا ۱۸ سال بودیم. هدف این کنفرانس، پرورش رهبران جوان برای ایجاد تغییرات پایدار، ارایه‌ی راهکارهای نوآورانه برای مشکلات جهانی و ایجاد شبکه‌ای از فعالان جوان از سراسر دنیاست. در کشوری زندگی […] - [مریم خلیلی: هر روز صبح با امید بیدار می‌شوم!](https://sheeshamedia.com/%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%ae%d9%84%db%8c%d9%84%db%8c-%d9%87%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%b5%d8%a8%d8%ad-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af-%d8%a8%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d9%85%db%8c/): رهبران فردا (۶) مریم خلیلی؛ در محیط مهاجرت، در ایران متولد شد، در آوان کودکی به میهن برگشت، راهش را از ستاره‌های درخشان و کاتب به معرفت باز کرد، از معرفت، به دانشگاه ابوظبی‌ ـ نیویورک و از آنجا به دانشگاه نیویورک راه یافت. او در این مسیر از همه چه ز و همه کس آموخت: از آدم‌ها، از تفاوت‌ها، از چالش‌ها. حالا آماده است تا در سیمای یکی از «رهبران فردا» صدایش را با ما شریک کند؛ صدایی از دل نسلی که آینده را می‌سازد. رویش: مریم جان، سلام. خوب هستی؟ مریم: سلام استاد. صبح بخیر. تشکر، شما خوب […] - [محرم امسال و شرایط دشوار مهاجران افغان](https://sheeshamedia.com/%d9%85%d8%ad%d8%b1%d9%85-%d8%a7%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%88-%d8%b4%d8%b1%d8%a7%db%8c%d8%b7-%d8%af%d8%b4%d9%88%d8%a7%d8%b1-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d9%81%d8%ba%d8%a7%d9%86/): نه پناه، نه وطن و نه امید؛ فقط چمدان‌هایی که دیگر هیچ‌جا خانه‌ی‌شان نیست و مردمانی که از هر سو طرد شده‌اند؛ از جنگ و از برادران مسلمان همسایه. امروز از مهاجرانی می‌نویسم که سال‌ها سخت تلاش کردند و به‌صورت‌های گوناگون به ایران رفتند تا بتوانند زندگی بهتری برای خود و خانواده‌شان بسازند. از مهاجرانی که بارها به‌خاطر افغان بودن، توهین شنیدند، لت‌وکوب شدند و سکوت کردند؛ فقط چون افغان بودند. از مهاجرانی که امروز نه در جایی دور، بلکه در مرزهای همسایه‌ی افغانستان، هرگونه توهین و تحقیر را تحمل می‌کنند؛ چراکه امیدی برای بازگشت به خاک خود ندارند. بیکاری، […] - [زمانِ از دست‌رفته دیگر برنمی‌گردد](https://sheeshamedia.com/%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%90-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d9%85%db%8c%da%af%d8%b1%d8%af%d8%af/): این داستان من است. داستان یک روز پرچالش، روزی که برای بهتر بودن از هر روز دیگر، تمام تلاش خود را به‌کار گرفتم و خواستم بدرخشم. این  یک روزی پر از هیجان و برنامه‌ریزی برایم بود که با مخاطبان عزیز شریک می‌کنم. تمام روز به هفته‌ای که گذشت فکر کردم و فهمیدم هدفی را که در آغاز هفته برای خودم تعیین کرده بودم، نتوانسته‌ام انجام دهم. از این بابت، خیلی نگران و غمگین شدم. چون این هفته فقط توانستم برای هنر نقاشی وقت بگذارم و درست روی آن تمرکز کنم. بیشتر وقت من صرف نقاشی شد و نتوانستم آن‌طور که […] - [داستان یک هنرمند](https://sheeshamedia.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%db%8c%da%a9-%d9%87%d9%86%d8%b1%d9%85%d9%86%d8%af/): این هنرمند، معلم من است؛ معلم هنرِ نقاشی‌ام. ایشان فردی‌ست که با تمام سختی‌ها مبارزه کرده تا به علاقه و هنری که عاشق آن بوده، برسد. این مسیر برایش بسیار دشوار بوده تا بتواند به همه‌ی خواسته‌هایش دست یابد. معلم من از زمانی‌که هنر نقاشی را آغاز کرد، در حال تحصیل بود و در رشته‌ی دواسازی موفق شده بود؛ اما زمانی‌که نقاشی را شروع کرد، رشته‌ی دواسازی را ترک کرد و خواست آینده‌اش را از مسیر هنر بسازد. ولی دیگران او را تحقیر و تمسخر کردند و گفتند: «این پسر واقعاً احمق است، از پول زیاد بدش می‌آید و چنین […] - [هزاران حسرت در صدا و دل یک دختر](https://sheeshamedia.com/%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%ad%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%b5%d8%af%d8%a7-%d9%88-%d8%af%d9%84-%db%8c%da%a9-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1/): هفده ساله‌ام و دو سال است که قلم به دست گرفته‌ام. نوشتن را آغاز کرده‌ام. نوشتن حس زیبایی است؛ حسی که مرا به دنیایی می‌برد که در آن آزادم، در آن می‌توانم فریاد بزنم، آرزو کنم و رویاهایم را زنده نگه دارم. نوشتن برای من تنها یک هنر نیست بلکه نفس کشیدن است، زنده ماندن است. نوشتن من از پاراگراف‌های کوتاه و ساده شروع شد. از روزهایی که دوستانم را یکی پس از دیگری از دست دادم. روزهایی که دیگر نه صدای خنده‌های ما در صنف مکتب می‌پیچید، نه برگه‌های لبخند را با هم رقم می‌زدیم. در زمان جمهوریت دوستان […] - [حکایت مرضیه، یکی از شهدای کاج، از زبان مادرش](https://sheeshamedia.com/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d9%85%d8%b1%d8%b6%db%8c%d9%87%d8%8c-%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d9%87%d8%af%d8%a7%db%8c-%da%a9%d8%a7%d8%ac%d8%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d9%85/): دغدغه‌ی نزدیک شدن زمستان ذهنم را به خود مشغول کرده بود. از این‌که سرما فرا برسد و من در برابر فرزندانم درمانده باشم، می‌ترسیدم. امسال چهارمین سالی‌ست که پدرشان بالای سرشان نیست. می‌ترسیدم از نبود مواد سوخت و این‌که نتوانم لوازم درسی‌شان را فراهم کنم. با وجود این‌که تا حالا نتوانسته‌ام امکانات تحصیلی مناسبی برای‌شان تهیه کنم؛ اما مرضیه‌ام همیشه قدردان زحماتم بود و سخت تلاش می‌کرد. پس، به‌خاطر او هم که شده، باید دوام می‌آوردم و کار می‌کردم تا هزینه‌ی صنف آمادگی کانکور و مواد درسی‌اش را تأمین کنم. کم‌کم تصمیم گرفتم روزها در خانه‌های مردم کار کنم. دستمزدی […] - [«لبخندهایم را فراموش کرده‌ام»](https://sheeshamedia.com/%d9%84%d8%a8%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c%d9%85-%d8%b1%d8%a7-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%85%d9%88%d8%b4-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87%d8%a7%d9%85/): این داستان تلخِ مادری‌ست که لبخندهایش را فراموش کرده و گریه‌کردن را آموخته است. مادری که هر لحظه‌ی عمرش را وقف فرزندش کرده، خواب‌هایش را فراموش کرده و با تمام وجود از پسرش مراقبت کرده است. او همه‌ی زندگی‌اش را صرف کودکی و شادی فرزندش کرد؛ اما در عوضِ لبخندهای زیبا و ماندگار، تنها غم و اندوه همیشگی از پسرش هدیه گرفت. هر روز با حرف‌های زشت، او را تحقیر می‌کند و نزد دیگران کوچک می‌سازد. شاید نویسنده‌ی ماهری نباشم؛ اما می‌خواهم این داستان تلخ و سنگین را با زبان نوشتاری، به گوش دیگران برسانم. داستانی واقعی از مادری تنها […] - [سلامتی؛ بزرگ‌ترین نعمت الهی](https://sheeshamedia.com/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%86%d8%b9%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%84%d9%87%db%8c/): ما انسان‌ها در زندگی، اغلب به‌دنبال مادیات دنیا هستیم و در این میان، خود را کاملاً فراموش می‌کنیم. آن‌قدر از زندگی پرتوقع شده‌ایم که هر لحظه چیزی تازه می‌خواهیم و برای رسیدن به آن، زمین و آسمان را به‌هم می‌دوزیم؛ اما در این میان، خود، سلامت و آرامش روح و روان‌ خود را از یاد می‌بریم. در حالی‌که برای رسیدن به هر چیز، ابتدا باید تندرست باشیم. روزی آفتابی، با هزاران آرزو و حسرت، در اتاق نشسته بودم. برای رسیدن به اهدافم، خانواده‌، کشورم و خاکی را که در آن متولد شده بودم، ترک کرده بودم. تنها بودم و هر […] - [قلم خونین شهیدان، یادگاری ماندگار](https://sheeshamedia.com/%d9%82%d9%84%d9%85-%d8%ae%d9%88%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%8c-%db%8c%d8%a7%d8%af%da%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%da%af%d8%a7%d8%b1/): از قلمی سخن می‌گویم که می‌توانست با آن سرنوشت‌ها را رقم بزند، آینده‌ای زیبا را ترسیم کند؛ اما اکنون بر خاک افتاده است. می‌توانست با آن جامعه‌ای ساخته و آرزوهای شیرین به واقعیت بدل گردد؛ اما اکنون در دریایی از خون می‌غلتد. می‌توانست ظالمان را سرکوب کند، اما خود سرکوب شده است. می‌توانست انقلابی در اندیشه‌ها برپا سازد، اما اکنون خود در خاموشی فرو رفته است. می‌توانست فعال باشد و زندگی مردم را به تصویر بکشد، اما حالا در زیر خاک به خوابی عمیق فرو رفته است. چرا دیگر رنگ گذشته را ندارد؟ چرا نمی‌توان دوباره ایستاد و قلم را […] - [فریاد در تاریکی](https://sheeshamedia.com/%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%db%8c/): در شب‌های تاریک افغانستانِ تحت حکومت طالبان، من و دیگر دختران این سرزمین مخفیانه درس می‌خواندیم. روزی طالبان به خانه‌ی ما آمدند. من با وحشت، زیر تخت پنهان شدم؛ چون کتابی در دستم بود که طالبان خواندنش را برای دختران ممنوع کرده بودند. آن کتاب را با تمام وجود در آغوش فشردم. ذهنم بر ضد ظلم فریاد می‌زد؛ اما صدایم در حصار ترس خاموش مانده بود. پیش از سلطه‌ی طالبان، من دختری پرشور و علاقه‌مند به درس خواندن بودم. همیشه آرزو داشتم داکتر شوم. این آرزو را از کودکی در دل داشتم. با خود می‌گفتم: “کاش زودتر بزرگ شوم، درسم […] - [تحریفات در واقعه‌ی تاریخی عاشورا و وظیفه‌ی ما](https://sheeshamedia.com/%d8%aa%d8%ad%d8%b1%db%8c%d9%81%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%d9%87%db%8c-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%db%8c-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7-%d9%88-%d9%88%d8%b8/): این وظیفه را می‌توان در دو بخش مطرح کرد: وظیفه‌ی علما و وظیفه‌ی مردم (توده)، یا به زبان مردم این عصر، رسالت خواص و رسالت عوام. معمولاً علما، انحرافات را به گردن مردم می‌اندازند و آن را نتیجه‌ی جهل و ناآگاهی عوام می‌دانند و در مقابل، مردم نیز علما را مقصر می‌دانند که روشنگری نمی‌کنند. همان‌گونه که گفته‌اند: «ماهی از سر گنده گردد، نی ز دُم.» اما حقیقت این است که در این ماجرا، هم خواص مسئول‌اند و هم عوام. این ماهی، هم از سر گندیده و هم از دم. مسئولیت فساد، هم متوجه خواص است و هم عوام. پیش […] - [عاشورا و مسئولیت‌های اجتماعی ما](https://sheeshamedia.com/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7-%d9%88-%d9%85%d8%b3%d8%a6%d9%88%d9%84%db%8c%d8%aa%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c-%d9%85%d8%a7/): با آغاز محرم، نخستین ماه سال هجری قمری، غم و اندوه سرزمین‌های اسلامی را فرا می‌گیرد و هر سال این ماه به‌گونه‌ای باشکوه‌تر تجلیل می‌شود. در این ماه، امام سوم شیعیان، امام حسین (ع)، با آغاز قیامی ماندگار در تاریخ بشری، شهادت شرافت‌مندانه را بر زندگی زیر سایه‌ی ننگ، استبداد و فساد ترجیح داد و برای برداشتن یوغ ستم از شانه‌های بشر، قیام کرد و همراه با یاران وفادارش شربت شهادت نوشید. واقعه‌ی عاشورا به کشته‌شدن امام حسین (ع) و یارانش در سرزمین کربلا در روز دهم محرم سال ۶۱ هجری قمری اطلاق می‌شود. این واقعه، نقطه‌ی عطفی در تاریخ […] - [بهار در میان زمستان؛ دختری که نمی‌خواهد خاموش بماند](https://sheeshamedia.com/%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%85%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d8%9b-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%86%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7/): در سرزمینی که زمستان‌هایش پایان ندارد، دختری زندگی می‌کند که نمی‌خواهد تسلیم شود. دختری که فهمید برای زنده ماندن کافی نیست نفس بکشد، بلکه باید صدایش را بلند کند، باید بجنگد، باید به دنیا ثابت کند که دختر بودن، یک افتخار است، نه یک محدودیت. من همان دخترم. دختری که در این دنیا چشم باز کرد و دید که راهش را از قبل برایش نوشته‌اند. دید که سقف‌ها پایین‌تر از آن است که بتواند پرواز کند، دیوارها بلندتر از آن است که بتواند رد شود و نگاه‌ها سخت‌تر از آن که بتواند نادیده بگیرد؛ اما من هرگز نخواستم در چهارچوبی […] - [حُبِ حسین و درس‌هایی از آن](https://sheeshamedia.com/%d8%ad%d9%8f%d8%a8%d9%90-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%af%d8%b1%d8%b3%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d9%86/): اقدام به نوشتن و سخن‌گفتن از این بحث عمیق و اقیانوس‌گونه، یعنی عاشورای حسینی، کاری ساده و آسان نیست. در ابتدا تصمیمی برای نوشتن درباره‌ی این موضوع نداشتم، زیرا شاید تحلیل عملکرد امام و یارانش و بازگویی دانه‌به‌دانه‌ی اتفاقاتی که در این جریان رخ داده، سراسر رمز است و درس. اما به‌عنوان یک شیعه که اندکی از دریای حسینی سیراب شده‌ام، دلم نیامد در این ایام اثری از من باقی نماند و دست‌کم از نگینی که در دستانم دارم  ( قلم) استفاده نکنم. نوشتن حتی نام این بزرگوار، به‌تنهایی می‌تواند وزن متنم را دوچندان کند. حوالی محرم است و منطقه‌ای […] - [عاشورا دانشگاهی برای آگاهی](https://sheeshamedia.com/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c/): امام حسین، تنها یک لب تشنه نبود… او صدای عدالت در صحرای بی‌عدالتی بود. فریاد حق‌طلبی در میان خفقان ظلم، نوری در دل تاریکی و قیامی که نه برای قدرت بلکه برای بیداری وجدان‌های خفته بود. لبانش شاید تشنه بود؛ اما عطش او نه از آب، بلکه از عدل و انسانیت بود. افسوس که زخم‌های جسمش را به ما نشان دادند، نه وسعت اندیشه‌اش را، و بزرگ‌ترین دردش را تنها تشنگی نامیدند، نه غربت انسان در مقابل ستم را… کربلا، یک میدان جنگ ساده نبود، دانشگاهی بود از آگاهی، صبری در اوج توان، وفاداری در نهایت درد و عشقی که […] - [عاشورا؛ رنگ سبز آزادی، سرخ شهادت و سیاه سوگواری است](https://sheeshamedia.com/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%9b-%d8%b1%d9%86%da%af-%d8%b3%d8%a8%d8%b2-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%8c-%d8%b3%d8%b1%d8%ae-%d8%b4%d9%87%d8%a7%d8%af%d8%aa-%d9%88-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87/): حادثه‌ی جان‌گداز عاشورا، همچون رنگ پرچم افغانستان، تصویری در ذهن‌ من می‌آفریند: رنگ سیاه، روایتی تلخ از رنج و مشقت‌های اهل بیت امام حسین است؛ روایت ظلم‌ها و جنایت‌های وحشیانه، بستن آب، آزار کودکان و… سیاهی، نماد سوگواری و رنج‌های بی‌پایان قافله‌ی امام حسین است. این رنگ، یادآور شب‌هایی مملو از اندوه است؛ شب‌هایی که کودکان، در عطش و با چشمان گریان به خواب رفتند. ظلم‌ها و زخم‌هایی نهفته‌اند که وجدان بشریت را تا ابد می‌لرزانند. رنگ سرخ، زمانی را به تصویر می‌کشد که مادران، در برابر چشمان فرزندان‌شان شهید می‌شدند؛ رنگی که صدای فداکاری و حماسه را در دل […] - [عشق خاموش در شب‌های محرم](https://sheeshamedia.com/%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%88%d8%b4-%d8%af%d8%b1-%d8%b4%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%ad%d8%b1%d9%85/): این روزها دلم سنگین است؛ مردم قلبم را می‌آزارند. محرم نزدیک است؛ اما حال‌وهوایش غریب‌تر از همیشه است. انگار دل‌ها ساکت‌تر شده، صداها در گلو خفه و اشک‌ها پنهانی می‌ریزد. دلم درد می‌کند، انگار این‌بار نتوانیم عزاداری کنیم، نتوانیم برای تو، ای حسین مظلوم، اشک بریزیم. کجایی حسین جانم؟ دیگر مسجد نمی‌توانیم برویم، انگار راه‌ها بسته شده‌. تنم می‌لرزد، شب‌ها سردتر و قلبم تاریک‌تر از همیشه شده است. هیچ‌چیز مثل قبل نیست. دلم می‌خواهد فریاد بزنم، دلم می‌خواهد بگویم که هنوز عاشقم، هنوز با تمام وجود تو را صدا می‌زنم. با برادر کوچکم در خانه نشسته و مشغول مطالعه بودیم. […] - [محرم امسال و بازهم نگرانی](https://sheeshamedia.com/%d9%85%d8%ad%d8%b1%d9%85-%d8%a7%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d9%87%d9%85-%d9%86%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/): ماه محرم آمده، باز هم آمده؛ با همان پرچم‌های سیاه، با همان نوحه‌ها و با همان زخم‌هایی که هیچ‌گاه التیام نیافته‌اند. آمده، اما دل من، دل خیلی‌های دیگر، مثل گذشته نیست. محرم آمده، ولی آرامش نه. محرم آمده؛ اما ما هنوز درگیر مصیبت‌های خودمان هستیم. داغ‌دار هستیم، ولی داغ‌های خودمان هم کم نیست. ماه محرم از راه رسید؛ اما دلم آرامِ سال‌های گذشته را ندارد. حس عجیبی در وجودم سنگینی می‌کند. انگار قلبم نمی‌خواهد امسال را باور کند. سال‌های پیش، آمدن محرم با بوی چای در صحن مسجد، کوچه‌پس‌کوچه‌ها و صدای نوحه‌خوانی پسران یا در لاسپیکر همراه بود؛ اما حالا، […] - [محرم؛ یک یاد و یک راه](https://sheeshamedia.com/%d9%85%d8%ad%d8%b1%d9%85%d8%9b-%db%8c%da%a9-%db%8c%d8%a7%d8%af-%d9%88-%db%8c%da%a9-%d8%b1%d8%a7%d9%87/): محرم که می‌آید، گویا دل‌ها آرام نمی‌نشینند. آسمان رنگ دیگری می‌گیرد، زمین حال دیگری پیدا می‌کند و اشک، بی‌اجازه از چشم‌ها جاری می‌شود. محرم فقط یک ماه نیست؛ یک یاد است، یک درد، یک فریاد بلند از تاریخ که هنوز هم در دل‌های عاشق زنده است. محرم ماهی‌ست که از عاشورا زاده شد؛ از ایستادگی یک مرد، در برابر ارتشی از ظلم و ستم. محرم، یادآور کربلاست، جایی که امام حسین علیه‌السلام با همه وجود، مفهوم آزادگی، عشق و حقیقت را فریاد زد. او نیامد که بماند، آمد که راهی نشان دهد؛ راهی که از وجدان، انسانیت و عدالت می‌گذرد. […] - [میدان شهیدان، مزار آرزوها](https://sheeshamedia.com/%d9%85%db%8c%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d9%85%d8%b2%d8%a7%d8%b1-%d8%a2%d8%b1%d8%b2%d9%88%d9%87%d8%a7/): همراه با مادرم، خواهرم و برادرم راهی مسجد شدیم. در مسیر، چشمم به عابران افتاد که هرکدام لباس و چادر سیاه بر تن داشتند و شالی سبز به گردن. این یعنی «عزاداری». هرچه به مسجد نزدیک‌تر می‌شدیم، قلبم تندتر می‌تپید. از بلندگوی مسجد صدای نوحه و مداحی به گوش می‌رسید که دختران و پسران با شور آغاز کرده بودند. وارد مسجد شدم؛ جمعیت آن‌قدر زیاد بود که به‌سختی می‌شد جای خالی پیدا کرد. هوای مسجد چنان گرم و سوزان بود که عرق از صورت‌ها می‌چکید و همه با دقت به حرف‌های واعظ گوش می‌دادند. در حال تحلیل کردن اطرافم بودم […] - [صدایم را از پشت دیوارها می‌شنوی؟](https://sheeshamedia.com/%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c%d9%85-%d8%b1%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%b4%d8%aa-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%86%d9%88%db%8c%d8%9f/): گاهی فکر می‌کنم صداها هم یاد می‌گیرند که چطور از لابه‌لای دیوارها عبور کنند؛ اما انگار صدای من هنوز این مهارت را ندارد. شاید باید بلندتر بگویم، شاید باید از دیوارها خواهش کنم که کمی کنار بروند، شاید هم باید بنشینم و سکوت کنم، ببینم آیا کسی پیدا می‌شود که گوش‌هایش را به دیوار بچسباند و صدایم را بشنود؟ از این‌جا، پشت این دیوارهای بلند، دنیا کمی تاریک‌تر است. اینجا جایی‌ست که گاهی دست‌ها به آسمان می‌رسند؛ اما به آرزوها نه، جایی که کلمات گم می‌شوند پیش از آنکه شنیده شوند. و من… من همان دختری هستم که هنوز ایستاده‌ام، […] - [  سفر به درون خود: جستجوی نور در دل تاریکی](https://sheeshamedia.com/%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b1%d9%88%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%ac%d8%b3%d8%aa%d8%ac%d9%88%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%d8%af%d9%84-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c/): وقتی به اقیانوس بی‌کران افکارم رجوع می‌کنم، غرق می‌شوم. امواج پرقدرت و طوفان‌های بی‌رحم، مرا همچون قایقی کاغذی به هر سو می‌برند. هر موج، داستانی دارد، هر طوفان، مرا در مسیر تازه‌ای پرتاب می‌کند. بعضی از این امواج، نسیم آزادی را در گوشم زمزمه می‌کند. بال می‌گشایم و پرواز به‌سوی آرزوهایم را تجربه می‌کنم. در اوج آسمان، احساس سبکی و رهایی دارم، انگار هیچ زنجیری مرا به زمین متصل نکرده است. آسمان دربرم می‌گیرد، ابرها مرا نوازش می‌کنند، باد بر پوستم می‌وزد و من برای لحظاتی، خود را رها از هر قید و بندی احساس می‌کنم. اما ناگهان موجی دیگر، […] - [زندگی، چرخشی از صبر و انتظار](https://sheeshamedia.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d8%8c-%da%86%d8%b1%d8%ae%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b5%d8%a8%d8%b1-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b8%d8%a7%d8%b1/): گاهی اوقات، کاری را می‌خواهی انجام دهی؛ اما طبق میل تو پیش نمی‌رود یا پایان خوشی ندارد. بعضی وقت‌ها زندگی برخلاف آرزوها و برنامه‌هایت می‌چرخد. در چنین لحظاتی نباید سریع ناامید شوی؛ بلکه باید صبر کنی، زیرا همیشه آن‌چه می‌خواهی، به سرعت محقق نمی‌شود. ممکن است زمان نیاز باشد تا به خواسته‌ات برسی. زندگی فراز و نشیب‌های زیادی دارد و خداوند بهتر از هر کس می‌داند که چه زمانی مناسب است تا آن‌چه را که می‌خواهی، به تو عطا کند. چرخ زندگی بر اساس زمان‌بندی درست، در وقت مناسب به دور تو خواهد چرخید. فقط صبر کن تا آن‌چه را […] - [می‌لرزم؛ اما می‌ایستم](https://sheeshamedia.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d8%b1%d8%b2%d9%85%d8%9b-%d8%a7%d9%85%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%a7%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85/): در خواب عمیقی بودم. وقتی با صدای مادرم بیدار شدم، خواب هنوز امانم نمی‌داد تا بلند شوم. نیم ساعت دیگر هم خوابیدم، هرچند قصد داشتم فقط سه دقیقه‌ی دیگر بخوابم؛ اما آن سه دقیقه، سی دقیقه شد. زود آماده شدم و صبحانه‌ی سبکی خوردم. وسایل مورد نیازم را برداشته و روانه‌ی مقصدی که باید می‌رفتم، شدم. تلاش داشتم هرچه زودتر به کتابخانه‌ی مکتب برسم تا از برنامه‌های نامعلوم روز عقب نمانم. این روزهای اخیر، به‌خاطر امتحانات، برنامه‌ی درست‌وحسابی ندارم. هرچند خیلی معقول نیست؛ اما آماده نبودن برای امتحانات، استرسی به‌وجود می‌آورد که آدم را از کارهای ضروری دیگر بازمی‌دارد. مجبورم […] - [قهرمانان گمنام](https://sheeshamedia.com/%d9%82%d9%87%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%a7%d9%86-%da%af%d9%85%d9%86%d8%a7%d9%85/): کتاب‌هایم را برداشتم و برای آخرین بار نگاهی به آینده انداختم. لبخندی به خودم هدیه دادم و به‌سرعت از خانه بیرون شدم. صفحه‌ی گوشی را روشن کردم و دیدم هوا ۱۷- درجه است. ناگهان از سرما به خود لرزیدم. گویا تا وقتی وضعیت آب‌وهوا را ندیده بودم، سردی را حس نمی‌کردم. با آن‌هم، به راهم ادامه دادم. ابرهای سیاه تمام آسمان را تسخیر کرده بود و هیچ ذره‌ای از آبی آسمان نمایان نبود. زیر پایم نیز برف و یخ به‌شدت لغزنده بود و یک گام اشتباه می‌توانست به سقوطم منجر شود. با شور و شعف وصف‌ناپذیری به‌سوی کورس روان بودم. […] - [دختری با لبخندهای شجاع و رویاهای بی‌پایان](https://sheeshamedia.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%84%d8%a8%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%ac%d8%a7%d8%b9-%d9%88-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%db%8c%d9%be/): دختری خاموش اما پرگفتار؛ سکوتش دنیایی از حرف است. دنیایی که درکش برای دیگران همچون معمایی پیچیده و دشوار است. همه فکر می‌کنند او را می‌شناسند؛ اما حقیقت این است که قلبش ژرف‌تر از آن است که بتوانند در نگاه سطحی و عادی آن را بفهمند. در پس لبخندهایش خستگی‌هایی نهفته و در عمق مهربانی‌اش زخم‌هایی پنهان است. او کسی است که نمی‌خواهد هیچ‌کس را غمگین ببیند؛ اما بارها و بارها غم‌های دیگران بر دوشش سنگینی کرده‌است. او دختری است که لباس شوخی بر تن دارد، گویا این لباس سپری در برابر سختی‌ها و چالش‌هاست. می‌داند دنیا نه ماندنی است […] - [ویدا علی‌زاده: ما سرشار از قدرتیم!](https://sheeshamedia.com/%d9%88%db%8c%d8%af%d8%a7-%d8%b9%d9%84%db%8c%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%85%d8%a7-%d8%b3%d8%b1%d8%b4%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%82%d8%af%d8%b1%d8%aa%db%8c%d9%85/): رهبران فردا (5) رویش: ویدا جان، خوش آمدی. بسیار خوش‌حالم که تو را در سلسله‌ی رهبران فردا به عنوان یکی از الگوهای رهبری، الگوهای رهبری دخترانه/ زنانه برای فردا با خود داریم. ویدا: بسیار زیاد تشکر که مرا در این برنامه دعوت کردید و به تمام بینندگان عزیز هم سلام‌های گرم خود را تقدیم می‌کنم. رویش: ویدا جان، چند ساله هستی؟ امسال چند ساله می‌شوی؟ وقتی که مثلاً چهل ساله شوی – وقتی که ما می‌خواهیم تو را به عنوان یک رهبر در عرصه‌ی جامعه ببینیم که عملاً زمام رهبری را در اختیار خود داری، مثلاً رئیس جمهور هستی یا […] - [روزِ من](https://sheeshamedia.com/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%90-%d9%85%d9%86/): صبح به سختی از خواب برخاستم؛ خیلی ناامید و خسته، به دنبال چیزی بودم که برایم حکم یادآوری تصمیمات اشتباه و عقب‌ماندگی‌هایم را داشت. یاد همان سرگردانی‌ها، شکست‌ها، شرایط سخت و پیچیدگی‌های همیشگی افتاده بودم. دیری نگذشت که به یاد آن جمله‌ی معروف افتادم که می‌گفت: «آدم با غیرت هیچ‌گاه تسلیم نمی‌شود.» به خودم یادآوری کردم که باید مثل یک مرد قوی باشم و قوی بمانم. همچنان که از خواب برخاستم، آماده شدم؛ با استرس‌های همیشگی‌ام، مثل هر روز جنگیدم و راهی ماجراجویی‌های تازه‌ام شدم. روز من شروع شد؛ اما با نوایی تازه از طبیعت، یک روز متفاوت و تازه […] - [در دنیایی که مرا نمی‌پذیرند، راه خودم را می‌سازم!](https://sheeshamedia.com/%d8%af%d8%b1-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d8%b1%d8%a7-%d9%86%d9%85%db%8c%d9%be%d8%b0%db%8c%d8%b1%d9%86%d8%af%d8%8c-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%85/): امروز با تمام مشقت‌هایش سپری شد. از صنف درسم رخصت شدم و به سمت خانه حرکت کردم. دلم یک پیاده‌روی طولانی می‌خواست؛ از آن پیاده‌روی‌هایی که آدم را در خودش غرق می‌کند، از دنیای پرهیاهو جدا می‌سازد و فرصتی برای فرورفتن در رویاها می‌دهد. مسیر خانه‌ام تقریباً یک ساعت طول می‌کشید؛ اما گویا امروز زمان برایم معنایی نداشت. «هدفون»ام را از جیبم بیرون آوردم و موسیقی «I Had a Dream» از بیلی آیلیش را پخش کردم. ملودی نرم و دلنشین آن مثل موجی آرام، مرا از این خیابان‌های پرغبار جدا می‌کرد و به جهانی دیگر می‌برد. در سکوت خودم قدم […] - [در دستان سرنوشت](https://sheeshamedia.com/%d8%af%d8%b1-%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa/): صبح زود بود. آفتاب هنوز از پشت کوه‌ها سر برنیاورده بود که صدای در زدن به گوشم رسید. بیدار شدم و چشم‌هایم هنوز خواب‌آلود بودند. با دشواری از رخت‌خواب بلند شدم. هوای اتاق سرد بود و بدنم هنوز تحت تأثیر خواب شب گذشته قرار داشت. هر روز که از خواب برمی‌خیزم، انگار دوباره باید زندگی را در جهانی آغاز کنم که گویا هیچ جایی برای من ندارد. مادرم صدایم کرد: «سحر! صبحانه آماده است، بیا.» اما امروز فرق داشت. دیگر نمی‌توانستم مثل همیشه لبخند بزنم و خودم را به جامعه‌ای نشان دهم که هیچ احترامی برایم قائل نیست. امروز لباسی […] - [عشق راه نجات نبود...!](https://sheeshamedia.com/%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d9%86%d8%ac%d8%a7%d8%aa-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af/): از کودکی، آرزوهایم همیشه در دلم بزرگ‌تر از آن چیزی بود که در اطرافم می‌دیدم. در روستایی که زندگی می‌کردم، هیچ‌کس حرف از آرزو و بلندپروازی نمی‌زد؛ چون این‌ها بیشتر شبیه به شوخی یا حتی تمسخر به نظر می‌رسیدند. اما من با وجود همه‌ چیز، هنوز آرزو داشتم. در دنیای کوچک و ساده‌ی کودکانه‌ام، گمان می‌کردم رسیدن به آرزوهایم خیلی راحت است. همیشه آرزو می‌کردم دختری مستقل و قوی باشم، دختری که بدون نیاز به نگاه دیگران بتواند سرپا بایستد و جهان را بر اساس خواسته‌های خود بسازد. زمان که گذشت و بزرگ‌تر شدم، همچنان همان آدم سرسخت و شجاع […] - [سوند، کمره؛ اکشن: رویایی که به آن خواهم رسید](https://sheeshamedia.com/%d8%b3%d9%88%d9%86%d8%af%d8%8c-%da%a9%d9%85%d8%b1%d9%87%d8%9b-%d8%a7%da%a9%d8%b4%d9%86-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%a2%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d9%85/): روز اولی که مکاتب به روی دختران بسته شد، حس می‌کردم مسیرم را گم کرده‌ام. انگار هیچ رؤیایی برای دنبال کردن نداشتم. در تاریکی عمیقی سرگردان بودم تا روزی که شروع به دیدن فیلم و سریال کردم. کم‌کم این کار برایم لذت‌بخش شد و در نهایت به یک رؤیا تبدیل شد. هرگز فکر نمی‌کردم که تماشای فیلم بتواند چنین تأثیری روی من بگذارد؛ چیزی که در ابتدا فقط یک سرگرمی ساده به نظر می‌رسید. به مرور، این علاقه‌ام جدی‌تر شد. رؤیایم شکل گرفت: اینکه یک فیلم‌نامه بنویسم تا نشان دهم دختران افغانستان چگونه موفق می‌شوند. تلاش کردم رؤیاهایم را به […] - [مهاجر؛ پناهنده‌ای که با اشک می‌آید، با زخم بر می‌گردد!](https://sheeshamedia.com/%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%9b-%d9%be%d9%86%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%d8%b4%da%a9-%d9%85%db%8c%d8%a2%db%8c%d8%af%d8%8c-%d8%a8/): من هیچ‌گاهی ایران نرفته‌ام، اما با مفهوم مهاجرت و مهاجر بودن از کودکی آشنایم؛ از سنی حدود ۱۲ سالگی، در کودکی، بدون دست حمایتی از یک فرد خانواده. مهاجری که از جنگ و ناامنی گریخته است، در هر مقیاسی که بزرگ‌تر شود، همین حس و همین تجربه را دارد. اگر خاستگاه حرکتش، گریز از جنگ و ناامنی باشد، حتماً اشکی در چشمش می‌آید. یک وقت، نه یک وقت، این اشک را در کاسه‌ی چشمش حس می‌کند. در دوران اشغال کشورم توسط روس‌ها می‌گفتند که پنج‌ میلیون انسان سرزمینم آواره شده‌اند. یک سوم نفوس آن زمان افغانستان، بزرگ‌ترین رقم آوارگی یک […] - [در خلقت خود مثبت‌اندیش باشیم](https://sheeshamedia.com/%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d9%84%d9%82%d8%aa-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d9%85%d8%ab%d8%a8%d8%aa%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%db%8c%d9%85/): هر روز ما باید پُرمعنی‌تر از دیروزِ ما باشد. شاید اتفاق‌هایی که در زندگی ما رخ می‌دهند دور از تصور ما باشند؛ اما تا می‌توانیم باید آگاهانه فکر کنیم که چگونه زندگی‌ خود را با خواسته‌ها و اهداف خود هماهنگ کنیم و از هر لحظه برای رسیدن به خواسته‌ها یا حل مشکلات‌ خود بیشترین بهره را ببریم. صبحم را با صدای دلنشین مادرم که سه‌بار صدایم زد، آغاز کردم. این عادی است که هنگام صبح، اگر مادر ما بیدارمان کند، با هزاران ناز، عشق و محبت صدا می‌زند. این طبیعی است که چند لحظه‌ای به صدایش گوش دهیم و سپس […] - [ضعف‌ها، نردبانی به‌سوی قدرت](https://sheeshamedia.com/%d8%b6%d8%b9%d9%81%d9%87%d8%a7%d8%8c-%d9%86%d8%b1%d8%af%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d9%87%d8%b3%d9%88%db%8c-%d9%82%d8%af%d8%b1%d8%aa/): در این دنیای وسیع و پهناور، من دنیای کوچک و ساده‌ی خودم را دارم. من، دیانا، با قلبی مهربان و عاری از کینه، در دنیای ساده‌ی خود زندگی می‌کنم. به دیگران عشق می‌ورزم، بی‌هیچ توقعی با همه مهربانم. انسان‌ها را با نگاه صلح‌جویانه می‌بینم و فکر می‌کنم همه مانند من افکاری صادقانه دارند. وقتی نعمت‌های فراوان و فرصت‌های طلایی زندگی‌ام را می‌بینم، از ته دل، از خداوند متعال سپاس‌گزاری می‌کنم. من دختری آرام و ساکت هستم. گاهی ناراحت می‌شوم؛ اما باز هم سکوت سراسر وجودم را فرا می‌گیرد، سکوتی که انگار می‌خواهد بگوید: «آرام باش!» این آرام بودنم گاهی مرا […] - [ظلم در حق مردم افغانستان](https://sheeshamedia.com/%d8%b8%d9%84%d9%85-%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d9%82-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85-%d8%a7%d9%81%d8%ba%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/): زمانی که کودکی به دنیا می‌آید، خانواده‌اش با شادی و لبخند از خدای خود سپاسگزاری می‌کنند. این کودک کم‌کم بزرگ می‌شود، خندیدن را می‌آموزد و با کمک پدر و مادر آرام‌آرام قدم برمی‌دارد. وقتی به سن هفت‌سالگی می‌رسد، با امید و شوق آماده می‌شود تا به مکتب برود. کتاب‌ها و کتابچه‌هایش را جمع می‌کند و با قلبی خوشحال، راهی مکتب می‌شود. روز اول، با دیگر دخترها دوست و صمیمی می‌شود، درس‌هایش را خوب می‌خواند و در ساعت تفریح، ریسمان‌بازی، دویدن و نیز دیگر بازی‌ها را با دوستانش تجربه می‌کند. اما وقتی زنگ تفریح به صدا درمی‌آید، با لبخند به کلاس […] - [سحر نیکزاد: من نوری قشنگ در پایان شبم!](https://sheeshamedia.com/%d8%b3%d8%ad%d8%b1-%d9%86%db%8c%da%a9%d8%b2%d8%a7%d8%af-%d9%85%d9%86-%d9%86%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b4%d9%86%da%af-%d8%af%d8%b1-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a8%d9%85/): رهبران فردا (۴) رویش: سحرجان، دختر گل من، بسیار زیاد خوش آمدی در سلسله‌‌ی رهبران فردا! سحر: سلام استاد، تشکر، سلامت باشید. هم‌چنان سلام دارم به شما. خوش‌حال شدم که شما را دیدم و در سلسله‌ی رهبران فردا هم هستم. امروز از بودن با شما خیلی خوش‌حال هستم. رویش: سه و نیم یا چهار سال شد از آشنایی ما و شما با هم‌دیگر در این سفر درازی که داریم. چی حس داری در این سه و نیم سال؟ این سه و نیم سال را دیگران با انتقاد، ناامیدی و نق‌نق تیر کردند، «سحر» که آخر شب است، این سه و […] - [فرار از سایه](https://sheeshamedia.com/%d9%81%d8%b1%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87/): نامش زهره بود. دختری ۱۸ ساله از شهری در شمال افغانستان. زندگی در زیر سلطه‌ی طالبان برای او و خانواده‌اش هر روز دشوارتر می‌شد. برادرش به جرم حمایت از حقوق زنان در جامعه، به طرز وحشیانه‌ای کشته شده بود و پدرش به دلیل تلاش برای تحصیل دختران در روستا، تهدید به مرگ شده بود. زهره تنها یک آرزو داشت: آزادی. آزادی از ترس، از ظلم، از نقض حقوق انسانی. او می‌خواست تحصیل کند، دنیای جدیدی برای خود بسازد و از آینده‌ای که طالبان برای او به عنوان یک زن رقم می‌زدند، نجات پیدا کند. یک شب، وقتی صدای شلیک گلوله‌ها […] - [فوتبال، فرصتی برای کسب مهارت‌های جدید](https://sheeshamedia.com/%d9%81%d9%88%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%8c-%d9%81%d8%b1%d8%b5%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%da%a9%d8%b3%d8%a8-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af/): فوتبال، با زمین سبز و پرنشاطش، برای من فرصتی است برای یادگیری مهارت‌های جدید، ایجاد انگیزه، کاهش استرس و البته یکی از بهترین ورزش‌ها به‌شمار می‌رود. زمانی که وارد میدان فوتبال می‌شوم، احساسی قشنگ و سبک‌بال مانند پرنده‌ای که تازه پرواز آموخته، در وجودم شکل می‌گیرد و با تمام شوق و علاقه به تمریناتم می‌پردازم. این حس نه تنها در من، بلکه در تمام بازیکنانی که با من تمرین می‌کنند و در مسابقات شرکت دارند، مشترک است. ما، چندتن از دختران هم‌فکر و دوستان نزدیک، مدتی‌ست که از سرزمین مادری خود دور مانده‌ایم. پس از مهاجرت و گم‌گشتگی روحی در […] - [ما باید آگاه شویم، باید درس بخوانیم، ...!](https://sheeshamedia.com/%d9%85%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%a2%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%db%8c%d9%85%d8%8c-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%af%d8%b1%d8%b3-%d8%a8%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%85%d8%8c/): هیچ‌وقت نباید انسان‌ها را از روی چهره و ظاهرشان قضاوت کنیم. شاید آن‌قدر بار سنگینی روی دوش‌شان باشد که تصور کردن آن برای ما سخت است؛ اما با این همه مشکلات، روی پا ایستاده‌اند. شاید زمین خوردند ولی تسلیم نشدند. محکم‌تر و قوی‌تر از قبل به راه‌شان ادامه دادند. شب گذشته برای انجام دادن کارخانگی ریاضی و مرور درس‌های قبل، تا ساعت ۲ شب بیدار بودم. کتاب و کتابچه‌هایم را جمع کردم تا بخوابم؛ ولی اصلاً خوابم نمی‌برد. دلم می‌خواست کتاب «عادت‌های اتمی» را بخوانم ولی باید می‌خوابیدم تا صبح به درس صبح‌گاهی بروم. آلارم گوشی‌ام را برای ساعت ۵:۵۰ […] - [دختران افغانستان ضعیف نه، زخم‌خورده‌هایی‌اند که هنوز ایستاده](https://sheeshamedia.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d9%81%d8%ba%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b9%db%8c%d9%81-%d9%86%d9%87%d8%8c-%d8%b2%d8%ae%d9%85%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%87/): می‌گویند شکست خوردن درد دارد؛ اما هیچ‌کس از دردی که قبل از شکست خوردن می‌کشد، چیزی نمی‌گوید. هیچ‌کس از زخم‌هایی که هنوز التیام نیافته‌، از اشک‌هایی که شبانه روی بالش خشک می‌شوند و از فریادهایی که در گلو خفه می‌ماند، حرفی نمی‌زند. هیچ‌کس از دختری نمی‌گوید که هر روز برای زنده ماندن، برای دیده شدن، برای شنیده شدن، برای تحصیل، برای رویاهایش می‌جنگد. هیچ‌کس از دختران افغانستان نمی‌گوید…؛ اما من می‌گویم. من دختری از افغانستانم، دختری که زیر آسمانی پر از درد و تبعیض به دنیا آمده، دختری که اولین کلمه‌ای که شنید، “نباید” بود. “نباید حرف بزنی، نباید بیرون […] - [چشمانم دریای خون بود](https://sheeshamedia.com/288436/): یک روز آفتابی، آخرین روز امتحان چهارونیم‌ماهه بود. با جمعی از دوستانم مشغول خندیدن، گپ‌زدن، برنامه‌ریزی برای آینده و آماده‌گی برای روز فراغت بودیم. دوستم نیلوفر گفت: «من سرود می‌خوانم.» زهرا و نازنین گفتند: «ما نطاق می‌شویم.» مهدیه و سحر، با چهره‌های شاد، گفتند: «ما هم در بخش سرودخوانی خواهیم بود.» من ساکت و آرام، مشغول خواندن درس‌هایم بودم و در دل فکر می‌کردم: آیا تا آن زمان، اصلاً خواهیم بود که این برنامه‌ها عملی شوند؟ در همین حال و هوا بودیم که ناگهان استاد سایبان گفت: «دختران بیایید، حاضری گرفته می‌شود و بعد برای امتحان به صنف می‌روید.» زمان […] - [رویاهای یک شب](https://sheeshamedia.com/%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c-%db%8c%da%a9-%d8%b4%d8%a8/): شب بسیار زیبایی بود. آسمان به شکلی دل‌فریب دیده می‌شد و همه‌جا با نور ستاره‌ها روشن شده بود. ماه هم کامل و درخشان بود، گویا همه زیبایی‌های شب در آن خلاصه شده بود. من نیز زیر نور مهتاب و در شب‌های دل‌انگیز آن فصل سال، در کنار خانواده‌ام نشسته بودم و در خیالم برای آینده‌ای نامعلوم رؤیا می‌ساختم؛ آینده‌ی روشن که در آن با تلاش و ادامه‌ تحصیل، به رشته‌ی‌ مورد علاقه‌ام برسم و رؤیاهایم را به واقعیت تبدیل کنم. اما آن شب، همه‌ چیز ناگهان پایان یافت. رؤیای درس‌خواندنم تمام شد. به ما فقط اجازه‌ داده بودند تا صنف […] - [قلم، کاغذ، شعر، ساز و صدای پرنده...!](https://sheeshamedia.com/%d9%82%d9%84%d9%85%d8%8c-%da%a9%d8%a7%d8%ba%d8%b0%d8%8c-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%d8%8c-%d8%b3%d8%a7%d8%b2-%d9%88-%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c-%d9%be%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87/): من به‌شدت عاشق پرنده‌ها هستم. در کودکی کبکی داشتم که از او مراقبت می‌کردم. او هم مرا با صدای دل‌نواز خود در دل صبح از خوابِ به‌ظاهر شیرین بیدار می‌کرد؛ شاید نمی‌خواست من خواب بمانم. گاهی پدرکلانم منقار او را که زودبه‌زود دراز می‌شد، کوتاه می‌کرد. بعد از هر بار اصلاح، کلی برایش گریه می‌کردم؛ اما او بی‌تفاوت بود و پدرکلانم برای دلداری، دست بر موهای خرمایی‌ام که با دستان پرمهر مادرم بافته شده بود، می‌کشید و می‌گفت: «دخترم! اگر منقارش را کوتاه نکنم، تو را زخمی خواهد کرد.» روزهای زیادی او می‌خواند و من گوش می‌دادم. او در خاک […] - [قلم من؛ صدای من](https://sheeshamedia.com/%d9%82%d9%84%d9%85-%d9%85%d9%86%d8%9b-%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%86/): هر انسان حق دارد که رویاپرداز باشد؛ حق دارد خواسته‌ها و اهدافی برای زندگی‌اش داشته باشد. انسان از زمانی که خود را می‌شناسد، می‌فهمد که به سن و سالی رسیده که باید برای زندگی‌اش هدف‌ها و آرزوهایی تعیین کند. وقتی قدم اول را در مسیر تحقق اهدافش برمی‌دارد، وارد دنیایی می‌شود که او را به آرزوهایش نزدیک می‌کند. در این مسیر، با تمام توان و قدرتی که دارد، می‌کوشد به خواسته‌ها و اهدافش برسد. من هم برای خود اهداف و آرزوهایی داشتم و دارم که می‌خواهم به آن برسم؛ اما… یادم می‌آید زمانی که در صنف سوم مکتب بودم، اولین […] - [قلبی که با تمام سختی‌ها می‌تپد...!](https://sheeshamedia.com/%d9%82%d9%84%d8%a8%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%b3%d8%ae%d8%aa%db%8c%d9%87%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%aa%d9%be%d8%af/): من یک دختری از افغانستان هستم. شاید برای بسیاری از مردم این عنوان فقط یک کلمه یا یک نام باشد؛ اما برای من، این کلمه تمامی داستان زندگی‌ام را روایت می‌کند. زندگی‌ای که پر از سختی‌ها، دردها و چالش‌هاست. از لحظه‌ای که چشمانم به این جهان گشوده شد، هیچ‌وقت چیزی جز مبارزه را تجربه نکردم. جنگ، فقر، تبعیض و دل‌شکستگی‌ها همراه همیشگی‌ام بوده‌؛ اما من هنوز اینجا ایستاده‌ام و خودم را پرانرژی می‌بینم. گاهی وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، از خودم می‌پرسم: “چطور ممکن است که من از میان تمام این سختی‌ها زنده مانده باشم؟” اما سپس یادم می‌آید که […] - [فایزه حقجو: ما انرژی آزادشده‌ی نسل خویشیم!](https://sheeshamedia.com/%d9%81%d8%a7%db%8c%d8%b2%d9%87-%d8%ad%d9%82%d8%ac%d9%88-%d9%85%d8%a7-%d8%a7%d9%86%d8%b1%da%98%db%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%d8%b4%d8%af%d9%87%db%8c-%d9%86%d8%b3%d9%84-%d8%ae%d9%88%db%8c/): رهبران فردا (۳) رویش: فایزه جان، سلام. خوش آمدی در این ویژه برنامه‌ی رهبران فردا. در مقام یک دختری که قریب ۱۸ ساله می‌شوی، امسال سن قانونی مسوولیت‌های خود را هم در عرف شهروندی که جهان ما دارد، شروع می‌کنی. فکر می‌کنی که ۱۸ ساله شدن، به خصوص با یک اصطلاح امپاورمنتی چه هراس‌هایی را برایت دارد که تو آن را به عنوان «Fear zone» احساس می‌کنی و چه باورهای محدودکننده‌ای در برابر خود احساس می‌کنی که احساس می‌کنی داری از آن عبور می‌کنی؟ فایزه: به نام خدا. سلام خدمت شما، استاد گرامی. خوش‌حالم که شما را شاد و سلامت […] - [کمی عمیق‌تر بیندیش، دنیای جای بهتری‌ست](https://sheeshamedia.com/%da%a9%d9%85%db%8c-%d8%b9%d9%85%db%8c%d9%82%d8%aa%d8%b1-%d8%a8%db%8c%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%d8%8c-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1%db%8c/): دنیا سرشار از جلوه‌های بی‌بدیل است؛ سرشار از شکوه و جادوی بی‌کران. شب‌هایش نقره‌فام‌اند، با ماهی که آیینه‌دار آرامش آسمان است و ستارگانی که چون جواهر، بر مخمل سیاه شب می‌درخشند. روزهایش غرق در نور خورشید است؛ آغشته به طلوعی طلایی، با خورشیدی که سخاوتمندانه گرما و روشنایی‌اش را بر جهان می‌پاشد و نسیمی که روح را نوازش می‌کند، با طراوتی که جان را به شور و زندگی وامی‌دارد. هر شب، قصه‌ای از رویاست؛ هر طلوع، نویدبخش امیدی تازه و هر غروب، زمزمه‌ای از آرامش و خیال‌پردازی. هر فصل، داستانی از حیات و شکوفایی است: تابستان، با گرمای دلنشین، نسیم‌های […] - [دیدار دوباره؛ یادآور خاطرات ماندگار](https://sheeshamedia.com/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%9b-%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%a2%d9%88%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%da%af%d8%a7%d8%b1/): می‌گویند: «کوه به کوه نمی‌رسد، اما آدم به آدم می‌رسد.» این جمله را سال‌ها پیش شنیده بودم، در جاهایی خوانده بودم؛ اما راستش را بخواهید، درست درکش نکرده بودم، معنایش را نفهمیده بودم. وقتی در صنف ششم مکتب بودم، معلمی داشتیم که بسیار شوخ‌طبع بود. گاهی شعرهایی می‌سرود، گاهی هم اشعار شاعران دیگر را برای ما می‌خواند و ما با لذت به صدایش گوش می‌دادیم. او رفتاری بسیار خوب و مناسب با شاگردان داشت و ما از اخلاق نیکویش راضی بودیم. او در مکتب، مضمون کمپیوتر را به ما تدریس می‌کرد؛ گاهی درس‌ها را نوت و گاهی هم به‌صورت عملی […] - [امید دوباره؛ دختر تو می‌توانی!](https://sheeshamedia.com/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%9b-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%aa%d9%88-%d9%85%db%8c%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c/): در صبحگاهی یکی از روزها، طبق معمول با شوق فراوان و هزاران امید در حال رفتن به‌سوی آموزشگاه بودم. همان‌طور که در جاده قدم می‌زدم، از صدای شرشر برگ‌های زرد و خشک درختان لذت می‌بردم. صدای دل‌انگیز برگ‌ها مرا به عمق آرزوها، هدف‌ها، برنامه‌ها و روزهایی برد که سال‌ها برای رسیدن به آن‌ها تلاش کرده بودم. در راه، به این فکر می‌کردم که راست می‌گویند: “هیچ‌وقت ناامید نشو. اگر یک در بسته باشد، هزاران در باز است.” با خودم می‌گفتم اگر مکتب بسته است، می‌توانیم به آموزشگاه برویم و تحصیل را ادامه بدهیم. به آرزوهایم می‌اندیشیدم؛ این‌که بعد از مدت […] - [کشورم در اوج تاریکی](https://sheeshamedia.com/%da%a9%d8%b4%d9%88%d8%b1%d9%85-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%88%d8%ac-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%db%8c/): ساعت شش شام بود که پدرم گفت: «دخترم، برو تلویزیون را روشن کن، خبر شش شروع می‌شود.» من هم رفتم و تلویزیون را روشن کردم. شبکه‌ای که خبر داشت، انتخاب کردم و دیدم که خبرها آغاز شده. کنار پدرم نشستم و با دقت به اخبار گوش می‌دادیم که شاید خبر خوشی از اوضاع کشورم بشنویم؛ اما چنین نبود. باز هم مثل همیشه، افغانستان در صدر فهرست غمگین‌ترین و آسیب‌پذیرترین کشورها از نظر روانی در جهان قرار داشت. همه‌جا سخن از تاریکی بود؛ تاریکی‌ای که با آمدن طالبان بر سرزمینم سایه انداخته بود. گویا در کوچه‌پس‌کوچه‌های این وطن، جز غم و […] - [کاش این همه تفاوت وجود نمی‌داشت!](https://sheeshamedia.com/%da%a9%d8%a7%d8%b4-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%88%d8%aa-%d9%88%d8%ac%d9%88%d8%af-%d9%86%d9%85%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa/): کاش همان‌طور که به پسران به چشم یک انسان عادی نگاه می‌کنند، به دختران نیز نگاه می‌کردند. کاش هیچ مردی حس نمی‌کرد نسبت به همسرش، نسبت به خواهرش مالکیت و یا برتری دارد. کاش می‌توانستند یک بار خود را به جای زن ستم‌دیده تصور کنند که هرگز برایش اجازه‌ی زندگی کردن را طبق میلش ندادند. چه می‌شد اگر این مردان هم می‌توانستند بفهمند و درک کنند که زن نیز همچون این‌ها انسان است و می‌تواند حس کند. زن هم می‌تواند آرزو کند، برای خود زندگی بسازد، همان‌طور که مردان آرزو دارند. در عجبم، این‌ها چه موجودات عجیبی هستند که تحمل […] - [گنگی سرنوشت و پرسش‌های ناپایدار](https://sheeshamedia.com/%da%af%d9%86%da%af%db%8c-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%88-%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%b4%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%a7%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1/): در این زندگی چیزی برای من گنگ بوده؛ یک حس مبهم که گاهی به یک سؤال بدل می‌شود: آیا ما دیر آمده‌ایم یا زود؟ یا شاید هم درست به موقع؟ کسی چه می‌داند؟ شاید پاسخ این پرسش هرگز پیدا نشود، یا شاید هم اصلاً نیازی به پاسخ نباشد. گاهی از خود می‌پرسم، آیا این همان سرنوشتی است که در لوح تقدیر ما نوشته شده بود؟ یا شاید سرنوشت چیزی نیست جز آنچه خودمان نوشته‌ایم؟ اگر مسوول نوشتن سرنوشت خود بوده‌ایم، پس کجای راه را اشتباه رفتیم که چنین شد؟ چه شد که زندگی به جایی رسید که گاهی بیشتر شبیه […] - [ما را می‌خواهند دوباره زنده‌به‌گور کنند](https://sheeshamedia.com/%d9%85%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%af-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87%d8%a8%d9%87%da%af%d9%88%d8%b1-%da%a9/): در سرزمینی که به دختران وعده‌ای برای امید داده نمی‌شود، زندگی من، در کنار هزاران دختر در افغانستان، به یک تراژدی تبدیل شده است. من نمی‌خواستم روایت زندگی‌ام آکنده از درد باشد؛ اما وقتی به گذشته‌ام نگاه می‌کنم، می‌بینم داستان زندگی‌ام شبیه روایت‌هایی‌ست سرشار از رؤیاها و آرزوهایی که هرگز به حقیقت نپیوسته‌اند؛ دردی که بر تن و ذهنم سایه انداخته و سرکوب‌هایی که نمی‌گذارند صدایم شنیده شود. از کودکی احساس می‌کردم که جهان بیرون برای من طراحی نشده است. هیچ‌گاه اجازه نداشتم مانند پسران آزادانه به کوچه بروم بازی کنم. نمی‌توانستم با صدای بلند بخندم یا حس آزادی کنم. […] - [بازی روزگار؛ گاهی می‌خندم و گاهی سکوت می‌کنم](https://sheeshamedia.com/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b2%da%af%d8%a7%d8%b1%d8%9b-%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%85-%d9%88-%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%b3%da%a9%d9%88%d8%aa/): سلام! من رقیه صداقت هستم؛ دختری نسبتاً آرام، خوشحال، گاهی غمگین، گاهی خندان. خلاصه بگویم، شخصیتم کمی متفاوت‌تر از دیگران است. از آن‌چه به یاد دارم، همیشه قبل از حرف زدن، فکر می‌کنم؛ چون می‌دانم سخن گفتن ارزشی والا دارد. گاهی یک جمله می‌تواند دو نفر را به هم نزدیک کند و گاهی همان چند کلمه باعث جدایی‌شان شود. در این روزها و هفته‌ها، دلم خیلی گرفته است. جز قلم و کاغذ، چیزی ندارم که با آن خودم را آرام کنم. وقتی می‌نویسم، حسی از آرامش در وجودم می‌پیچد. این حس مانند پرنده‌ای‌ست که در آسمان پرواز می‌کند؛ اما درست […] [comment]: # (Generated by Hostinger Tools Plugin)