دقیق در یادم است روزی را که با یونیفورم منظم و اوطوکشیده؛ مانتو – شلوار سیاه، شال سفید و کیفی پر از کتاب، دفترچه و قلم، خانه را ترک کردم که به مکتب بروم. ساعت هفت بامداد بود. با هم‌صنفی‌ام شقایق در مورد سال پیش رو و آرزوهای خود در آن سال (1401) گفت‌وگو می‌کردم. […]

Read More