من مهاجرم. تنها جرمی که مرتکب شدهام، پناه بردن به کشور همسایه است، به این امید که شاید بتوانم بدون محدودیت زندگی کنم؛ اما نمیدانستم که مهاجرت، خود نبردی سخت و طاقتفرساست. هزاران قصهی حماسی برای گفتن دارم، حکایتهایی که بیانشان آنقدر دشوار است که در قالب واژهها بهدرستی درک نمیشوند.
هر باری که قدم در خاک کشورهای همسایه گذاشتهام، آنقدر برایم سنگین بوده که توان راه رفتن را از من گرفته. مرا تحقیر کردهاند، دشنام دادهاند، با فحش کرامت انسانیام را نادیده گرفتهاند؛ فقط به این دلیل که افغانستانیام و مهاجر. اما من از نسل خراسان قدیمام، من ریشه در این جغرافیا دارم…. نمیدانم این کشور چگونه اینگونه بیپروایانه همسایگیاش را به فراموشی سپرده. تنها در زبان میگویند که «ارزشهای ما یکسان است، زبان ما فارسی است، دین ما مشترک و اسلام است»؛ اما در عمل چرا دردها و خوشیهای ما مشترک نیست؟ تنها فرق ما این است که مرزها ما را از هم جدا کردهاند که همین خطهای مرزها ما را از دایرهی عدالت نیز بیرون راندهاند که همهروزه میبینیم، کشور همسایهی غربی ما، چگونه با پناهجویانی که در کشورشان پناه بردهبودند، رفتار میکنند. واقعا هیچ کلمهای نمیتواند عمق این رفتار غیر انسانی را توصیف کند.
من قربانی سیاستهای ناعادلانه شدهام. یکی مرا جاسوس میخوانَد، دیگری خائن. هیچکس نمیداند که من در بازی سیاست، هیچ نقشی نداشتهام. بدون هیچ جرمی، مشتهایشان صورتم را کبود کردهاند. دردناکتر آنکه تمام فروشگاهها و دواخانهها را جستوجو میکنم و با التماس برای کودکم شیر میطلبم؛ اما آنها با تمسخر به من نگاه میکنند و میگویند: «ما به افغانی چیزی نمیفروشیم.»
این تحقیرها تلختر از زهر است؛ اما باز با چشمان اشکآلود برای کودکم زاری میکنم. پاسخ اما، تلخ و زجرآور است. شب را با کودکم اشک میریزم: من از نابرابری و ظلم و او از گرسنگی و تشنگی. تنها کاری که از دستم برمیآید، این است که برایش لالایی بخوانم:
«مهاجر، پرندهی بیلانه را گویند؛
مهاجر، دردِ بیشانه را گویند؛
مهاجر، حکایت نابرابری و بیعدالتیست.
مهاجر که شدی، تنها بغضهایت را در گلو میریزی و دردهایت را بیصدا فریاد میزنی.»
فقط میخواستم پناهگاهی برای ماندن و نانی برای خوردن داشته باشم. دلم سخت گرفته و خونین است از این دردها و کدورتهایی که حق ما نبود. اگر فرصتی برای کار کردن و پناهگاهی برای زندگی داشتم، هرگز به مهاجرت فکر نمیکردم. من هم نمیخواستم زیر بار منت دیگران، معنای زندگی واقعی را فراموش کنم.
خواب بودم که با ظلم، آوارهام کردند. تمام داراییام، لباسها و عکسهای یادگاری روی دیوار را جا گذاشتم. جز اشک و اندوه و مصیبت، سوغاتی از وطنم نداشتم. با لب تشنه و دل پریشان دوباره به وطنم برگشتم، وطنی که برایش قول آبادی داده بودم؛ اما هنوز خودم آوارهام. نه خانهای دارم، نه کاشانهای.
دوباره کوچ کردم، با کولهباری از غم و نابرابری. مرا از کشورشان بیرون کردند و با کنایه گفتند: «بروید کشور خودتان را آباد کنید!»
در حالی که ما، مهاجران، در آبادانی همان کشورها نقش مهمی داشتیم. با اینهمه، خوشحالم که برگشتم به جایی که به آن تعلق دارم؛ جایی که خاک و هوایش برایم بوی مهربانی میدهد. نفس کشیدن در وطنم زیباتر از ذلت کشیدن در غربت است.
قول میدهم همینجا خواهم ماند، برای ساختن افغانستانی آزاد و آباد. آنگاه اجازه نخواهم داد هیچ قدرتی، افغان بودن را جرم بداند.
نمیدانم چرا ما انسانیت را اینگونه به فراموشی سپردهایم. حتی خداوند در قرآن عظیم فرموده است: «وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ»
ما بنیآدم را با کرامت آفریدیم؛ اما این کرامت چقدر زود به تاراج رفت!
من مهاجرم و عدالت میخواهم، عدالتی که به من قدرت نفس کشیدن بدهد، بدون ترس، بدون شرم، بدون نفرت.
شاید امروز بیپناه و تنها باشم. شاید صدایم به گوش هیچ قدرتی نرسد؛ اما اگر روزی کشورم را آزاد و آباد ساختم و اگر همان کسانی که امروز به حقوق مهاجران بیحرمتی میکنند، پایشان به سرزمینم رسید، آن روز به آنها درس انسانیت، شجاعت و استقامت خواهم داد.
نویسنده: رعنا اسماعیلی