یادداشت‌ها

بیشتر

اعتماد (۵۹)- چشم در چشمِ توفان؛ می‌بینیم و می‌ایستیم!

یادداشت پیشین را درست در همان لحظه توقف دادم که هنوز توفان به‌تمامی نرسیده بود. کابل پر از تفنگ بود، پر از مدعی، پر از فاتح و خاطره و ترس؛…

اعتماد (۵۸)- جشن فاتحان بر لبه‌ی توفان

یک گام دیگر به آخرین یادداشت‌های فصل دوم «اعتماد» نزدیک‌تر می‌شوم. ذهنم هم‌چنان درگیر «آرامش قبل از توفان» است. آن زمان نه معنای این استعاره را می‌فهمیدیم و نه از…

اعتماد (۵۷)- قصه‌ی سید جگرن و اکادمی پولیس

سید جگرن در ۲۷ ثور ۱۳۷۱، از مسیر غزنی و میدان‌شهر وارد کابل شد. شهر هنوز در تب‌وتاب روزهای نخست سقوط حکومت داکتر نجیب‌الله بود؛ روزهایی که در ظاهر، همه‌چیز…