اعتماد (۱۶)؛ هزاره بودن جرم نیست!

مزاری در «کاریدور بدیل»ی که در قالب «حزب وحدت» طرح‌ریزی شد، تنها در پی ساختن یک تشکیلات سیاسی تازه یا فراهم‌آوردن ائتلافی مقطعی میان گروه‌های پراکنده نبود. آنچه او در عمیق‌ترین لایه‌های این تلاش دنبال می‌کرد، امری بزرگ‌تر و ریشه‌دارتر بود که آن را پی‌ریزی یک جهت تازه در افق سیاسی و مدنی جامعه‌ی هزاره می‌دانست. این جهت، آرام‌آرام زبان، منطق و صورت‌بندی خاص خود را یافت تا سرانجام در یکی از فشرده‌ترین و رساترین جمله‌های مزاری متبلور شد: «هزاره بودن جرم نباشد.»

این جمله، هر چند ساختاری کوتاه دارد؛ اما بر دوش خود باری سنگین و دیرینه از رنج تاریخی، حذف، تحقیر، انکار و تبعیض را حمل می‌کند. از همین‌رو، نمی‌توان آن را صرفاً یک شعار عاطفی یا تعبیر سیاسی خطاب کرد. این جمله چکیده‌ی یک خودآگاهی تاریخی و محصول سیری دراز در فهم جمعی جامعه‌ای است که برای رسیدن به این سطح از بیان، ناگزیر بوده است از لایه‌های پرشماری از خاموشی، رنج، مقاومت و بازاندیشی بگذرد. آن‌گونه که در ادب فارسی گفته‌اند: «هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد»، این جمله، هم جای خود را می‌شناخت و هم زمانش را.

سخنان مزاری، به‌ویژه در سال‌های رهبری‌اش، غالباً درست در نسبت با مرحله‌ی عینی حرکت اجتماعی و سیاسی جامعه طرح می‌شد: نه جلوتر از ظرفیت فهم جمعی و نه عقب‌تر از ضرورت تاریخی. از همین‌رو بسیاری از سخنانش در همان لحظه‌ای که بیان می‌شد، هم‌زمان کارکردی توضیحی، بسیج‌گرانه و جهت‌دهنده داشت. این هماهنگی میان «زمان گفتن» و «ظرفیت شنیدن» یکی از مهم‌ترین رموز اثرگذاری تاریخی زبان مزاری است.

***

در سال‌های نخست فعالیت مزاری در چارچوب حزب وحدت، بخش عمده‌ی تأکید او بر استوار کردن بنیان‌های درونی این مسیر متمرکز بود: وحدت و یک‌پارچگی، ادغام گروه‌ها و دفاتر، پذیرش تمرکز رهبری، انسجام تشکیلاتی، نظم و پرهیز از تفرقه‌های فرساینده. این تأکیدها در ظاهر درون‌سازمانی می‌نمودند؛ اما در باطن، ناظر به ضرورتی بنیادی‌تر بودند: جامعه‌ای پراکنده و زخمی، مادامی که نتواند خود را در قالب اراده‌ای نسبتاً منسجم بازسازی کند، نمی‌تواند در میدان بزرگ سیاست ملی به‌منزله‌ی یک فاعل تاریخی ظاهر شود.

مخاطب اصلی مزاری در آن مرحله، پیش از همه، نیروهای درونی جامعه‌ی هزاره و شیعه بودند. حتی آن‌جا که از احزاب ملی، قدرت‌های منطقه‌ای یا جهانی سخن می‌گفت، هدف اساسی‌اش این بود که نیروهای داخلی را به اهمیت انسجام متوجه سازد؛ چرا که می‌دانست تشتت درونی، در نهایت، جز تشدید حاشیه‌نشینی و انباشت هزینه‌های تاریخی نتیجه‌ای به بار نمی‌آورد.

اما کار مزاری در این سطح متوقف نماند. وجه برجسته‌ی «کاریدور بدیل» او در این بود که جامعه‌ی هزاره را از موضع انفعال و واکنش، به موضع فاعلیت و ابتکار منتقل کرد. این انتقال صرفاً یک جابه‌جایی سیاسی نبود؛ در سطحی عمیق‌تر، نوعی بازسازی روان جمعی نیز به شمار می‌رفت. جامعه‌ای که در اثر تاریخ طولانی تبعیض و سرکوب، ساختاراً از حق خواستن و حق مطالبه کردن دور نگه داشته شده بود، اکنون باید بار دیگر حس اراده، خواست و پرسش‌گری را در خود زنده می‌کرد.

مزاری این ضرورت را به‌خوبی دریافته بود. از همین‌رو حزب وحدت را از موضعی عمدتاً دفاعی و واکنشی به موضعی فعال، برنامه‌پرداز و ابتکارگر سوق داد. فرستادن هیأتی نزد احمدشاه مسعود و شورای نظار برای طرح هم‌سویی جوامع محروم در برابر سنت انحصار قدرت، گشودن راه هم‌پیمانی با جنرالان شمال در بدنه‌ی حزب دموکراتیک خلق برای تسریع سقوط رژیم کابل و طرح نظام فدرالی به‌عنوان بدیلی برای ساختار متمرکز و انحصاری قدرت، همه نشانه‌های روشن همین رویکرد بودند. این اقدامات پراکنده یا صرفاً تاکتیکی نبودند؛ اجزای یک هندسه‌ی فکری و سیاسی بودند که در پس آن‌ها، تصوری تازه از نسبت جامعه‌ی هزاره با دولت، قدرت، مشارکت و آینده نهفته بود.

***

در همین چارچوب بود که مزاری مطالبات سیاسی خود را با وضوحی بیشتر صورت‌بندی کرد: اشتراک در تصمیم‌گیری سیاسی، رسمیت مذهب جعفری در قانون اساسی، سهم مساوی از امکانات و خدمات عامه، ایجاد واحدهای اداری عادلانه و استقرار حکومتی مبتنی بر انتخابات آزاد؛ برای همه، زن و مرد.

اهمیت این مطالبات، تنها در محتوای آن‌ها نهفته نبود؛ بلکه در منطقی بود که در پشت آن‌ها قرار داشت. وقتی مزاری می‌گفت: «ما می‌خواهیم در تصمیم‌گیری سیاسی کشور شریک باشیم»، فقط یک خواست سیاسی را بیان نمی‌کرد؛ می‌کوشید نسبت جامعه‌ی هزاره با ساخت قدرت را از نسبتِ تابع و حاشیه‌نشین، به نسبتِ شریک و صاحب‌حق ارتقا دهد. در این جابه‌جایی، دیگر تنها این جامعه نبود که باید برای مطالبات خود استدلال می‌کرد؛ قدرت مستقر نیز ناچار می‌شد در برابر پرسش‌هایی بنیادی پاسخ‌گو باشد: چرا باید بخشی از جامعه از مشارکت در تصمیم‌گیری محروم بماند؟ چرا باید تبعیض در توزیع امکانات و منزلت، همچون امری طبیعی یا مقدر پذیرفته شود؟ و چرا باید یک هویت اجتماعی، بار اتهامی را بر دوش بکشد که خود محصول منطق قدرت‌های انحصارطلب است؟

بدیهی بود که چنین جابه‌جایی‌ای برای نظم مسلط قابل تحمل نباشد. جامعه‌ای که قرن‌ها به خاموشی، تحمل و انفعال عادت داده شده بود، این‌بار با زبان مطالبه، حضور و بازخواست سخن می‌گفت. طبیعی بود که این تحول با واکنش‌های شدید، عصبی و خشونت‌آلود مواجه شود. اما درست در همین‌جا، یکی از بنیادی‌ترین وجوه منطق مزاری در «کاریدور بدیل» آشکار می‌شود: او همین حقِ ایستادن، حقِ مطالبه‌کردن و حقِ بازخواست قدرت را به بخشی از منطق مبارزه بدل ساخت. در این‌جا، سیاست دیگر فقط به معنای سازگاری منفعلانه با توازن موجود قوا نبود؛ بلکه به معنای گشودن مجرای تازه برای سخن‌گفتن، دیده‌شدن و اثرگذاری در سطح ملی نیز بود.

***

از همین منظر است که می‌توان دریافت چرا مطالبات مزاری، در عین واقع‌بینی، خصلتی مسیرساز هم داشتند. او نه اسیر آرمان‌گرایی انتزاعی بود و نه در دام واقع‌گراییِ فروکاسته به تسلیم و سازش می‌افتاد. مطالبات او چیزی بودند که دوست دارم آن‌ها را «مجاورت‌های ممکن» بنامم: گام‌هایی نزدیک، عملی، فهم‌پذیر و قابل پی‌گیری، که در عین حال راه‌گشا و افق‌ساز بودند. می‌شد آن‌ها را به زبان گفت‌وگو، مذاکره، سازمان‌دهی اجتماعی و برنامه‌ی سیاسی ترجمه کرد. هم پشتوانه‌ی اخلاقی داشتند و هم ظرفیت نهادی و اجرایی. از این‌رو نه در حد شعار باقی ماندند و نه به سطح آرزوهای دور از دسترس فرو افتادند؛ بلکه هم‌چون پله‌هایی عمل کردند که جامعه می‌توانست بر آن‌ها بایستد و خود را برای جهش به مراحل بالاتر آماده سازد.

در کنار این مطالبات مشخص، مزاری طرح‌های کلان‌تری هم پیش می‌گذاشت: مشارکت چندجانبه‌ی اقوام بزرگ در ساخت قدرت و نظام فدرالی برای تنظیم عادلانه‌تر مناسبات اداری و سیاسی. اما در پس همه‌ی این پیشنهادها یک اصل راهبردی حضور داشت: ایده‌ی انحصار قدرت ملی باید جای خود را به ایده‌ی مشارکت ملی بدهد. این نکته را یکی از درخشان‌ترین ابعاد ویژن مزاری می‌دانم. او دریافته بود که افغانستانِ متکثر و چندلایه را نمی‌توان با منطق حذف، انکار و انحصار اداره کرد. در چنین جامعه‌ای، انحصار نه مشروعیت می‌آفریند و نه ثبات؛ بلکه فقط بحران را بازتولید می‌کند، مقاومت را تشدید می‌سازد و بذر منازعات تازه می‌پراکند. از این‌رو پیشنهادهای مزاری را باید نه فقط تدابیر سیاسی یک دوره، بلکه تلاشی برای صورت‌بندی بدیلی در فهم «ملی‌بودن» و «دولت‌بودن» در افغانستان دانست.

***

شاید مهم‌ترین راز موفقیت مزاری در این بود که برای ساختن این مسیر تازه، از بیرون جامعه مصالحی بیگانه نیاورد. او با همان عناصری کار کرد که جامعه‌ی هزاره پیشاپیش با آن‌ها زیسته بود: جامعه از دیر زمان با جنگ، تشکیلات، غرور، رقابت، مذهب، رهبری، فرماندهی، سیاست، مطالبه آشنایی داشت و با هیچ‌کدام بیگانه نبود. هنر مزاری در این بود که این عناصر را از نو معنا کرد، جایشان را در نقشه‌ی راه تغییر داد و همه را زیر چتر یک جهت تازه به انسجام رساند. این دقیقاً همان منطق «مجاورت‌های ممکن» است: آغاز از امر موجود، برای گشودن راه به‌سوی امر مطلوب.

مزاری جنگ را از درگیری‌های پراکنده و خصومت‌های فرساینده‌ی درون‌گروهی، به دفاعی سازمان‌یافته از موجودیت و حق ترجمه کرد. سیاست را از رقابت‌های محدود و کم‌افق گروهی، به زبان مشارکت ملی و حضور در سطح کلان ارتقا داد. هویت را از موضع اتهام و ننگ به ساحت حق انسانی و منزلت شهروندی کشاند. وحدت را از یک شعار عاطفی زودگذر، به یک سازوکار راهبردی برای بقا، انسجام و پیشروی بدل ساخت. این بازمعناکردن‌ها تصادفی نبودند؛ همه در خدمت یک جابه‌جایی بزرگ‌تر قرار داشتند که می‌توان آن را انتقال جامعه‌ی هزاره از موقعیت «موضوعِ قدرت» به موقعیت «فاعلِ تاریخ» نامید.

وقتی ویژن یک جامعه ارتقا پیدا کند، میدان رقابت آن نیز دگرگون می‌شود: هدف‌ها تغییر می‌کنند، ابزارها معناهای تازه می‌یابند، معیارهای پیروزی و شکست از نو تعریف می‌شوند و حتی فهم جامعه از دوست و دشمن، مصلحت و حق، سود و شرافت، در مدار تازه‌ای قرار می‌گیرد. این همان نقطه‌ای است که در آن، یک تحول سیاسی از سطح رخدادهای مقطعی فراتر می‌رود و به ژرفایی ماندگارتر می‌رسد. کار مزاری فقط این نبود که جامعه‌ی هزاره را به میدان سیاست بیاورد؛ بلکه این هم بود که خودِ میدان را، با همه‌ی نسبت‌ها و قواعدش، برای این جامعه از نو تعریف کند.

یکی دیگر از ویژگی‌های برجسته‌ی تجربه‌ی مزاری آن بود که در کاریدور بدیل او، اختلاف‌ها و تفاوت‌ها حذف نشدند؛ بلکه رهبری و مدیریت شدند. او نه تفاوت‌های ایدئولوژیک را انکار کرد، نه شکاف‌های نسلی و طبقاتی را و نه ادعای حل‌وفصل کامل همه‌ی خصومت‌های تاریخی را پیش کشید. آنچه او انجام داد، بنیادی‌تر از همه‌ی این‌ها بود: برای تفاوت‌ها یک میدان تازه ساخت؛ میدانی که در آن «دستور کار مشترک» بر «خصومت‌های پراکنده» تقدم می‌یافت. مسأله‌ی اصلی را از نزاع‌های فرساینده‌ی درونی به سطحی بالاتر برد: دفاع از موجودیت، کرامت و حق مشارکت. اختلاف‌ها باقی ماندند، اما دیگر محور اصلی حرکت نبودند. مزاری اختلاف را حذف نکرد، آن را در خدمت یک افق بزرگ‌تر قرار داد. از همین‌رو بود که نیروها و چهره‌هایی با پیشینه‌ها و گرایش‌های گوناگون توانستند در یک جبهه و یک سنگر کنار هم بایستند. این هم‌سنگری محصول یکسان‌سازی نبود، محصول تعریف یک افق مشترک بود.

***

اثر این «کاریدور بدیل» تنها در عرصه‌ی سیاست روز محدود نماند. به‌تدریج به لایه‌های عمیق‌تر حیات جمعی نفوذ کرد و در بازسازی نظام باورها و هنجارهای جامعه نقش ایفا نمود. جامعه‌ی هزاره پس از مزاری، آرام‌آرام بسیاری از مفاهیم را به‌گونه‌ای دیگر فهمید: سیاست، شجاعت، تعهد، ایمان، رهبری، صداقت، قدرت، آینده، وحدت ملی، هویت و نسبت خود با جهان و با دیگران را در یک پارادایم تازه بازخوانی کرد. این بدان معناست که اثر «کاریدور بدیل» در تغییر رفتار سیاسی یا جابه‌جایی‌های تشکیلاتی خلاصه نمی‌شود؛ به سطح «دستگاه معنایی» جامعه می‌رسد. به بیانی دقیق‌تر، نوعی انتقال پارادایمی در حال وقوع بود؛ انتقالی که در آن معیارهای داوری، انتخاب و تصور آینده دگرگون می‌شد. جامعه می‌آموخت که چه چیزی مایه‌ی افتخار است و چه چیزی مایه‌ی شرم، چه چیزی مشروع است و چه چیزی نامشروع. برای چه باید ایستاد و برای چه نباید تن داد. از همین‌رو، نقش مزاری را نمی‌توان فقط در چند رخداد سیاسی یا نظامی خلاصه کرد. او را باید در ساختن یک طرز نگاه تازه برای کنش جمعی نیز دید.

***

تعبیر مزاری که گفت «هزاره بودن جرم نباشد» در ادبیات سیاسی او بار معنایی ویژه و ژرفی دارد. روشن است که این تعبیر، بیش از آن‌که بازتاب تجربه‌ی شخصی فردی به نام «مزاری» باشد، ناظر به یک تجربه‌ی تاریخی و جمعی است. در زندگی شخصی مزاری نشانه‌ی برجسته‌ای در دست نیست که نشان دهد او خود، به‌مثابه‌ی یک فرد، در نگاه دیگران هیچ‌گاه در جایگاه «مجرم» قرار داشته است. او در چارکنت فرزند حاجی خداداد بود که شخصیتی محترم، بانفوذ، برخوردار از عزت و اعتبار در سطح محل محسوب می‌شد. چنین موقعیتی با تصویری که از «جرم» در ذهن تداعی می‌شود، هم‌خوانی ندارد. در خاطرات دوران تحصیل، مهاجرت و فعالیت‌های مبارزاتی‌اش در افغانستان، ایران، عراق، سوریه و پاکستان نیز نمونه‌ی برجسته‌ای دیده نمی‌شود که این تعبیر را به تجربه‌ای مستقیم و شخصی پیوند دهد.

از این رو، وقتی مزاری از «هزاره» سخن می‌گوید، مرادش «هزاره» به‌مثابه‌ی یک فرد مشخص نیست؛ «هزاره» به‌مثابه‌ی یک وضعیت نوعی، تاریخی و اجتماعی است. «جرم» هم در این تعبیر نه معنای حقوقی و فردی دارد و نه بار اخلاقی صرف؛ جرمی است با صبغه‌ای تاریخی، سیاسی و فرهنگی. به سخن دیگر، او از وضعیتی سخن می‌گوید که در آن یک هویت اجتماعی، در بستر تاریخ افغانستان، چنان مورد تبعیض، حذف، تحقیر و محرومیت قرار گرفته که گویی نفسِ آن هویت خود به‌منزله‌ی یک اتهام تلقی شده است. بنابراین، این تعبیر را باید نه در سطح احساسات فردی، بلکه در سطح نقد یک نظم تاریخی و فرهنگی فهمید.

درخواست و مطالبه‌ای که در پشت این تعبیر نهفته است، از جایگاه رهبری مزاری در متن مقاومت عظیم غرب کابل، در سال‌های نخست پس از پیروزی مجاهدین، بهتر فهمیده می‌شود؛ درست در نقطه‌ای که تقریباً یک قرن از قتل‌عام هزاره‌ها به‌دست امیر عبدالرحمن می‌گذشت و جامعه‌ی هزاره در آستانه‌ی مرحله‌ای ایستاده بود که من در کتاب «بگذار نفس بکشم» از آن به‌عنوان «قیامی در پایان یک تاریخ» یاد کرده‌ام. در چنین بستری، وقتی مزاری می‌گوید «هزاره بودن جرم نباشد»، هم زبان به نقد تاریخی معینی در مناسبات سیاسی و فرهنگی افغانستان می‌گشاید و هم رویا و مطالبه‌ای را برای آینده‌ی کشور و برای نوع زیست مشترک شهروندانش مطرح می‌کند.

این تعبیر اگرچه در زبان مزاری با نام «هزاره» بیان می‌شود، ظرفیتش فراتر از یک نام خاص است. هرکس می‌تواند به جای «هزاره» نام هر هویت دیگری را بنشاند: «تاجیک بودن جرم نباشد»، «پشتون بودن جرم نباشد»، «اوزبیک بودن جرم نباشد»، «پشه‌ای یا بلوچ یا نورستانی بودن جرم نباشد». امروز، در مواجهه با نظام طالبانی، این تعبیر صورت دیگری نیز پیدا می‌کند که شاید صریح‌ترین بیان آن باشد: «زن بودن جرم نباشد».

***

از همین‌جاست که می‌توان فهمید این تعبیر تنها یک شعار احساسی یا یک فریاد اعتراضی نیست؛ صورت‌بندی فشرده‌ی یک نظریه‌ی سیاسی و اخلاقی در باب مناسبات قدرت در افغانستان است. مزاری می‌فهمید که «جرم» مورد نظرش تصادفی یا برخاسته از کینه‌های فردی نیست؛ محصول نوعی نگاه، تصمیم و سازمان سیاسی است که در آن برخی هویت‌ها به حاشیه رانده می‌شوند، از حق مشارکت محروم می‌گردند و در توزیع منزلت، فرصت و خدمات جایگاه مساوی نمی‌یابند. از همین‌رو، مطالبات سه‌گانه‌ی او در حقیقت راهکارهای عملی برای پایان دادن به همین «جرم» بودند.

این سه مطالبه عبارت بودند از: «اشتراک در تصمیم‌گیری سیاسی»، «رسمیت مذهب جعفری در چارچوب قانون» و «سهم مساوی از امکانات و خدمات عامه». هریک از این‌ها ناظر به یکی از ابعاد همان «جرم» تاریخی بود. مزاری می‌دانست که اگر یک هویت اجتماعی از جایگاه مشارکت در تصمیم‌گیری حذف شود، جرم‌انگاری آن در سطح قدرت تداوم می‌یابد. پس با صراحت بر حق اشتراک در تصمیم‌گیری تأکید کرد. می‌دانست که اگر یک هویت از به‌رسمیت‌شناخته‌شدن اعتقادی و مذهبی محروم بماند، همچنان در حوزه‌ی معنا و مشروعیت در وضعیت انکار باقی می‌ماند. پس بر رسمیت مذهب جعفری در چارچوب قانون پافشاری کرد. او می‌دانست که اگر از امکانات و خدمات عامه سهم مساوی نداشته باشد، تبعیض تاریخی در سطح گفتار باقی نمی‌ماند؛ در متن زندگی روزمره، در آموزش، توسعه، رفاه و فرصت‌های اجتماعی، بازتولید می‌شود.

بدین‌سان، تعبیر «هزاره بودن جرم نباشد» را باید در پیوند مستقیم با این سه مطالبه فهمید. این جمله چکیده‌ی دردی بود که مزاری تشخیص می‌داد. آن سه مطالبه، نقشه‌ی عملی‌اش برای پایان دادن به آن درد بود. از این منظر، مزاری فقط یک معترض نبود؛ در همان حال که نام زخم را می‌گذاشت، راه درمانش را هم نشان می‌داد. اهمیت او دقیقاً در همین جمع میان تشخیص و راه‌حل نهفته است.

***

اگر بخواهم این معنا را ساده‌تر، اما همچنان دقیق بیان کنم، می‌گویم: مزاری فقط یک فرد در یک مقطع تاریخی نبود؛ او به‌تدریج به یک منطق جاری در اندام جامعه‌ی هزاره بدل شد. نه از آن‌رو که همه چون او اندیشیدند یا همه‌ی کارها را او به‌تنهایی انجام داد؛ بلکه از آن جهت که او جهت را ساخت و آن جهت پس از او نیز ظرفیت آفرینش امکان‌های تازه را حفظ کرد. از همین‌رو امروز، نزدیک به سه دهه پس از غیابش، می‌توان اثر آن جهت را در تداوم مسیر مشاهده کرد: در زبان مطالبه، در معیار مشروعیت، در افق آینده، در کنش‌های مدنی، در حضور زنان و مردان هزاره در عرصه‌های گوناگون، در دانشگاه، در هنر، در بازار، در آیین‌های مذهبی، در جشن‌های فرهنگی و در نوع فهم جامعه از خود و از نسبتش با قدرت.

مزاری همه‌ی این تحولات را به‌تنهایی نساخت؛ اما بی‌تردید جهت را او رقم زد. هنگامی که جهت ساخته شود، راه برای کنش‌گران بعدی هم گشوده می‌شود. اهمیت تاریخی مزاری دقیقاً در همین‌جاست. از همین‌رو وقتی امروز در آیین‌های محرم، در برنامه‌های فرهنگی، در میدان‌های ورزشی، در نهادهای مدنی، یا در صداهای تازه‌ی نسل جوان از مزاری یاد می‌شود، آنچه زنده نگه داشته می‌شود فقط نام یک فرد یا خاطره‌ی یک دوره نیست؛ بلکه نقش او در ساختن یک مسیر است: مسیری که جامعه‌ی هزاره را از پراکندگی به معنا، از انفعال به مطالبه، از تحقیر به کرامت و از واکنش به افق رساند.

اگر بخواهم همه‌ی این بحث را در یک جمع‌بندی فشرده صورت‌بندی کنم، می‌گویم: مزاری را نمی‌توان فقط در مقام یک رهبر سیاسی، یک فرمانده مقاومت، یک روحانی، یا یک چهره‌ی حزبی فهمید. مزاری، در معنایی ژرف‌تر و ماندگارتر، «معمار یک کاریدور بدیل» بود؛ کاریدوری که هنوز در ذهن، زبان و زیست جامعه‌ی هزاره جاری است و همچنان امکان‌های تازه می‌آفریند.

یادداشت‌های بعدی، رویه‌های دیگر همین اثرگذاری را در «کاریدور بدیل» جامعه‌ی هزاره به صورت روشن‌تر و عینی‌تر نشان خواهند داد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000