دلم میخواهد زمان به عقب برگردد، به روزهایی که زندگی را طور دیگری میدیدم. احساسها وقتی زندهاند که امیدی برای زنده نگهداشتنشان باشد. برای خیلی از انسانها فقط زنده ماندن و زندگی کردن مهم است، هرچند انسانها دردها و رنجهای مختلفی دارند، اما علم همواره بهترین گزینه برای رسیدن به زندگیِ بهتر و آسایشِ آینده است.
برای من، مفهومِ زندگی متفاوت است. شاید اگر حکومت افغانستان سقوط نمیکرد و رئیسجمهور کشورم فرار نمیکرد، این اتفاقات رخ نمیداد. شاید حالا هم دختران درس میخواندند و هم پسران با شوق و انگیزه پشت میزهای کاری و مدیریتی مینشستند. یک تصمیم و یک فرار، زندگیِ میلیونها انسان را به تباهی کشاند. شاید اگر چرخهی روزگار کمی متفاوتتر برای مردم افغانستان میچرخید، حالا شاهد چنین وضعیتی در کشور نبودیم.
۱۵ اگست یک تاریخ یا یک روزِ معمولی نبود، روزی بود که زندگیِ همهی مردم افغانستان را زیر و رو کرد. روزی بود که پدران و مادران برای فرزندانِ خود تصمیمهای بسیار دشواری گرفتند. پدرها و مادرها نگرانِ دخترانشان بودند و برای پسرانشان میترسیدند که مبادا مانند سه دهه پیش ناپدید یا ربوده شوند.
زندگی کردن در چنین شرایطی برای تمام ملت افغانستان سخت و تحملش نزدیک به غیرممکن بود. از همان روز، با یک دگرگونیِ تلخ، تصویری از غم و اندوه بر خانههای مردم نقش بست و خنده از صورتِ این ملتِ مظلوم دزدیده شد. حالا سالها از آن شومترین روز میگذرد. آیا کسی میتواند بگوید در این پنج سال بر تاریخ افغانستان چه گذشت؟
پاسخ به این سوال آسان نیست؛ زیرا این تاریخ، یک نابودیِ کوچک نبود. تاریخی است پر از ظلم، محدودیت، فقر، بیکاری، گرسنگی و دنیایی از فراموشیِ علم. این چیزِ کوچکی نیست، دنیای عجیبی است که ما در آن زندگی میکنیم، دنیایی تاریک و خاموش از علم و پیشرفت. شاید اگر مکتبها، دانشگاهها و دیگر اماکنِ کاری و آموزشی باز میبودند، مردم افغانستان امروز در فقرِ شدید به سر نمیبردند. کاش میشد در کشوری متفاوت زندگی کرد، دور از درد و رنج، و دور از غم و ناراحتی. حالا شاهد خانههایی هستیم که اندوه، سقفِ آنها را پوشانده است و شاهد دنیایی از جهل و عقبماندگی هستیم.
«به امید روزی که افغانستان کشوری آباد، پر از عشق و شادی باشد.» این جملهای است که باید به آن باور داشت، باور به روشناییِ صبح بعد از تاریکیِ شب، چرا که پس از هر سختی، گشایش و خوشبختی خواهد بود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه