اگر چند سال پیش کسی از من میپرسید سختترین تصمیم زندگیات چه بوده است، شاید جواب مشخصی نداشتم؛ اما امروز بدون لحظهای تردید میگویم: سختترین تصمیم، «ادامه دادن» بود.
ادامه دادن زمانی که هر روز خبری تازه از بسته شدن یک راه، از دست رفتن یک فرصت یا دور شدن یک آرزو میشنیدم. ادامه دادن زمانی که عزیزانی را از دست دادم؛ از جمله همصنفیهایم، فاطمه و شریفه را که به خاطر حق تحصیل جانشان را فدا کردند. ادامه دادن زمانی که احساس میکردم آیندهای که برایش برنامهریزی کرده بودم، آرامآرام از دستم میلغزد.
من همیشه برای آیندهام رویاهای زیادی داشتم: دوست داشتم درس بخوانم، کتابهای فراوانی بخوانم، زبانهای تازه یاد بگیرم و روزی با نوشتههایم صدای کسانی باشم که کمتر شنیده میشوند. باور داشتم اگر تلاش کنم، دیر یا زود به آرزوهایم میرسم. اما زندگی همیشه مطابق برنامههای ما پیش نمیرود؛ گاهی اتفاقهایی میافتند که هیچ نقشی در به وجود آمدنشان نداری، اما مجبور میشوی بار سنگینشان را به دوش بکشی.
مدتی بود که هر صبح با این سوال تلخ از خواب بیدار میشدم: «امروز قرار است چه چیزی را از دست بدهم؟» این سوال آرامآرام امید را در دلم خاموش میکرد. با بسته شدن دروازههای مکاتب و محدود شدن فرصتهای آموزشی، ترس جای بخشی از رویاهایم را گرفته بود. اطرافم پر از آدمهایی بود که یکی پس از دیگری از آرزوهایشان دست میکشیدند؛ بعضیها دیگر کتابهایشان را باز نمیکردند و بعضی باور داشتند که تلاش کردن دیگر هیچ فایدهای ندارد.
من هم روزهایی داشتم که دلم نمیخواست هیچ کاری انجام دهم. ساعتها به آینده فکر میکردم و از خودم میپرسیدم: آیا واقعاً ادامه دادن ارزشش را دارد؟ آیا ممکن است تمام این تلاشها بیپاسخ بمانند؟
اما یک روز دریافتم که اگر منتظر شرایط ایدهآل بمانم، شاید هیچوقت زندگیام آنگونه که میخواهم شروع نشود. فهمیدم چیزهایی وجود دارند که نمیتوانم تغییرشان دهم؛ اما در مقابل، چیزهایی هم هنوز در اختیار خودم هستند: هنوز میتوانستم کتاب بخوانم، زبان انگلیسی یاد بگیرم، بنویسم و برای ساختن آیندهام مبارزه کنم.
از همان روز تصمیم گرفتم حتی اگر قدمهایم کوچک باشند، باز هم حرکت کنم. دیگر به فاصلهام تا مقصد فکر نمیکردم؛ تمام تمرکزم روی همان یک قدمی بود که امروز میتوانستم بردارم. من به دنبال رویاهایی رفتم که زمانی با فاطمه و شریفه دربارهشان صحبت میکردیم؛ فاطمه میخواست معلم شود، شریفه آرزو داشت فضانورد شود و من میخواستم داکتر شوم. حالا میخواهم به قولی که به آنها داده بودم وفادار بمانم، زیرا آنها تا آخرین لحظه دست از تلاش برنداشتند.
بعضی روزها چند صفحه کتاب میخواندم، بعضی روزها چند واژهی انگلیسی یاد میگرفتم و بعضی روزها فقط چند خط مینوشتم. شاید این کارها ساده به نظر برسند، اما برای کسی که با ناامیدی دستوپنجه نرم میکند، همین قدمهای کوچک یک پیروزی بزرگاند.
کمکم دریافتم که ادامه دادن همیشه با انگیزه همراه نیست؛ گاهی فقط با «تعهد» همراه است. تعهد به خودت، به عزیزانت، به آرزوهایت و به آیندهای که هنوز ندیدهای. روزهایی بود که هیچ انگیزهای نداشتم، اما باز هم کتاب را باز میکردم، درس میخواندم و مینوشتم؛ نه به این دلیل که حالم خوب بود، بلکه چون نمیخواستم ناامیدی برایم تصمیم بگیرد.
کتابها در این مسیر فقط وسیلهای برای یادگیری نبودند، بلکه شبیه دوست و پناهگاه شدند. هر بار که کتابی را باز میکردم، احساس میکردم هنوز میتوانم رشد کنم و چیز تازهای بیاموزم. نوشتن نیز به بخشی از وجودم تبدیل شد؛ هر وقت حرفی در دلم میماند یا احساس میکردم کسی مرا نمیفهمد، روی کاغذ پناه میبردم. کلمات به من یادآوری میکردند که احساسات و صدای من ارزش شنیده شدن دارند.
در این سالها بارها شکست خوردم، برای فرصتهایی تلاش کردم و به آنها نرسیدم؛ اما یاد گرفتم که بسته شدن یک در، پایان همه راه نیست. اگر راهی بسته شد، باید راه دیگری ساخت؛ شاید سختتر و طولانیتر؛ اما هنوز راهی برای ادامه وجود دارد.
امروز من، رقیه، ۱۸ سالهام. امسال از یکی از مکاتب آنلاین فارغالتحصیل شدم. در دو سال اخیر، نوشتههایم در رسانههای مختلف، از جمله شیشه مدیا، منتشر شدهاند. کتابها دیگر برای من صرفاً ابزار مطالعه نیستند، بلکه دوستانی همیشگیاند. در زمینه زبان انگلیسی نیز تا چند روز دیگر در نخستین آزمون بینالمللی خود شرکت میکنم و برای ورود به دانشگاه در سال ۲۰۲۷ آماده میشوم؛ همزمان مشغول نوشتن نخستین کتابم هستم. وقتی به پنج سال گذشته نگاه میکنم، به خودم و والدینی که تکیهگاهم بودند افتخار میکنم؛ زیرا با وجود تمام دشواریها، به کسی تبدیل شدهام که همیشه آرزو داشتم باشم.
این روایت، داستان قهرمان بودن نیست؛ داستان انسانی معمولی است که بارها خسته شد، بارها ناامید شد و بارها به ایستادن فکر کرد، اما هر بار تصمیم گرفت یک قدم دیگر بردارد.
پنج سال درد، پنج سال اشک و غم؛ اما من تسلیم نشدم. من انتخاب کردم که بسازم، بخوانم، تلاش کنم و به رویاهایم برسم. روایت من از ادامه دادن، روایت امیدی است که در دل سختیها خاموش نشد؛ امیدی که هر روز به من یادآوری میکند شاید نتوانم همهچیز را تغییر دهم، اما همیشه میتوانم انتخاب کنم که دوباره برخیزم و مسیرم را ادامه دهم.
زیرا گاهی بزرگترین پیروزی فقط این است که با وجود تمام سختیها، هنوز دست از رویاهایت نکشیده باشی.
به امید روزی که صلح و عدالت در سراسر جهان حکمران گردد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه