دقیقاً زمانی که میخواستم آمادگیِ کانکور بخوانم و با بهترین نمره داخلِ دانشگاه کابل شوم، قلمم را شکستند و دروازهی دانشگاهها به روی دختران بسته شد. همهی کسانی که آرزوی رفتن به دانشگاه را داشتند، فکر کردند که شاید دیگر این آرزو را به گور ببرند! من صنف هشت را تمام کرده بودم و عاشقانه به کورسِ ریاضی و کیمیا میرفتم. خانوادهام خیلی مخالفت میکردند و حتی بعضی موقعها اجازه نمیدادند که به درس بروم. اما من به این باور بوده و هستم که روزی این آسمانِ سیاه از سرِ دختران دور میشود و همه به حقی که باید داشته باشند، میرسند. صبحها هر بار که چشمانم را باز میکنم، کمکم بوی آزادی به مشامم میرسد. بیرون میروم و در حیاط ورزش میکنم تا وقتِ رفتن به مکتب برسد، ولی از سوی دیگر، همیشه به تشویش هستم که وقتی درسِ مکتب تمام شد، چگونه وارد دانشگاه شوم؟
ذهنم پر از دغدغهها شده است و نمیدانم چگونه آن را خالی کنم؟ از کدام مشکل شکایت کنم؟ وقتی ابری آفتاب را در خود پناه میکند، من پشتِ کلکین مینشینم و چند دقیقهای را به آسمان خیره میشوم. تمرکز میکنم که من امروز چه کارهایی را انجام دادم و چه موفقیتهایی را تجربه کردم. گاهی اوقات روزم خیلی عادی پیش میرود، به گونهای که آخرِ شب حتی یک درس از مضامینِ مکتب هم یادم نمیماند؛ اما روزهایی هم وجود دارد که بهترین تجربهها را از زندگیام و از صنفهایی که در آن درس میخوانم، میبینم.
رویای کودکیام این بود که در حیاطِ دانشگاه کابل و بر سرِ چمنهایش قدم بزنم، عاشقانه درس بخوانم و به رؤیایم برسم؛ اما اجازه ندادند که یک دختر در افغانستان رؤیای واقعی داشته باشد. هر روزم را عادی شروع میکنم. گاهی وقتها که از سرِ کار میآیم، راهم از مسیر دانشگاه کابل است. به دروازهاش خیره میشوم و در یک لحظه، خودم را داخلِ صنفهای کمپیوترِ آن حس میکنم که نشستهام و خیلی آرام پشتِ میزِ کمپیوتر کار میکنم. چقدر بد است که حتی دخترانِ هزاره را هم داخلِ دانشگاه کابل نمیمانند!
این دیدنِ دانشگاه کابل، خود به یک رؤیا بدل شده است؛ چرا که یک روز میخواستم داخلِ دانشگاه شوم ولی نفری که دمِ دروازه بود، بسیار به سختی گفت: «تو حق نداری داخل شوی!» همان لحظه بود که دلم به یکبارگی بغض کرد و اشک از چشمانم جاری شد. در همان لحظه، نفری که دمِ دروازه بود با صدایی بسیار خشن خنده کرد و گفت: «چقدر تو احمق هستی که به خاطرِ درس خواندن یا یک بار داخل شدن به دانشگاه اشک میریزی؟»
سکوت کردم؛ نه به خاطر اینکه حرفی برای گفتن نداشتم، بلکه به این خاطر که با خودم گفتم چرا مردمِ کشورم اینگونه منفینگر هستند؟ چون سواد ندارند متأسفانه! باز هم به خاطر همان بیست سال قبل است که طالبان اجازه ندادند مردم درس بخوانند و آگاه شوند. یادم است از آن روز به بعد، هر روز چشمانم به دروازه است؛ به اینکه چه وقت میرسد که جوابِ آن نفرِ دمِ دروازه را بدهم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه