در این دنیا به کی پناه ببریم؟

من در این دنیایی که نه کسی به هم اعتماد دارد، نه احساسی هست و نه حتی کمی به هم عشق می‌ورزند، تنها و سرگردان هستم. من در بین این‌همه آدم‌، خیلی متفاوت هستم. زندگی در بین این‌همه آدم که هیچ شباهتی به من ندارند، برایم سخت است. ما در زندان هستیم. فقط چند تا میله کم داریم تا زندان واقعی شود؛ اما این از زندان واقعی هم وحشتناک‌تر و ترسناک‌تر است.

در خانه نشسته بودم و سرگرمی‌ام درس خواندن بود که ناگهان سر و صدایی آمد. از جایم بلند شدم. ناگهان قلبم لرزید و ترسیدم. با گام‌های بلند به طرف کوچه رفتم. دیدم که دو زن نشسته‌اند و فریاد می‌زنند. در بین این‌همه دختر، چرا دختر مرا بردند؟ همه‌ی مردم به آن‌ها نگاه می‌کردند. من که از این بابت خیلی خیلی عصبانی شده بودم، با صدای بلند گفتم: «غیرت شما مردها کجا است؟ شما فقط غیرت دارید که دست روی زن‌تان بلند کنید و دختران‌تان را مجبور کنید که عروسی کنند؛ اما افسوس که غیرت این را ندارید که از آن‌ها دفاع کنید!» در حالی که اشک‌هایم جاری شده بود و قلبم به درد آمد، با خودم گفتم ما چه گناهی کرده بودیم که حالا تاوانش را می‌دهیم؟

این حادثه هم مثل بقیه‌ی حادثه‌ها گذشت. تنها راهی که ما می‌توانیم با طالبان مبارزه کنیم، این است که هیچ‌وقت تسلیم نشویم. ما اگر بترسیم، برای طالبان انگیزه ایجاد می‌شود. من که از این‌همه ترس و وحشت خسته بودم، رفتم خانه‌ی دختری که با هر مشکلی می‌جنگید و به درس خواندن ادامه می‌داد. رفتم و دروازه را زدم؛ خودش باز کرد. بدون اینکه سلام بدهد، با صدایی که در آن ناامیدی، ناراحتی، ناامنی و ترس بود، سوال کرد: «شما خبر دارید که طالبان دختران را بازداشت می‌کنند؟» من با ناراحتی گفتم: «بلی.» سوال کرد: «مکتب می‌روی؟» گفتم: «آره، چرا نروم؟» انگار که آسمان به زمین آمده و زمین به آسمان رفته باشد، به من گفت: «دیگر تحت هیچ شرایطی از خانه بیرون نشو!» من خداحافظی کردم و به خانه آمدم. تمام خانواده‌ام به من می‌گفتند که دیگر به درس خواندن نروم. خسته شدم از بس شنیدم که طالبان دختران را بازداشت می‌کنند.

سمتی که من زندگی می‌کردم، من تنها دختری بودم که بر ترسم غلبه کردم و به درس خواندنم ادامه دادم. همه‌ی مردم می‌گویند که طالبان مقصر این حادثه‌ها هستند، اما برعکس، ما مقصر این حادثه‌ها هستیم. چرا؟ اگر یک پشک (گربه) هر روز به خانه‌ی شما بیاید و تمام خانه را کثیف کند و شما حرفی نزنید، طبیعی است که دیگر کسی مانع آن شده نتواند. طالبان برای اولین بار درِ مکتب را بسته کردند، مردم سکوت کردند و به کارهای‌شان ادامه دادند، تا اینکه نوبت رسید به بازداشت کردن دختران بی‌گناه؛ آن وقت مردم صدای‌شان را بلند کردند، آن‌هم اکثر مردم. حالا دیگر کسی نمی‌تواند جلوی طالبان را بگیرد، تا اینکه خداوند خودش معجزه کند.

دختران افغانستان وحشت‌زده هستند. خانواده‌های‌شان به‌جای اینکه آن‌ها را دلداری بدهند، با گفتن اینکه طالبان دختران را بازداشت می‌کنند، آن‌ها را بیشتر وحشت‌زده می‌کنند. وقتی خانواده‌ی ما به ما انگیزه نمی‌دهد، از ما دفاع نمی‌کند و مدام آیه‌ی یاس می‌خواند، ما از مردم چه توقعی داشته باشیم؟ حیرانم و حیران که در بین این‌همه انسان، کسی نیست که صدای فریاد ما را بشنود. آیا تا هنوز خداوند هم صدای ما را نشنیده است؟

اگر اینکه ما دختران بی‌گناه بازداشت شویم، جزئی از سرنوشت ما دختران افغانستان است، باید با آن مبارزه کنیم تا پیروز شویم. دیگر فریاد زدن، ترسیدن، در خانه پنهان شدن، تسلیم شدن و از حق‌ خود گذشتن کافی است. اگر کسی می‌خواست به ما کمک کند، تا حالا انجام می‌داد؛ اما کسی جرات این را ندارد که با طالبان مبارزه کند. شاید این خواسته‌ی خداوند است که همت ما دختران را ببیند. پس بیایید با هم، در کنار هم و برای هم بجنگیم!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000