قلبم داغدار است. روزی که افغانستان تصرف شد، روزِ قبلش ما تمرینِ سرود داشتیم و میخواستیم فردا آن را سرِ لین بخوانیم. چقدر شوق و چقدر دلبستگی به این داشتیم که سرِ استیج برویم و سرودی را بخوانیم که از دلِ ما سخن میگفت؛ اما بیخبر از اینکه فردا دیگر این فرصت نیست و حتی نمیتوانیم برای تمرین بیاییم. روزها بود که برای ۱۵ دقیقه رفتن و سرود خواندن تمرین میکردیم؛ اما این فقط یک رویا ماند که خودم را در جلوی استیج تصور کنم که بله، هانیه دارد با دوستانش سرود میخواند:
«اهلِ معارفیم
تعلیم کارِ ماست
علم است شعارِ ما
بس افتخارِ ما…»
این سرودی بود که ما یک هفته تمرینش کرده بودیم و هر روز بعد از اتمامِ درس، تا ساعتِ ۱۲ ظهر در آن گرمی مینشستیم و تمرین میکردیم. برایم خیلی آرزو بود که اجرای خوبی داشته باشم.
شاید اجراهای زیادی سرِ لین داشتم؛ مثلِ اینکه شعر میخواندم، مجری بودم یا سرودهای دیگری را میخواندم؛ اما این سرود با همه فرق داشت، خیلی فرق. از حرفهایی میگفت که حرفِ دلِ من هم بود و برایم حسِ دیگری داشت؛ حسِ وابستگی به افغانسانم را میداد و این بهترین حسی بود که داشتم.
شاید چند روزِ دیگر هم بعد از آمدنِ طالبان به مکتب رفته باشم؛ اما دیگر درهای مکتب بسته شد و صدای آن سرود در در و دیوارهایی ماند که ما در آن فقط تمرین میکردیم. آن دیوارها فقط شوقی را دیدند که پشتِ پرده نمایان شد. ما دیگر نتوانستیم به مکتب برویم و سرِ استیج اجرا داشته باشیم. این بدترین زجری بود که حکومت به ما دختران داد. قلمها و کتابچههای ما همه کهنه پشتِ کلکین ماندند و یونیفرمِ مکتب تا ماهها بر دیوار آویزان ماند و من منتظرِ یک روزِ دیگر که حداقل بتوانم آن سرود را بخوانم و درس بخوانم.
روزها گذشت و دیگر درِ مکتب باز نشد. دیگر نتوانستم عطری را استشمام کنم که فقط در مکتب پیدا میشد. از آن به بعد همه همهساله از مکتب بازمیمانند و این روند ادامه دارد؛ نمیدانم تا چه وقت؟ این برایم خیلی تأسفآور است. من که اینهمه از یک سرود خواندن ناراحت شدم و منتظر ماندم، خدا میداند از حالِ کسی که سالِ آخرِ دانشگاهش بوده و دیگر نتوانسته به تحصیل ادامه دهد.
من از مکتب بازماندم، خواهرم از دانشگاهش، دوستم از صنفِ دوازدهم و آشنایان از رشتههایشان. هزاران دختر اینگونه شدند و از هر بخش که بودند بازماندند. این از همان سالی شروع شد که طالبان افغانستان را تصرف کرد و این حال را بر سرِ هر زن و دختر آورد. شاید من تا هنوز منتظرِ آن سرودی باشم که میخواستم سرِ لین بخوانم؛ اما بعضیها دیگر رویاهایشان را متوقف کردند و در نیمهراه ماندند.
اما من تا هنوز امید دارم که روزی درهای مکاتب باز خواهند شد و این سرود را دخترانی خواهند خواند که بعد از ما هستند. ما آن زمان شاید در دانشگاه باشیم یا در کورسها؛ اما من این امید را دارم که این سرود حتماً به زبانِ دخترانی خوانده خواهد شد که آن وقت آزاد خواهند بود و دیگر مجبور نخواهند شد دردهایشان را در اینجا بنویسند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه