می‌ترسم دخترانم هم مثل من شوند

با امسال سی‌وپنج سال تمام است که قالین بافته‌ام. از سال ۱۳۷۰ که یازده‌ساله بودم در دشت برچی غرب کابل به قالین‌بافی شروع کرده‌ام تا حالا که چهل‌وشش ساله‌ام. دو ناخن هر دو دستم کمی تغییر شکل داده و باریک‌تر… بیشتر

چهار سال در جست‌وجوی روشنایی

از خاطراتِ پوهنتونِ قندهار تا حسرتِ دخترانی که از آموزش بازماندند… نخستین روزی که واردِ پوهنتونِ قندهار شدم، هوای گرمِ جنوب با شور و هیجانِ روزهای تازه درآمیخته بود. تازه ثبت‌نام کرده بودم و هنوز با محیط، هم‌صنفی‌ها و زندگیِ… بیشتر

سایه‌ی ترس و سانسور؛ وضعیت ناگوارِ آگاهی و اندیشه در افغانستان کنونی

ظفر نیکپای، دانش‌آموخته‌ی جامعه‌شناسی، روزنامه‌نگار و منتقد اجتماعی و فرهنگی است؛ مردی که بخش بزرگی از زندگی فکری – فرهنگی خود را با کتاب، نوشتن و پرسش‌گری سپری کرده است. او در افغانستان مانده و در سال‌هایی که بسیاری از… بیشتر

بیست‌وسه سال دویدن؛ پس کَی مستقل می‌شوم؟

بیست‌وسه سال پیش در بامیان پدرم را کشتند. جنگ خانوادگی بود و قاتل مجازات چندانی نشد. در همان روزها مادرم نوزادی حمل می‌کرد که من بودم. کمی بعد از کشته‌شدن پدرم، روی دست مادر بی‌سرپرست ماندم. مسوولیت ما به دوش… بیشتر

وقتی پدر معلول شد

آخرین روز امتحان که مدیر مرا به خاطرِ نداشتن فیس از مکتب اخراج کرد، به یاد زمانی افتادم که پدر هنوز معلول نبود. ما خانه داشتیم، موتر داشتیم، مکتب شخصی می‌رفتیم، به سیال و خیال می‌رسیدیم، قدر و عزت داشتیم… بیشتر