مادرِ خسته و دختری که کتابچه‌اش زیر پا شد

سرم را به شیشه‌ی موتر تکیه داده بودم و چشمانم به موترها و مردمی که می‌گذشتند خیره شده بود؛ یکی کتاب در دست داشت، یکی ناچیزی غذا، و دیگری کراچی‌ای که دنبال لقمه‌نانی برای فامیلش می‌کشید. سرِ چهارراه موتر ایستاد.… بیشتر

من، قهرمان نبرد پنج‌ساله‌ام

پنج سال می‌شود که دختران افغانستان از حق آموزش و رفتن به مکتب محروم شده‌اند. این پنج سال تنها عددی در تقویم نیست، بلکه سال‌هایی است که هزاران دختر، روزهای کودکی، نوجوانی و آرزوهای خود را در انتظار گذراندند. من… بیشتر

هیچ‌چیزی باارزش‌تر از خودت نیست، دختر!

می‌دانید، همه‌ی ما انسان‌ها تا زمانی که از طرف یک عامل بیرونی آسیب نبینیم، قدر و ارزش واقعیِ خود را نمی‌دانیم. بعد از آن آسیب‌دیدگی است که یاد می‌گیریم محتاط‌‌تر از قبل عمل کنیم؛ اما شاید هیچ‌وقت به‌درستی درک نکنیم… بیشتر

کابل، شهر وحشت

عقربه‌ی زمان، ساعت سه بعد از ظهر را نفس می‌کشید. آفتاب بساطش را کامل پهن کرده بود و با نور و روشنایی‌اش خودی نشان می‌داد. سایه‌ها آرام بر روی دیوارهای شهر خزیده بودند و من آهسته در کوچه‌ها و پس‌کوچه‌های… بیشتر

آیا آزادی، تواناییِ خواستن است؟

فکرهای عجیبی در سرم جولان می‌دهند. «چرا»های زیادی در گوشه‌ی ذهنم وجود دارند که خودم هم نمی‌دانم از کجا آمده‌اند، اما به‌قدری مرا درگیر خود کرده‌اند که حتی نمی‌دانم چه چیزی درست است و چه غلط؛ و آیا اصلاً درست… بیشتر
میدیا \ جوانان