آن‌که دنیایت را جهنم می‌سازد…

دنیا با همه‌ی رنگارنگی و زیبایی‌هایش گاه برای بعضی‌ها تار می‌شود؛ گویا که هیچ رنگی نداشته است و روشناییِ زندگی‌شان غروب می‌کند، اما نه مثل غروب شام‌گاهان، بلکه به یک‌باره. خانواده‌ای را می‌شناسم که هدفی جز زندگی نداشتند و نمی‌جنگیدند… بیشتر

ارزان‌تر از جان یک کودک…

گاهی فکر می‌کنم بزرگ‌ترین اشتباه ما این است که خیال می‌کنیم هیولاها فقط در قصه‌ها زندگی می‌کنند. از کودکی برای ما گفته‌اند که هیولاها دندان‌های بزرگ و چشمانی سرخ دارند و در تاریکی کمین می‌کنند؛ اما هرچه بزرگ‌تر شدم فهمیدم… بیشتر

آیا رویاهایم دست‌نیافتنی باقی خواهند ماند؟

می‌خواهم بار دیگر کلمات را آذین کنم و از رویاهایی بنویسم که دیگران آن را دست‌نیافتنی می‌دانند و فکر می‌کنند که این آرزوها هرگز به واقعیت مبدل نخواهند شد. هر روز بعد از مکتب در افکارم غرق می‌شدم و آن‌قدر… بیشتر

دختری که رویاهایش را دست‌فروشی می‌کرد

هوا خیلی گرم بود و به سختی می‌شد نفس کشید. مجبور بودم به بازار بروم تا کتابچه و قلم برای خود بخرم. با یک چتر از خانه بیرون شدم تا خود را از آفتاب سوزان محافظت کنم و مریض نشوم.… بیشتر

دردهایی که از گفتنش عاجزم…

هیچ دختری به اندازه‌ی یک دختر در افغانستان درد نکشیده است؛ از آن دردهایی که فقط با سکوت می‌توان تعریف‌شان کرد. دردی که هیچ‌کس به آن اهمیتی نمی‌دهد. این ما هستیم که حق هیچ چیزی را نداریم، حتی یک زندگی… بیشتر
میدیا \ جوانان