یک پیاله چای و چند خاطره

چای تازه دم کشیده بود. بخار نازکش آرام‌آرام از دهانه‌ی پیاله بالا می‌رفت و در هوای سرد آشپزخانه گم می‌شد. پطنوس را روی میز گذاشتم و چهار پیاله را کنار هم چیدم؛ درست همان‌طور که سال‌ها پیش می‌چیدم. چند لحظه… بیشتر

هیچ‌گاه برای آموختن دیر نیست

روزگاری در قریه‌ای دورافتاده، دخترکی به نام فایزه به دنیا آمد. او در خانواده‌ای بزرگ متولد شد که هیچ‌کدام سواد کافی نداشتند، چرا که مکتبی در آن قریه وجود نداشت. اما زمانی که فایزه کمی بزرگ‌تر شد، کم‌کم مکتبی دخترانه… بیشتر

من دخترم، سیاه سر نیستم

کتاب‌هایم در دستم بود. با همان چهره‌ی خسته که از راه دورِ مکتب به سمت خانه می‌آمدم، خیلی خسته بودم و این خستگی از چهره‌ام نمایان بود. دو مرد کهن‌سال در گوش یکدیگر پچ‌پچ می‌کردند. احساس کردم حرفی در مورد… بیشتر

ما زنان برده نیستیم…!

هدف چیزی است که برای رسیدن به آن در زندگی تلاش می‌کنیم، سختی‌ها را تحمل کرده و به امید موفقیت، منتظریم تا طعم شیرین رسیدن به آن را بچشیم. گاه برای رسیدن به آن از خیلی چیزها می‌گذریم و داشته‌های… بیشتر

چرا کیف‌های مکتبِ دخترانه دیگر هیچ خریداری ندارد؟

قبلاً با آمدن بهار، خیابان‌های شهر مملو از شور و شوق و حس زندگی می‌شد. چرا دیگر از آن جنب‌وجوش خبری نیست؟ چرا دیگر هیچ دختری برای خود لوازم مکتب نمی‌خرد؟ گویا منتظر آمدن بهارند؛ اما مگر در خزان‌های قبل،… بیشتر
میدیا \ جوانان