لبخندی از گذشته، روایتی از امروز

مثل همیشه دوباره راهی کتاب‌خانه‌ شده بودم. می‌خواستم کتابی را که امانت گرفته بودم پس بدهم و به جایش کتاب «سمفونی مردگان» را بگیرم. از مسیر همیشگی حرکت کردم. آفتاب سوزان تابستان در حال تابیدن بود. وقتی به کتاب‌خانه رسیدم،… بیشتر

زندگی من میان دو نام

اولین بار که در پاریس برای کارهای اقامتی به اداره رفتم، از من خواستند مدارکم را روی میز بگذارم. کارمند اداره وقتی اسم‌ها را دید، مکثی کرد و پرسید: «بالاخره اسم اصلی‌ات کدام است؟» همان لحظه حس کردم جوابش ساده… بیشتر

حکایت یک دختر، برای همه‌ی دختران

تایم کورسم تمام شد و به سوی خانه حرکت کردم. امروز خیلی بی‌حال و کسل بودم. تمام بدنم درد می‌کرد و توانایی راه رفتن نداشتم. بدنم سرد شده بود؛ ولی در همان حالت احساس گرمی می‌کردم. با این حال مجبور… بیشتر

موانع زیاد، اراده محکم

می‌دانید بدترین درد برای همه این است که هر قدر فریاد بکشد کسی صدایش را نشنود و فکر کند که او گنگ است و آن‌ها برای شنیدن صدایش لال باشند و از شنیدن صدایش بیزار باشند. اما باز هم جای… بیشتر
میدیا \ جوانان