لبخندی از گذشته، روایتی از امروز
مثل همیشه دوباره راهی کتابخانه شده بودم. میخواستم کتابی را که امانت گرفته بودم پس بدهم و به جایش کتاب «سمفونی مردگان» را بگیرم. از مسیر همیشگی حرکت کردم. آفتاب سوزان تابستان در حال تابیدن بود. وقتی به کتابخانه رسیدم،…
بیشتر