مادرِ خسته و دختری که کتابچهاش زیر پا شد
سرم را به شیشهی موتر تکیه داده بودم و چشمانم به موترها و مردمی که میگذشتند خیره شده بود؛ یکی کتاب در دست داشت، یکی ناچیزی غذا، و دیگری کراچیای که دنبال لقمهنانی برای فامیلش میکشید. سرِ چهارراه موتر ایستاد.…
بیشتر