نامه‌ای به نسل‌های آینده

افغانستان، کشور کوهستانی‌ست که سال‌هاست قربانی جنگ‌ها شده‌است، قربانی تبعیض، بی‌عدالتی، فقر، بی‌سوادی… حقیقتاً کشوری نمی‌تواند به زبان بیاید و سخن گوید؛ اما مردمانش که احساس دارند. مخاطبِ نامه‌ام نسل‌های آینده است؛ می‌خواهم از آنچه در کنون می‌گذرد روایت کنم.

من، دختری ۱۵ ساله هستم و امسال چهارمین سال است که از مکتب رفتن بازمانده‌ام؛ دردناک‌ترین بخشِ ماجرا این است که بازماندن از مکتب تنها قصه‌ی من نیست.

می‌دانید؟ همین چند ماه پیش هراتِ باستان‌ غرق در ترس و وحشت شده بود؛ دخترانِ دردانه را به جرم بدحجابی بازداشت کردند و کسی راجع به سرنوشت آن‌ها نمی‌داند. دلم به درد می‌آید. این چه شور و محشری است که به پا شده است؟

بیشترین بارِ محدودیت بر دوش دخترانی است که پس از یک دور تاریخ زجرآور، تصمیم به زندگی گرفته بودند. این افراط نیست یا چیز جدیدی هم نیست؛ بلکه بخشی از حقیقتِ تکراری و تلخ تاریخ‌ ماست. باید این را بنویسند که در تاریخ افغانستان، حکومت طالبان برای بار دوم شکل گرفت و همان خشونت‌ها را بر مردم تحمیل می‌کردند. هر از گاهی پدر می‌گوید: «طالبان فقط خشن هستند و بر دختران محدودیت آورده‌اند؛ وگرنه که بهترین حکومت را دارند.» می‌دانستم این حرف‌ها را می‌زند تا نشان دهد هیچ وهم و ترسی از طالبان ندارد؛ ولی می‌دیدم چطور خلقش به تنگ آمده است، از فشارهای مذهبی گرفته تا سرکوب شدن.

ای نسل‌های آینده! می‌دانید؟ زمانی که کودک ۹ ساله بودم چقدر برای این سن خود برنامه‌ریزی می‌کردم: اینکه در سن ۱۵ سالگی مستقل‌تر خواهم بود و صنف دهم مکتب، دختری که دغدغه‌ی دیگری ندارد. آرزوهای به ظاهر کوچک اما قشنگی دارم؛ اگر هم احیاناً افغانستان به دموکراسی رسید و دختران هم‌سن‌وسال من آزاد بودند، درس بخوانند، به جای من هم گیتار بنوازند، در باغ قرغه و بندامیر خوب برقصند و شاد باشند، در زیارت سخی به جای من هم دعا کنند و در سرک‌ها بخندند بدون اینکه هراس از دستگیر شدن داشته باشند؛ که هم‌نوعان نسل من بی‌نصیب شدند از این خوشی‌های ساده.

شاید حسِ رد شدن برای هم‌نسلان من، حس بسیار آشنایی باشد؛ اینکه چطور از دمِ دروازه‌ی مکتب ما را اجازده ندادند، داخل مکتب شویم. دروازه را به روی‌مان بستند، درست روزی که باید سال تعلیمی جدید ما را آغاز می‌کردیم. رد شدن حس آشنایی است؛ دقیقا وقتی برای زیارت سخی می‌روی و از کتاره‌های کنار دروازه تو را نزدیک‌تر نمی‌گذارند قدم بگذاری و سوال تو باز هم بی‌جواب می‌ماند: چرا من نتوانم از آن دروازه عبور کنم؟

این نامه فقط واژه‌ها نیستند که در کنار هم قرار گرفته‌اند؛ این‌ها فقط وسیله‌ای هستند برای بیان حالی که دیگر بازگو شدنی نیست و فقط آن را باید نوشت. وقتی این نامه را می‌خوانی، به یاد افغانستان باش تا ببینی چطور رنج در میان گنج جوانه زده بود؛ اینکه دختران برای خوشی‌های ساده چطور مثل یک جنگجو می‌جنگیدند. چقدر ساده بودیم! وقتی زندگی کمی هموار شد، فکر کردیم غصه‌ها قصه می‌شوند؛ در حالی که ۱۵ اگست قصه‌ها را به غصه تبدیل کرد و میدان هوایی کابل یک‌باره در هیاهو ماند. مثل یک خواب بود؛ خواب عمیقی که تا هنوز در آن گیر کرده‌ایم و بیدار نمی‌شویم.

ما زندگی کردیم این پنج سال را، هنوز هم سرِ پا ایستاده‌ایم. شاید چکه امیدی در بساط داریم، شاید رویای ناتمامی بر سر و یا هم به یاد خاطرات خوش‌مان زندگی می‌کنیم.

نامه‌ام را همین‌قدر ساده اما دلی نوشتم برای نسل‌های آینده! باشد که جهان‌ ما تغییر کند و این نسل زندگیِ نو از سر بگیرد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000