دنیای بی‌وفا

در یکی از گوشه‌های این کره خاکی، در شهر زیبای کابل، خانواده‌ای زندگی می‌کرد که وضعیت اقتصادی‌شان نسبتاً خوب بود. در این خانواده، یک پدر و مادر مهربان همراه با یک پسر به نام احمد و دو ‌دختر زیبا که صورتشان مثل ماه بود، به نام‌های مهناز و فرحناز زندگی می‌کردند. احمد آمادگی کانکور می‌خواند و آرزو داشت در آینده یک معلم خوب شود، تا بتواند به مناطق دورافتاده‌ای که دختران و پسران از تحصیل محروم هستند برود، به آن‌ها تدریس کند و آن‌ها را از تاریکی و جهل به روشنایی برساند. این خانواده در جایی زندگی می‌کرد که مثل بهشت روی زمین بود. در اطراف این خانه، گل‌های خوش‌بو، درختان زیبا و پرندگان با صدای دل‌نشینشان، آنجا را از سکوت نجات داده بودند. پدر احمد در یکی از موسسات خارجی کار می‌کرد. هرچند در محل کار خود چندان خوشحال نبود، چونکه پدر احمد مردی صادق و راست‌گو بود و همکارانش با او رفتار خوبی نداشتند و او را آزار و اذیت می‌کردند، اما با خانواده خود خیلی خوشحال بود و تمام زندگی‌اش در همسر و فرزندانش خلاصه می‌شد.

در یکی از روزها، پدر احمد زودتر از همیشه از وظیفه خود به خانه برگشت و گفت: «امروز خیلی سرم درد می‌کند و احساس ضعف و بی‌حالی می‌کنم.» احمد فوراً پدر خود را به شفاخانه بُرد. بعد از چند ساعت داکتر آمد و گفت: «یک خبر بد برای شما دارم. کسی به پدرتان دارو داده است و این دارو خیلی قوی است، شاید حال ایشان کم‌کم بد و بدتر شود.» پدر احمد کمی فکر کرد و یادش آمد و گفت: «امروز یکی از همکارانم شیرینی آورده بود، آن را به من داد و گفت من از اینجا می‌روم و این شیرینی به عنوان آخرین هدیه از طرف من برای توست؛ احتمالاً در بین آن چیزی بوده است.» احمد خیلی ناراحت شد و با چهره‌ای غمگین، همراه پدر خود از شفاخانه بیرون شد و به خانه برگشتند.

حال پدر احمد روز به روز بد و بدتر می‌شد، تا اینکه اول پاهای خود و بعداً شنوایی خود را نیز از دست داد. پدر احمد دیگر نمی‌توانست راه برود و حرف‌های مردم را بشنود. زندگی نه تنها برای پدر احمد، بلکه برای تمام اعضای خانواده روز به روز تلخ‌تر می‌شد. پدر احمد دیگر نمی‌توانست کار کند و مصارف خانواده خود را تأمین نماید. احمد از روی ناچاری تصمیم گرفت به کشور ایران برود تا بتواند برای خانواده خود زندگی خوبی فراهم کند. او به دلیل اینکه پول زیادی نداشت، می‌خواست از راه قاچاق به کشور ایران سفر کند.

با طلوع خورشید، احمد لباس‌های خود را جمع کرد و آماده سفر شد. هنگام خداحافظی خیلی غمگین بود و گلویش را بغض گرفته بود؛ اما ناراحتی خود را نشان نمی‌داد چونکه نمی‌خواست خانواده‌اش را ناراحت ببیند. دوری از خانواده، دوری از وطن و مخصوصاً اینکه دیگر نمی‌توانست قلم به دست بگیرد و آینده خود را بسازد، برایش خیلی دردآور بود؛ اما احمد مجبور بود سخت کار کند تا مصارف خانواده‌اش را تأمین‌ نماید. مادرش به احمد گفت: «زمانی که به آنجا رسیدی به من زنگ بزن.» احمد گفت: «حتماً مادر جان، به محض اینکه رسیدم اولین کاری که می‌کنم این است که به شما زنگ می‌زنم.» سپس احمد با خانواده خود خداحافظی کرد و رفت.

مادرش لحظه‌شماری می‌کرد تا با پسر خود صحبت کند. پنج روز گذشت اما از احمد هیچ خبری نبود. مادرش کم‌کم نگران شده بود. مهناز به مادر خود گفت: «نگران نباش مادر جان، شاید چند روز بعد احوالش بیاید.» یک هفته گذشت اما باز هم از احمد هیچ خبری نبود. نگرانی مادر احمد بیشتر شد، طاقت نیاورد و به کاکا و مامای احمد گفت: «لطفاً پسر من را پیدا کنید.» آن‌ها خیلی تحقیق کردند و به اقوام خود که در کشور ایران بودند زنگ زدند، اما احمد آنجا هم نبود. روزها می‌گذشت. مادر احمد هر روز به مسجد می‌رفت و دعا می‌کرد. آن‌قدر عبادت کرده بود که زانوهایش کبود و سیاه شده بود. او خیلی ضعیف شده بود و غذا نمی‌خورد و می‌گفت: «چطور غذا از گلویم پایین برود در حالی که معلوم نیست پسرم سیر است یا گرسنه؟ آیا او حالش خوب است؟» مهناز مادر خود را دلداری می‌داد و می‌گفت: «نگران نباش مادر جان.»

ده روز گذشت و باز هم هیچ خبری از احمد نبود. این ده روز برای خانواده احمد مانند ده سال گذشت. کاکا و مامای احمد تصمیم گرفتند به مرز بروند تا احمد را پیدا کنند. وقتی که آن‌ها رسیدند، درباره احمد خیلی جستجو کردند اما او را پیدا نتوانستند. آن‌ها دیگر از زنده بودن احمد ناامید شده بودند، تا اینکه فهمیدند احمد در شفاخانه است. امیدی در دل آن‌ها زنده شد و می‌گفتند که حداقل احمد زنده است. آن‌ها فوراً به شفاخانه رفتند، اما به‌جای اینکه خوشحال شوند، با جسم بی‌جان احمد روبه‌رو شدند که دیگر زنده نبود.

با ناراحتی و اندوه فراوان، بعد از دوازده روز جسم بی‌جان احمد را به خانواده‌اش بازگرداندند. مادرش با دیدن جسد احمد بی‌هوش شد. بعد از چند دقیقه به هوش آمد اما در شوک بود و قلبش مثل سنگ، سخت شده بود. هرچقدر گریه می‌کرد، اشک‌هایش بیرون نمی‌آمد. مادر احمد می‌گفت: «ای کاش پسرم را روانه نمی‌کردم. احمد هنوز خیلی جوان بود و آرزوهایی داشت که می‌خواست به آن‌ها برسد و مثل الماس بدرخشد. ای کاش می‌توانستم یک‌بار دیگر با پسرم حرف بزنم.» او شب و روز گریه می‌کرد؛ اما با گریه کردنِ او، احمد دیگر چشمان خود را باز نکرد.

احمد از تنگی روزگار راه پرخطر قاچاق را انتخاب کرد که متأسفانه در اثر شلیک سربازان ایرانی شهید شد و جان شیرین خود را از دست داد. دنیا خیلی بی‌وفا است و برای هیچ‌کس ماندگار نیست: «دنیا اگر به کسی پاینده می‌بود، محمد تا قیامت زنده می‌بود.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000