بر فراز کوه‌های کابل

دلش می‌خواست یک روزِ کامل را تنها برای خودش و به نام خودش زندگی کند. او با پای پیاده قدم در مسیری گذاشته بود که همه به وجودِ کوچکش به چشم یک دختر یا یک «ضعیفه» می‌نگریستند؛ اما او در درون خود، چیزی فراتر از این قضاوت‌ها می‌دید. او خود را لبریز از قدرت، عشق و انرژیِ ناب می‌یافت. دختری که مانند ماه در دل شب‌های تاریک می‌درخشد تا راه را روشن کند؛ مانند آفتاب می‌تابد تا گرمایی جان‌بخش به کالبد زنده‌جان‌ها هدیه دهد و مانند دریا، آرامش را در دل‌ها جاری می‌سازد. خلاصه آن‌که او در آیه‌ی وجود خویش، تجسمِ عینیِ زیبایی و زندگی را می‌دید. در انتهای جاده‌ای که چندان هم دور نبود، قامتِ سنگیِ کوهی بلند نظرش را جلب کرد. ناگهان حسی عمیق در وجودش بیدار شد؛ گویی سال‌ها منتظر چنین لحظه‌ای بود. منتظرِ عشق ورزیدن به خودش بود و حالا چه وقتِ مناسب و باشکوهی برایش فراهم شده بود. او تصمیم گرفت عزمش را جزم کند و به آن کوه بلند صعود نماید. آهنگ مورد علاقه‌اش را پخش کرد و آن را با تمام وجود و احترام، به روحِ تشنه‌ی خودش تقدیم نمود. وقتی با نفس‌های بریده‌بریده به بلندی قله رسید، ایستاد و پرغرور برای خودش دست زد. او از آن بالا به مسیرِ طی‌شده نگریست و دید که با چه سختی و تحملِ چه نگاه‌های تحقیرآمیزی، از آن پایین به این اوج رسیده است؛ اما با این حال به خودش افتخار می‌کرد، چرا که در بازوانش قدرتِ پرواز را حس می‌نمود. همان‌جا، بر روی زمین خاکی نشست و به خودش قولِ رسیدن داد؛ قولِ برآمدن از پسِ همه‌ی تاریکی‌ها و فتح کردنِ بلندترین قله‌های زندگی‌اش. به یقین که او فاتح قله‌های بسیار بلندتری بود، حتی با وجود تمام محدودیت‌هایی که برای یک زن وجود داشت.

از آن بالا، انگار همه‌جا زیباتر و باشکوه‌تر به نظر می‌رسید. منطقه‌ی «برچی» با همه‌ی ازدحام، شلوغی و سر و صدایش، این بار به او آرامشی عجیب می‌بخشید و او برای اولین بار در زندگی‌اش، از این سروصدای پیچیده در رگ‌های شهر لذت می‌برد؛ از هیاهوی تپنده‌ی مردم، از فریادهای بلندِ دست‌فروشان، از صدای کلینرهای رانندگان و از همهمه‌ی جاری در تمام جانِ کابل. شهرِ من زیبا بود و مردمش مهربان بودند، البته اگر می‌شد بعضی از آدم‌های نااهل را از میان‌شان برداشت! شهر من به راستی بوی عشق می‌داد و ما که شهرنشینان این دیاریم، عشق ورزیدن را به‌خوبی بلدیم. من از آن بلندی، بر همه‌چیز تسلطی کامل داشتم و عمیقاً احساس می‌کردم که نگاهم به این دیار، رویاهای سرکشم و عدالتی که برای این مردم آرزو می‌کردم، وسعت و جانِ بیشتری گرفته است. انگیزه‌ای که در سینه داشتم، لحظه به لحظه فزونی می‌یافت. در مسیرِ بالا رفتن از کوه، سنگ‌های درشتی در راهم بود، خارها دامن در دامن ایستاده بودند و نگاه‌های اذیت‌کننده و آفتابی که هر لحظه بر حرارتِ وجودم می‌افزود، مرا احاطه کرده بود؛ اما وقتی به آن نقطه‌ی اوج رسیدم، چنان لذتی تمام وجودم را گرفت که دیگر به هیچ‌کدام از آن سنگ‌ها، خارها و موانعِ بازدارنده فکر نکردم. با خودم گفتم: «مسیرِ رسیدن به اهدافم نیز دقیقاً همین‌گونه خواهد بود؛ هر چقدر سختی ببینم یا موانع بزرگ سر راهم قرار بگیرد، نباید تسلیم شوم، بلکه باید با قدرت ادامه دهم؛ چرا که در فرجامِ کار، مانند همین نفسِ تازه‌ای که اکنون در سینه حبس کرده‌ام و آرام شده‌ام، از موفقیتِ نهایی‌ام لذت خواهم برد.»

من با صعود به آن کوه، توانستم حقایقِ جدیدی را در درون خود دریابم؛ به هر سمتی که نگاه می‌کردم، ایده‌ها و فکرهای تازه‌ای در سرم جرقه می‌زد و مرا بیشتر از پیش عاشق این شهر، این مردم و اصالتِ خودم می‌ساخت. آن روز من فقط یک پیاده‌رویِ ساده و معمولی انجام ندادم، بلکه نورهایی روشن‌تر و افکاری نو به زوایای تاریکِ روحم تاباندم و برای دختری که منم، با تمام وجود و با غروری بی‌کران افتخار کردم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000