زن در افغانستان چیست؟

سال‌هاست دنبال جوابی می‌گردم که پاسخ خویش را گم کرده است و نیست آن‌کس که جواب این سؤال را بداند. از هر کس که می‌پرسم، جوابی بیش ندارد: «زن یعنی مادر فرزندانم. یعنی خانم خانه‌ام؛ کسی که همیشه برای ما آشپزی می‌کند، می‌شوید، می‌پزد، پاک می‌کند و هر روز صبح خانه را جاروب می‌نماید.»

از او پرسیدم: «دیگر در مورد زن چه می‌دانی؟»

گفت: «زن باید آرام باشد، ساکت باشد و مایه‌ی دردسر نباشد؛ بی‌شک همگان چنین زنی را دوست دارند. زنان خوب کسانی هستند که به حرف‌های شوهران‌شان پابند باشند و دست از پا خطا نکنند. به کار خود سرگرم باشند و همانند دیگر زنانِ بی‌سروپا در کوچه و بازار قدم نگذارند. زنی که پا از خانه بیرون کرد، بدان که او دیگر کرامت خویش را از دست داده است.»

گفتم: «با این اوصاف که گفتی، معلوم است زنت درست همان نسخه‌ی تأییدشده از کلمات توست؛ به حرف‌های تو پابند است و همیشه مصروف انجام وظایف خودش است. پا به بیرون نمی‌گذارد و تابع سخنان توست. صدایی هم از او به گوش نمی‌رسد.»

نفسِ عمیقی کشید، ابروهایش را در هم برد و با غرور آن‌چنانی که در چهره‌اش معلوم بود، گفت: «احسنت به انسان فهمیده و عاقل!«

پرسیدم: «چند فرزند داری؟»

گفت: «من چهار فرزند دارم؛ سه پسر و یک دختر. پسر بزرگترم یازده سال دارد. اگر خدا بخواهد، به‌زودی صاحب پسر دیگری هم خواهم شد.»

لحظه‌ای مکث کردم و گفتم: «خیلی خب. چند ساله بودی که ازدواج کردی؟»

با صدای مردانه‌اش خنده‌ی بلندی سر داد و گفت: «چرا این سؤال‌ها را می‌پرسی؟»

گفتم: «شاید با جواب‌هایی که دست‌گیرم می‌شود، من نیز جوابی را که سال‌هاست در این مملکت دنبالش هستم، بدانم.»

با چشمانی که پر شده بود از سؤال‌هایی که یکی پس از دیگری بیشتر می‌شدند، به من نگاه کرد و گفت: «من هنگامی که سی و یک سال داشتم ازدواج کردم. دوازده سال از ازدواج دومم می‌گذرد و به لطف خدا حالا صاحب سه پسر ــ نه، صبر کن ــ با آن یکی که به دنیا خواهد آمد، صاحب چهار پسر هستم.»

گفتم: «اهل کجایی؟»

گفت: «از لباسی که به تن دارم و از لحن کلامم نمی‌فهمی؟»

گفتم: «خیر، نمی‌دانم.»

گفت: «من از شیرمردان افغانم؛ شجاع و نترس. از هیچ چیزی نمی‌ترسم.»

هنگام گفتن این کلمات، غرور و تکبری از لحن کلامش می‌چکید که نشان از گذشتن از هفت‌خان رستم داشت.

پرسیدم: «چطور شد که با زنت ازدواج کردی؟»

در جوابم چنین گفت: «این زنی که می‌بینی، زن دوم من است. زن اول من سال‌ها پیش از دنیا رفته است.»

و با بی‌خیالی تمام ادامه داد: «زن اول من پانزده سال داشت. یک سال بعد از ازدواج‌مان، باردار شد. تا قبل از اینکه ولادت کند، فکر می‌کردم فرزندمان پسر است؛ اما او با بی‌خیالی، تمام خواست مرا نادیده گرفته و دختر به دنیا آورده بود. عصبانی شدم و با چوبی که در راه‌رو بود، تا توانستم او را کتک زدم.» خنده‌ی عجیبی سر داد و گفت: «از بس ضعیف و ناتوان بود، بعد از آن کتکِ حسابی که به او زدم از دنیا رفت. من هم چون خانه‌داری نداشتم، برای بار دوم ازدواج کردم. این دختری که دارم، از همان زن اولم است. من او را در کودکی، در ازای زن دومم، به برادرزنم داده‌ام. همین سال آینده مراسم ازدواج‌شان را برگزار می‌کنیم؛ اگر خواستی تو هم بیا!»

پرسیدم: «مگر دخترت چند سال دارد؟»

گفت: «سال آینده پانزده ساله می‌شود. بزرگ شده و وقت ازدواجش فرا رسیده است. دختر که کمی به بلوغ رسید، باید به شوهر بدهی تا از زیر این بار سنگین روی شانه‌هایت خلاص شوی. دختر است دیگر، باید ازدواج کند و بچه به دنیا بیاورد.»

دوباره شلیک همان خنده‌های مسخره‌آمیزش به هوا برخاست و گفت: «انگار خداوند هم از دست این همه زن به فغان آمده و آن‌ها را پایین می‌فرستد تا بچه‌داری کنند و به فکر پاک‌کاری و شستن لباس‌های ما باشند.»

گلویم پر شده بود از خارهایی که از میان همان زخم‌های قدیمی‌ام ریشه دوانده بودند. نفسی تازه کردم و گلویم را صاف نمودم. بیشتر از این نمی‌توانستم هدف تیرهایی قرار گیرم که از خنده‌های خودخواهانه‌اش به هوا برمی‌خاست؛ برای همین صحبت‌مان را در همان‌جا خاتمه دادم و گفتم: «ممنون ای مرد افغان که این‌چنین به مادرت، خواهرت، دخترت و همسرت مهر می‌ورزی.» راهم را گرفتم و از آن‌جا دور شدم.

صدایی از پشت سر به گوش می‌رسید: «آهای پسر جوان، اسمت چیست؟ اسمت را نگفتی! آهای، آهای…»

بیشتر از این سکوت نتوانستم. همان‌گونه که به راهم ادامه می‌دادم، بغضی را که گلویم را هر لحظه بیشتر می‌فشرد رها کردم و بلند فریاد زدم: «ای مرد افغان! فرقی نمی‌کند که من که هستم، چه می‌کنم، چه کاره‌ام و اصلاً برای چه به این‌جا آمده‌ام؛ فقط بدان که من صدای هزاران آه و ناله‌ای هستم که به شکل یک انسان پیش تو ظاهر شدم. ناله‌هایی که روزی گریبان‌گیرتان خواهد شد و شما را چنان از درون می‌مکد که خود به امثال خویشتن لعنت بفرستید و بگویید سزای آن همه ظلم و بی‌احترامی به کسانی که آفریده‌ی خداوند بودند و بهشت در وجود آنان پیدا بود، همین است، همین!

من روح همان دخترانی هستم که بعد از آزارهای جنسی خودکشی کردند و امروز دیگر نفس نمی‌کشند. من صدای همان زنانی‌ام که امثال شما، لقمه نان حلالی را که با یک روز تمام عرق ریختن به دست می‌آوردند، از آن‌ها دریغ نمودید. من صدای دعاهای همان مادرانی هستم که شرمسارِ به دنیا آوردن فرزندان‌شان در این دنیای بی‌رحم هستند. من امروز به شکل یک انسان در مقابل تو ایستادم، به خاطر پدر ناتوانی که هیچ‌وقت نتوانست از دخترش در مقابل شما محافظت کند.

من نوای درونی همان دختری هستم که امروز در خانه‌ی تو زندگی می‌کند و قرار است سال آینده در مراسم عروسی‌اش اشک بریزد؛ دختری که در میان تک‌تک نفس‌های هر روزش، تو را نفرین می‌کند. آری، من امروز صدای دخترانی‌ام که برای پنج سالِ مدام خود را شکنجه کردند و موهای نرم و لطیف‌شان را از بالای حلقه‌های دار آویزان نمودند. اما با این حال، آن‌ها هنوز زنده‌اند! آن‌ها هر روز در میان صفحات کتابی که تدریس می‌شود، زنده‌اند. در میان موهایی که هر روز شانه می‌زنند، زنده‌اند. در میان لبخند دختربچه‌ی کوچکی که هر روز صبح می‌خندد، زنده‌اند. این دختران هنوز در میان تک‌تک واژه‌هایی مثل «بابا»، «احمد»، «قلم» و «کتاب» زنده‌اند و با هم یک‌صدا کتاب می‌خوانند: «بابا آب داد.»

آری، من و تمام این جسم‌های زیر خاک، و روح‌های خسته اما شاد، باور داریم به قدرت قلم‌هایی که هنوز می‌نویسند و هنوز می‌خوانند؛ به دخترانی که هنوز تلاش می‌کنند و ناامید نشده‌اند. حالا می‌دانم، زنان افغان همانند گل‌های سرخ‌رنگی هستند که در میان خرابه‌ها رشد می‌کنند؛ خرابه‌هایی که ناشی از افکار پوچ جامعه‌شان به وجود آمده است.

شجاعت، ایستادگی، صبر، لطافت و زیبایی فقط و فقط برازنده‌ی آنان است. زن افغان نماد صبر و استقامت است. آری، من امروز بهتر از هر جوابی و هر پاسخی دریافتم که زنان افغان همان آرزوهای در حال پرواز هستند؛ آرزوهایی که روزی به مقصد فرود خواهند آمد. این بهترین جواب برای سؤالسی بود که از مدت‌ها پیش آن را در میان این جامعه دنبال می‌کردم؛ جوابی که روایت‌گر قصه‌ی هزاران دختر افغان است. جوابی که با درد شروع می‌شود و با عشق و امید ختم می‌گردد.

آهای مرد افغان! این جوابِ همان سؤالاتی بود که من امروز آن را در تو می‌جستم؛ جوابی که به دست این دخترانِ امیدوار رقم خورد.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000