عید آن سالها فقط یک مناسبت نبود، یک زندگی کامل بود که در چند روز خلاصه میشد؛ اما اثرش تا ماهها در دل میماند. هنوز هم اگر چشمهایم را ببندم، میتوانم صدای همان روزها را بشنوم. صدای آب، صدای خنده، صدای مادر که از صبح زود بیدار بود و میگفت: «وقت کم است، عید نزدیک است!»
یک هفته مانده به عید، خانه دیگر حال و هوای عادی نداشت. همهچیز رنگ آمادگی میگرفت. فرشها یکییکی از اتاقها بیرون کشیده میشدند، گرد و خاکشان در هوا میرقصید و بعد با آب سرد و دستهای گرم شسته میشدند. ما هم کناری میایستادیم، کمک میکردیم، گاهی فقط بازی میکردیم و خیس میشدیم. آن لحظهها ساده بود؛ اما عجیب شیرین. شیشهها برق انداخته میشدند، آنقدر تمیز که وقتی از بیرون نگاه میکردی، انگار هیچ فاصلهای بین تو و آسمان نبود.
خانه بوی تازگی میگرفت. همه چیز بوی صابون، بوی آب، بوی زحمت میداد. دستهای ما سرخ میشد، گاهی زخمی، اما هیچوقت شکایتی در صدای ما نبود. فقط میگفتیم عید باید قشنگ باشد، بدون دردها، دور از غمها و شسته از تمام کنایهها. و ما نمیفهمیدیم که قشنگی عید، از همان دستهای خسته شروع میشود.
در آن میان، هیجان لباسهای نو و حنای دستها چیز دیگری بود. لباسهایی که شاید ساده بودند؛ اما برای ما دنیایی ارزش داشتند. روزها قبل از عید، بارها بکس را باز میکردیم، لباسها را نگاه میکردیم، لمسشان میکردیم و دوباره میگذاشتیم سر جایشان. انگار یک راز شیرین بود که باید تا صبح عید نگهش میداشتیم. شبها با فکر همان لباسها میخوابیدیم و صبح با شوقِ پوشیدنش بیدار میشدیم.
صبح عید از راه میرسید؛ صبحی که هیچ شباهتی به صبحهای دیگر نداشت. نورش نرمتر بود، هوا تازهتر و دلها سبکتر. همه زودتر از همیشه بیدار میشدند. صدای سلامها، خندهها و تبریکها در خانه میپیچید. لباس نو را که میپوشیدیم، حس میکردیم خودمان هم نو شدهایم؛ انگار تمام غمها پشت در میماندند و فقط شادی اجازهی ورود داشت.
بعد، رفتن به خانهی فامیل شروع میشد. خانهی مادرکلان، کاکا، ماما، عمه و خاله میرفتیم. هرجا که میرفتیم، درها باز بود و دلها بازتر. بغلهایی که ما را محکم در خود میگرفت، بوسههایی که روی گونههایمان جا میماند و جملاتی که پر از محبت بود. هیچکس حساب نمیکرد چند خانه رفته یا چند ساعت گذشته است؛ فقط میرفتیم، میخندیدیم، مینشستیم و از بودن کنار هم لذت میبردیم.
دسترخوانها رنگین بود، اما نه فقط از میوه و شیرینی، بلکه از محبت. میوهها در ظرفها چیده شده بودند. خشکبار، کلچه و هرچیزی که میزبان با دلش آماده کرده بود سر سفره عیدی بود. اما مهمتر از همه، آن لحظههایی بود که همه دور هم مینشستند. بزرگترها قصه میگفتند؛ از گذشتهها، از خاطرهها. ما گوش میدادیم، میخندیدیم و گاهی بدون اینکه بفهمیم، همان لحظهها را برای آینده در دلمان ذخیره میکردیم.
شبهای عید یک دنیای دیگر بود. خستگی روز در میان خندهها گم میشد. خانهها پر از صداهایی که حالا دیگر کمتر شنیده میشوند، بود. بچهها بازی میکردند، بزرگترها صحبت میکردند و زمان، آرام و بیصدا میگذشت. هیچکس عجلهای برای رفتن نداشت؛ انگار همه میدانستند این لحظهها زود میگذرند و باید تا میشود نگهشان داشت.
حالا که به عید نگاه میکنم، چیزی کم است. همهچیز ظاهراً همان است. خانهها تمیز میشود، لباس نو خریده میشود، میوهها چیده میشود؛ اما آن حس، آن گرما و آن صمیمیتِ بیدلیل، دیگر مثل قبل نیست. خندهها کوتاهتر شده، دید و بازدیدها کمتر و دلها انگار دورتر از هم.
نمیدانم چه شد که آن همه نزدیکی به این همه فاصله تبدیل شد. شاید بزرگ شدیم، شاید دنیا تغییر کرد، شاید دلها خستهتر شدند؛ اما هرچه که هست، جای آن عیدهای قدیم در قلب ما خالی مانده است.
گاهی دلم میخواهد دوباره همان کودک باشم که با لباس نو، با دلی پر از شوق، با دستهایی که بوی صابون و آب میدهد. دوباره در خانه بدوم، صدای خندهی خانواده را بشنوم و بدون هیچ نگرانی فقط زندگی کنم.
دلتنگم؛ دلتنگ روزهایی که ساده بود، اما کامل بود. روزهایی که خوشبختی در چیزهای کوچک پنهان بود، در یک بغل گرم، در یک خندهی واقعی، در یک شب طولانی دورهمی.
کاش میشد زمان را برای لحظهای نگه داشت یا حتی برگرداند، تا دوباره فقط یکبار دیگر، عید را مثل همان روزها زندگی کنیم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه