هیچ‌وقت با احساسات تصمیم نگیرید…

سال ۲۰۲۴ برای من سالی بود که بزرگ‌ترین درس زندگی‌ام را آموختم.

این سال باعث شد از خانواده‌ام، از دوستانم و حتی از خودم دور شوم. آن‌قدر در احساسات و فکر یک آدم غرق شده بودم که خودم را به‌کلی از یاد برده بودم. یادم رفته بود برای خودم وقت بگذارم، به آرامش خود اهمیت بدهم و برای دل خود زندگی کنم.

وقتی به اشتباهم پی بردم، دیگر خیلی دیر شده بود. شاخه‌ها شکسته بودند و دیگر ترمیم نمی‌شدند، رابطه‌ها یکی‌یکی از هم پاشیده بودند.

راست گفته‌اند که گاهی خیلی زود دیر می‌شود.

هنوز هم وقتی به یادش می‌افتم، بی‌اختیار اشک از چشمانم جاری می‌شود و بغض گلویم را می‌فشارد. گاهی فقط دلم می‌خواهد در گوشه‌ای تنها بنشینم و یک دل سیر گریه کنم؛ شاید کمی از این سنگینی دل کم شود.

نزدیک به دو سال گذشته، اما برای من انگار همین دیروز بوده است.

از آن روز به بعد می‌خندم، اما نه آن خنده‌ای که از ته دل می‌کردم. خوشحال به نظر می‌رسم، اما نه مثل همان دختری که قبلاً بودم. انگار بخشی از من در همان روز جا مانده است.

آشنایی من با پسری که زندگی‌ام را به تاریکی برد، اتفاقی بود که هرگز فکرش را نمی‌کردم. از روزی که با او آشنا شدم، کاملاً تغییر کردم. ذهن و قلبم فقط درگیر او بود و دیگر برای هیچ‌کس و هیچ‌چیز فکر نمی‌کردم. فکر می‌کردم اگر او نباشد، دیگر نمی‌توانم زندگی کنم. تمام زندگی‌ام به او وابسته شده بود.

ظاهرش آرامش‌بخش بود؛ چشمان درشت، قد بلند و صدای زیبایش حسی عجیب از آرامش می‌داد. مهربان و خونسرد به نظر می‌رسید و لبخندش آدم را محو خود می‌کرد. اما افسوس که همه‌ی آن زیبایی فقط در ظاهر بود؛ درونش پر از تاریکی بود. انسانی که از انسانیت چیزی در وجودش نبود و من، بی‌خبر از ذاتش، فقط محو ظاهرش شده بودم.

گاهی با خود فکر می‌کنم که این آشنایی برایم خیر بود یا فقط درد. از یک‌سو درسی بزرگ برایم شد که دیگر به‌سادگی اعتماد نکنم و از سوی دیگر زخمی بر دلم گذاشت که هنوز هم بعد از این همه مدت فراموشش نکرده‌ام. اما باز با خود می‌گویم شاید خیری در این اتفاق وجود داشته است؛ شاید آمد تا به من یاد بدهد هیچ‌وقت خودم را برای کسی فراموش نکنم.

بعضی آدم‌ها می‌آیند، زندگی‌ات را زیرورو می‌کنند و می‌روند، اما جای خالی‌شان و زخمی که می‌گذارند، تا مدت‌ها در دل‌مان می‌ماند.

شعری که گاهی با خود می‌گویم:

از این پس…

با کسی غیر از خودم همدم نخواهم شد

غم خودم را می‌خورم،

غم‌خوار نامحرم نخواهم شد

به دیوار اتاقم تکیه خواهم کرد،

در خلوت، ولی هرگز گدای شانه‌ای محکم نخواهم شد

به قدری ضربه از نیرنگ همراهان خود خوردم

که دیگر هم‌قدم با سایه‌ی خود هم نخواهم شد

نمی‌گویم که زخمی می‌زنم بر هر که زخمم زد، ولی

دیگر برای زخم او مرهم نخواهم شد

اگر انسانیت شرطش حراج خویشتن باشد

نمی‌خواهم…

نمی‌خواهم، چه اصراری‌ست؟ من آدم نخواهم شد،

آدم نخواهم شد.

امروز وقتی به گذشته فکر کردم، فهمیدم که هر مشکلی، هر اشکی و هر اتفاقی درسی در دل خود دارد. فهمیدم که هیچ‌کس ارزش آن را ندارد که انسان خودش را فراموش کند.

من دیگر آن دختر گمشده و ضعیف دیروز نیستم. امروز خودم را بیشتر از هر زمان دوست دارم و به هر چیزی که مرا خوشحال می‌کند اهمیت می‌دهم. یاد گرفته‌ام برای آرامش دل خود زندگی کنم.

من به فردایی بهتر و زیباتر ایمان دارم. حالا می‌دانم زندگی با تمام سختی‌هایش، هنوز زیبایی‌های زیادی برایم در راه دارد. من دوباره لبخند خواهم زد، اما این‌بار از ته دل؛ زیرا باور دارم که مسیرهای زیبایی در انتظارم است.

دیدگاه‌ها (1)

Yalda Parsa
ثور ۱۳, ۱۴۰۵ | ۷:۵۳ ب٫ظ

خوب با معذرت
ولی هیچ توضیحی ندادن که دقیقا چی اتفاقی افتاد و منم کمی کنجکاو شدم چی قسم تاریکی بوده که اینقدر روی زندگی و خودشان تاثیر گذاشته اگر واضح تر می‌بود شاید چیزای بهتری یاد می‌گرفتیم….

0 پاسخ

ارسال دیدگاه

10000