شعله‌ور شدن رویاهایم در اوج خستگی‌هایم

چشمانم داد می‌زنند که خسته‌اند و پلک‌هایم می‌خواهند که هم‌دیگر را در آغوش بگیرند. این روزها آفتاب بی‌رحمانه می‌تابد؛ انگار از چیزی خشمگین است، نه به زمین رحم می‌کند و نه به جهانیان و با متانتِ خاصی به من نگاه می‌کند. ثانیه‌ها در جا متوقف شده‌اند و خیلی آهسته حرکت می‌کنند. در این هوای سوزان و آفتابی، من در یکی از چوکی‌های صنف جا خوش کرده‌ام. استاد درس می‌دهد و کلمات مانند صدای زنگِ هشدارِ گوشی‌ام که صبح‌ها مرا از خواب شیرین بیدار می‌کنند، گوش‌هایم را اذیت می‌کنند. دیدِ چشمانم تار شده است و وقتی به طرفِ تخته‌ی سفید می‌بینم، کلمات جلوی چشمم قدم‌ می‌زنند. جرعه‌ی آبی می‌نوشم و با خودم می‌گویم: «خدایا، چرا این‌قدر هوا گرم است؟ چرا این‌قدر خسته‌ام؟ این گرما مرا از حال می‌اندازد.» برای لحظه‌ای حس می‌کنم جهانم تاریک شده است و فقط می‌خواهم که در خوابِ عمیقی فرو بروم. دستانم را بلند می‌کنم و از بالای میز، صفحه‌ی گوشی‌ام را روشن می‌کنم. ساعت ۲:۱۵ دقیقه‌ی بعد از ظهر را نشان می‌دهد. هر لحظه که به ساعت نگاه می‌کنم، انگار در یک جا ایستاده است و دیگر حرکت نمی‌کند.

از زمین و زمان بریده بودم؛ در آن لحظه نه امیدی برای ادامه دادن و نه ناامیدیِ برای متوقف شدن داشتم. مانند یک انسانِ ربات‌نما به سفیدیِ تخته زُل زده بودم. جسماً در صنف بودم ولی روحاً در دنیای دیگری سفر می‌کردم. فقط می‌خواهم در عالم خواب قدم بگذارم، نه صدایی بشنوم و نه حرفی بزنم. نمی‌دانم چرا ناگهان این‌قدر حس بدی داشتم. همین‌طور حالم بد بود و بدتر می‌شد که به یاد صبح افتادم. از وقتی که خلاصه‌ی کتابِ «صبح جادویی» را گوش کرده‌ام، تلاش می‌کنم که صبح‌ها زود از خواب بیدار شوم و چند فعالیتِ کوتاه و مؤثر انجام بدهم. امروز هم ساعت پنج صبح با امید و انگیزه بیدار شده بودم و فعالیت‌هایم را انجام دادم. ساعت پنج و چهل دقیقه از خانه بیرون شدم و به طرف کورس رفتم. هوا خیلی خوب بود و حس می‌کردم امروز برایم روز خوبی باشد، اما نمی‌دانم مرا یک‌بارگی چه شد و چرا این‌قدر حس خستگی می‌کردم.

به خودم یادآوری کردم که من برای چه تلاش می‌کنم و چرا به اینجا آمده‌ام. چراهای زندگی‌ام را از خودم پرسیدم و جواب‌های صریحی به خودم دادم. دوباره به یاد رویا و اهدافم افتادم. من دختری نیستم که به این زودی‌ها جا بزند و اجازه بدهد که خواب و بی‌حالی بر او غلبه کند. نه، من باید به خودم می‌آمدم و مثل همیشه قوی می‌بودم. من یاد گرفته‌ام که برای ادامه‌دادن باید جدی بود و با استمرار و دوام ادامه داد. این ادامه‌دادن‌ها پلی به سوی رویاهایم می‌شوند؛ رویاهایی که با اندیشه‌ی عمیقی در وجودم پرورانده‌ام و با آن‌ها زندگی می‌کنم.

چشمانم را باز کردم و از جایم برخاستم. این بار خواب از چشمانم پریده بود و حس خوبی در وجودم پدید آمده بود. من باید همین کار را می‌کردم. از دختری مثل من بعید است که با یک خستگی و بی‌حالی از پا بیفتد و خود را تسلیم این حال کند. این بار خودِ واقعی‌ام بودم؛ همان دختری که برای خودش رویا دارد و با رویایش زندگی می‌کند. دختری که رویایش سپرِ خوبی برای جنگیدن با خستگی‌هاست. بله، این من بودم؛ همانی که باید ادامه می‌داد و تا آخر خط پیش می‌رفت. آن لحظه دوباره خودم را پیدا کردم، همان دختری که می‌داند خستگی موقتی است، اما رویاهایش ماندگاراند. پس ادامه دادم؛ چون رویاهایم همیشه در اوج خستگی‌هایم شعله‌ور می‌شوند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000