دختری در آن سوی شهر

یک روز گرم و آفتابی بود که گوشی مادرم زنگ خورد؛ عمه‌اش ما را به بهسود، به محفل عروسی دخترش دعوت کرد. پدر و برادرانم گفتند که نمی‌آیند، بنابراین من و مادرم آماده‌ی سفر شدیم. وقتی به آنجا رسیدیم، فکرش را هم نمی‌کردم که او را ببینم. روز بعد، همگی برای شستن ظرف‌ها به لب دریا رفتیم؛ همان‌جا بود که برای اولین بار دیدمش. آمد، کنارم نشست و با هیجان پرسید: «ببینم، تو در کابل درس می‌خوانی؟»

گفتم: «بله، چطور؟»

با آهی گفت: «پس تو چقدر خوشبخت هستی! من هم دوست دارم درس بخوانم و می‌خواهم در آینده یک هنرمند شوم.»

سپس با عجله رفت و تمام نقاشی‌ها و خطاطی‌هایش را آورد تا به من نشان دهد. از آن همه زیبایی و ظرافت حیرت‌زده شده بودم. چنان با دقت خط‌های زیبا را روی ورق ترسیم کرده بود که نمی‌خواستم چشم از آن‌ها بردارم. گفت: «می‌دانی؟ می‌خواهم مثل تو درس بخوانم، بعداً یک گالری نقاشی باز کنم و هنرمند بزرگی شوم.» هرگز آن صدا و امیدی را که از چشمان زیبایش، میان آن همه محدودیت می‌بارید، از یاد نمی‌برم.

در آنجا دختران نمی‌توانند درس بخوانند؛ نه فقط به این دلیل که طالبان محدودیت وضع کرده‌اند، بلکه خانواده‌ها هم مانع می‌شوند. همین که دختر کمی بزرگ شد، او را به خانه‌ی شوهر می‌فرستند. با خودم فکر می‌کردم او چگونه با وجود این شرایط، چنین حرف‌های امیدوارکننده‌ای بر زبان می‌آورد؟

وقتی صحبت‌های ما تمام شد و بازگشتیم، دخترعمه‌ام گفت که پدرِ آن دختر می‌خواهد او را به شوهر بدهد. او یک‌بار مخالفت کرده بود، اما پدرش او را لت‌وکوب کرده و برخی از نقاشی‌هایش را پاره کرده بود. با شنیدن این حرف، درد عجیبی در وجودم احساس کردم و سؤالی ذهنم را درگیر کرد: «آیا محدودیت‌ها تنها از جانب طالبان است؟»

چرا خانواده‌ها در چنین شرایط دشواری، به‌جای اینکه مثل کوهی استوار پشت دخترانشان بایستند، برعکس عمل می‌کنند؟ مدت‌ها از آن اتفاق می‌گذرد، اما آن دختر هرگز از ذهنم بیرون نمی‌رود. گاهی با خود می‌گویم ای‌کاش راهی برای کمک به او داشتم. حالا هر زمان که ناامید می‌شوم، به یاد او می‌افتم و به خود می‌گویم: «نه دختر! هنوز نباید تسلیم شوی. تو باید به خاطر تمام دخترانی که استعدادهایشان این‌گونه پرپر می‌شود، ادامه بدهی.»

آن دختر با وجود تمام ناملایمات، باز هم امیدوار بود؛ انگار هر روز رویاهایش را ورق می‌زد و آن‌ها را در یک‌قدمی خود می‌دید. وقتی حرف از محدودیت به میان می‌آید، ذهن همه‌ی ما فوراً به سمت حکومت فعلی می‌رود، اما کمتر کسی به این فکر کرده که شاید آن‌ها تنها مقصر این ماجرا نباشند. آنچه دردناک‌تر است، محدودیت‌هایی است که از جانب نزدیک‌ترین افراد زندگی، یعنی خانواده، بر ما تحمیل می‌شود. خانواده‌ها نقشی کلیدی در زندگی فرزندانشان دارند، حتی پیش از حکومت.

من باور دارم اگر دختران تسلیم نشوند، روزی پاداش تمام این صبر و استقامت را خواهند گرفت. من مطمئنم آن روز می‌رسد؛ روزی که دیگر «دختر بودن» جرم نباشد. روزی که آجر به آجرِ دیوارهای این مملکت را دستان توانمند دختران می‌چیند. آن روز، جامعه‌ای متفاوت خواهیم داشت؛ جامعه‌ای بدون تفرقه، بدون خشونت و بدون محدودیت.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000