همه در خانه نشسته بودیم و من خستهتر از همیشه بودم برای روزهایی که اینچنین میگذشت. مگر ما در سن و سال شور، شوق، هیجان برای زندگی و رویا بافتن نبودیم؟ اما خب، مکان ما فرق داشت؛ در افغانستان و میان این مردم بودن، زنده بودن و زندگی کردن، شهامت بیشتری از شلیک کردن به خود میخواست. در خانه گوشی به دست نشسته بودم، صفحهی رسانهی «شیشهمیدیا» را باز کردم و مقالههایی را که تازه نشر شده بودند، خواندم. زیبا بودند و از دردهایی بزرگ نوشته شده بودند. از صفحهی شیشهمیدیا خارج شدم و اعلامیهی جدیدی را دیدم که نوشته بود: «در ولایت هرات، گروه طالبان عروسی را ساعتها قبل از برگزاری مراسمش بازداشت کرده است.» باورم نشد. درست است که از دست این گروه هر کاری برمیآید، اما دستگیر کردن یک عروس آن هم در روز عروسیاش، دیگر خیلی سخت و غیرقابلباور بود. آنها دختران را میبردند؛ اما بیشتر کسانی را که حامی نداشتند. اما برای این مردم شوهر همهکسِ یک زن است، پس چطور آن خانم را دستگیر کردهاند؟ او که شوهر داشته و با محرمش بوده است. رفتم تلویزیون را روشن کردم و دیدم بله، این جمله سرخط خبرها بود.
درد عمیقی در قلبم پیچید. در این چند روز دختران زیادی را دستگیر کرده بودند و امروز هم نوبت رسیده بود به تازه عروسی که میخواست خوشبخت شود. شاید ازدواج راه مطلق خوشبختی نباشد؛ اما احتمالاً آن دخترک خواسته بود عشق را تجربه کند و تکیهگاهی داشته باشد برای زندگی کردن میان اینهمه قضاوتها. از تصور اینکه چقدر ترسیده و چقدر وحشتناک است حتی حرف زدن با محتسبین امر به معروف و نهی از منکر، به خود لرزیدم. مردی ویدیویی برای افغانستان اینترنشنال فرستاده بود که نشان میداد دختران هنگام دستگیر شدن توسط طالبان، داد و فریاد راه انداخته بودند و کمک میخواستند؛ اما دادرسی نبود. این صدا و این صحنهها، یادآور تمامعیارِ بدبختیمان بود.
مهسا امینی حق تحصیل و تصمیمگیری داشت و خیلی دختران دیگر از ایران و کشورهای دیگر نیز همینطور. من کسی را قضاوت نمیکنم، هر کسی حق دارد همانطور که میخواهد زندگی کند، اما سازمانهای بینالمللی به صدای آنان رسیدند، هرچند خواستهی آنها تحصیل نبود، چرا که حق تحصیل را داشتند. فقط دلم برای خود ما میسوزد؛ نه کسی از آن سوی مرز به داد ما میرسد و از مردم خود ما هم که دیگر هیچ نگویم بهتر است. با زنان ایران، مردانشان ایستادند و پا به پای آنان از حقشان دفاع کردند؛ اما دخترانی که کمی اینطرفتر از مرز زندگی میکنند چقدر مظلوماند، کسی به دادشان نمیرسد و کسی هم پیگیر سرنوشتشان نمیشود. در کشورهای غربی و اروپایی، زنان حتی برای حق سقط جنین جنگیدند و به صدایشان رسیدگی شد؛ اما در افغانستان دختران را چون شیء یا چیزی از دستشان میگیرند، سوار موترها میکنند، به مکان نامعلومی انتقال میدهند و شکنجه میکنند؛ کسی حق اعتراض هم ندارد و جهان چشم بسته است بر این ظلم بزرگ.
حتی بعضی خانوادهها فکر میکنند که دستگیری دخترشان ننگی است که خود دختر باعث آن شده است؛ مگر آنها دوست دارند خود را تسلیم گرگ کنند؟ این دختران هم به خانواده بدهکار میشوند و هم از نظام حاکم طلبکار. ایکاش کسی بود که بگوید: «نه، دیگر بس است، دختر هم انسان است.» همان کسی را که تو «ناقصالعقل» گفته و از همهجا میرانی، خودت زادهی همان ناقصالعقلی؛ همانی که درد میکشد تا تو طعم پدر شدن را بچشی. همانی که وقتی تو به بهانهی بیکاری یا هر چیزی داد و فریاد راه میاندازی، در و پنجره را میبندد تا مبادا کسی صدایت را بشنود و از تو بد بگوید. بله، این قدرت یک زن افغان است؛ همانی که خاموشانه میگرید، میجنگد، میسازد و میسوزد. میسوزد و با چشمانی پر از درد، اشک و حرفهای نگفته، منتظر است کسی دستش را از دست پرقدرت طالب رها کند. بله، او از نظر شما همان ناقصالعقلی است که خودش را لایق زندگی کردن نمیداند و بعد از آزاد شدن از بند نیز خودکشی میکند تا لکهی ننگ از روی خانوادهاش برداشته شود. شاید بعضی دخترانی که خانوادهشان از آنها حمایت میکنند به زندگی ادامه بدهند، اما با دردی که هرگز فراموش نمیشود و زندگیای که از آن، سهمشان فقط نفس کشیدن میشود.
و هنوز هم بعد از چند ساعت، صدایی در گوشم نجوا میکند که: «کمکم کن، به دادم برس.» و من غرق در افکار و تصاویری مبهم در ذهنم هستم که چرا جهان چشم خود را بر این فاجعهای که چند سال است دامن ما را گرفته، بسته است؟ و چرا دخترانی که در زندان طالبان به جرمهای ناکرده محکوم میشوند، باید چنین بیصدا برایشان حکم بریده شود؟
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه