وقتی صبح راهی کورس شده بودم، سرکها وحشتناک بودند و همهجا از سکوتی مطلق پر شده بود. احساس میکردم در این سرک هیچ دختری حضور ندارد و تنها من در میان این سکوت سنگین قرار گرفتهام. در تنم لباس سیاه بود با چادر و ماسک سیاه. در سرکها حضور دختران خیلی کمرنگ شده بود. در آن هوای گرم بهار، دختران با لباسهای سیاه از خانه برآمده بودند تا به کورسهایشان بروند. چرا اینقدر ظلم؟ چرا اینهمه محدودیتهای قومپرستی؟ چرا در این هوای سوزناک باید لباسهای سیاه بر تن کنیم؟ ما خستهایم از اینهمه محدودیتها. هر روزی که به طرف کورس میروم، تمام وجودم را ترس فرامیگیرد. با خودم میگویم نکند با امر به معروف روبرو شوم، نکند از لباسهایی که بر تن دارم عیب بگیرند. در ذهنم این حرفهای مسخره تکرار میشد و یک روز، دقیقاً همینطور رقم خورد.
سرم را به پایین انداخته بودم و از پیادهروی سرک راه میرفتم. در آن زمان احساس کردم پیش رویم خلوت شده است و تنها هستم. سرم را بالا کردم و ناگهان چشمانم به یکی از مأموران امر به معروف طالبان برخورد کرد. دستانم سست شد و تنم به لرزه درآمد. با خودم میگفتم: «خدایا حالا باید چیکار کنم؟ خدایا خودت کمک کن از اینجا بخیر رد شوم.» و خوشبختانه از کنار آنها با ترس عبور کردم. اما هنوز چند قدمی دور نشده بودم که یکی از مأموران امر به معروف از پشت سرم صدا زد و گفت: «هی دختر! چرا جورابهای کوتاه پوشیدی؟ چرا از امر رهبر اسلام، امیرالمؤمنین هبتالله پیروی نمیکنی؟»
زبانم لال شده بود و تنم آنقدر لرزش داشت که نتوانستم از جایم حرکت کنم. برایم گفت: «اگر یک بار دیگر ببینم جورابات کوتاه باشد، آن هم با رنگ سفید، تو را بازداشت میکنیم.»
از یک طرف، مردان و جوانان نگاهم میکردند و با خودشان میگفتند: «اینها حقشان همین است، اینها اینطوری خوب میشوند.» حرفهایشان من را خیلی ناراحت کرد. در کشوری زندگی میکنیم که طالبان دختران را به نام حجاب بازداشت میکنند؛ اما بعداً خبری از آنها نمیشود، یا که به دختران تعرض صورت میگیرد و یا آنها را به جرم زن بودن به قتل میرسانند. دیدن اینها واقعاً خیلی غمانگیز است. من در آن موقعیت سخت و دشوار قرار گرفته بودم؛ اما ندیدم حتی یکی از مردان حاضر در آن صحنه از من به عنوان یک دختر دفاع کند. فهمیدم مردان افغان چقدر در مقابل ناموسشان بیغیرت هستند.
وقتی حرفهای مردم را شنیدم، کمکم از شوک بیرون آمدم و زود از آنجا به طرف کورس رفتم. دلم برای دختران افغانستان واقعاً میسوزد که در این شرایط سخت، با اجبار لباسهای سیاه در تن داشته و به طرف کورسهایشان میروند تا کسی برایشان نگوید چرا حجابات کامل نیست.
ما خسته شدهایم از حاکمیت طالبان. دیروز این اتفاق در هرات رخ داده بود، امروز در کابل و فردای ما نیز نامعلوم است که آیا زنده میمانیم یا خیر.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه