اگر دست روی دست می‌گذاشتم…!

اگر روزی کسی از من بپرسد: «تو کی هستی؟»، شاید نتوانم تنها با گفتن نام، سن و یا محل تولدم پاسخ دهم. من دختری از افغانستان هستم که خاطرات، آرزوها، شکست‌ها و امیدها وجودم را ساخته است. بله! من فاطمه هستم؛ شاید عجیب باشد ولی معنای نامم را دقیق نمی‌دانم، شاید درخشان معنا دهد.

کودکی من با خنده‌های ساده و آرزوهای بزرگ آغاز شد. اولین روزی که مکتب می‌رفتم هم هیجان داشتم و هم استرس. هیجان از اینکه کتابچه و قلم‌های رنگه داشتم و استرس از اینکه می‌توانم یاد بگیرم یا نه. دختری بی‌پروا نبودم، همیشه کوشش می‌کردم بهتر از قبل باشم. دیروز وقتی به خانه می‌رفتم، دخترک کوچکی را دیدم که با یونیفورم مکتب، دویده به سوی مکتب می‌رفت و با خود زمزمه می‌کرد: «ناوقت شد!» ناگهان به یاد کودکی خودم افتادم که چنین لحظه‌ای را تجربه کرده بودم.

تا اینکه صنف ششم شدم. در مکتب، آینده‌ام را می‌دیدم اما همه‌چیز تغییر کرد. صنف پنجم مکتب بودم که طالبان دوباره حاکم شدند و دروازه‌های مکتب را بستند. آن روز دخترانی که بالاتر از صنف ششم بودند گریه می‌کردند؛ ولی من هیچ احساسی نداشتم، چون ما به حرف‌های مدیر قانع شده بودیم که می‌گفت: «سال دیگر ادامه می‌دهیم.» ما هم همین حرف را باور کرده و خوشحال می‌شدیم. سال بعد که ما صنف هفتم شدیم، آن روز ما دیگر دختران را درک کردیم که چه حسی داشتند. دقیقاً حس گنگ و نامعلوم و هزاران فکر که در سرمان می‌چرخید. آیا رؤیاهایی که سال‌ها برایشان تلاش کرده بودیم، پشت همان دروازه‌های بسته می‌ماند؟ من که باید در آن زمان صنف هفتم می‌بودم، در خانه با ناامیدی به سر می‌بردم و فکر می‌کردم همه‌چیز تمام شده است.

اما سال بعدش، دوباره برخاستم. تصمیم گرفتم تا حدی که می‌توانم یاد بگیرم. در طی این چهار سال، زبان انگلیسی را ادامه دادم، در برنامه‌های آموزشی آنلاین شرکت کردم، مکتب را ادامه دادم، کمپیوتر را خوب‌تر یاد گرفتم و انگیزه‌ی من هر روز بیشتر می‌شد. خواستم در این زمان که دختران را آن‌قدر کوچک می‌بینند، مستقل شوم. یک مهارت را در پیش گرفتم. سخت بود ولی برای من همچنان دلچسب. ادامه دادم تا اینکه به این هدف کوچکم هم رسیدم.

حالا که به پشت سر نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم اگر من تا امروز در خانه می‌نشستم، دست روی دست می‌گذاشتم و شرایط را بهانه می‌کردم، شرمنده‌ی خودم و شرمنده‌ی وجدانم بودم. من به این محدودیت اتکا نکردم، به درهای بسته‌ی مکتب ننگریستم؛ من فقط راهم را می‌دیدم، نه شرایط را و نه طالبان را. بزرگ‌ترین درس زندگی را در سخت‌ترین روزها یاد گرفتم. من از یک هدف کوچک شروع کردم، ولی روز به روز هدف‌هایم بزرگ‌تر می‌شوند.

این سال‌ها مرا قوی‌تر کردند و فکر می‌کنم اگر در زندگی من اشک بوده، در کنارش لبخند هم بوده؛ اگر ناامیدی بوده، امید هم بوده. اگر محدودیت بوده، فرصت‌های بهتری وجود داشته است. من تنها نبودم؛ در کنار من خانواده‌ام بودند که همچون کوه استوار ایستاده‌اند. پدری که با وجود نگرانی، مرا تشویق می‌کرد و مادری که با صبر، تکیه‌گاهم بود. او نه تنها مادر، بلکه اولین آموزگار زندگی‌ام است.

اگر امروز از من بپرسند تو کی هستی، می‌گویم: من همان دختری از افغانستان هستم که با وجود همه سختی‌ها توانسته تا حالا رؤیایش را دنبال کند، متوقف نشده، بلکه قوی‌تر از قبل ادامه می‌دهد. من بودم که می‌گفتم همه‌چیز تمام شده؛ اما امروز با اطمینان کامل می‌گویم همه‌چیز دوباره آغاز شده است. امیدوارم روزی بتوانم با نوشته‌هایم به دختری امید بدهم که بگوید: «اگر او توانست، من هم می‌توانم.»

هر دختری در درون خود داستانی از شجاعت دارد. بعضی فصل‌های زندگی سخت است؛ اما پایان داستان را خود ما با قلم خود می‌نویسیم. ما در حال نوشتن زیباترین بخش زندگی خود هستیم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000