از کادر زندگی

بعضی روزها آدم نه دلش می‌خواهد کسی را ببیند و نه طاقت تنها ماندن دارد؛ انگار میان دوراهی گیر کرده باشد، مثل موتری که نه می‌رسد و نه برمی‌گردد. مدت‌ها فکر می‌کردم این حس را فقط من دارم، تا اینکه فهمیدم خیلی‌ها در سکوت همین جنگ را زندگی می‌کنند.

من یک دختر هزاره‌ام؛ دختری که در یکی از کوچه‌های کابل بزرگ شد. از کودکی یاد گرفتم گاهی باید بیشتر از سنم بزرگ باشم. یاد گرفتم قبل از آرزو کردن، به «اگر نشد» فکر کنم. یاد گرفتم بعضی سؤال‌ها را نپرسم، چون جوابشان فقط سکوت است.

مردم می‌گویند زاویه دید همه چیز را تغییر می‌دهد. راست می‌گویند، وقتی از کسی خوشت بیاید، زخم‌هایی را که به تو زده نمی‌بینی و وقتی از کسی دلگیر باشی، حتی مهربانی‌هایش هم از یادت می‌رود؛ اما هیچ‌کس نمی‌گوید اگر از زندگی خسته شده باشی، دیگر نه خوبی‌هایش را می‌بینی و نه امیدش را.

بعضی عصرها کنار پنجره می‌ایستم. صدای رفت‌وآمد موترها می‌آید، بچه‌هایی که در کوچه می‌دوند و زن‌هایی که با دست‌های پر از خرید به خانه برمی‌گردند. شهر زنده است؛ اما من انگار پشت شیشه‌ای ایستاده‌ام که مرا از همه جدا کرده است. لبخند می‌زنم، جواب سلام می‌دهم، چای می‌ریزم و درس می‌خوانم؛ اما درونم آن‌قدر شلوغ است که اگر کسی فقط یک لحظه صدای ذهنم را می‌شنید، شاید می‌ترسید.

بارها شده در ذهنم فریاد زده‌ام. دلم خواسته همه ظرف‌های خانه را بشکنم، میزها را چپه کنم و از همه چیز فرار کنم؛ اما در واقعیت فقط آرام نشسته‌ام و به نقطه‌ای خیره شده‌ام. آن‌قدر آرام که همه خیال کرده‌اند حالم خوب است. آدم‌ها همیشه سکوت را با آرامش اشتباه می‌گیرند.

من از جنگ ننوشته‌ام، اما جنگ را در چهره آدم‌ها دیده‌ام. از تبعیض شعار نساخته‌ام، اما طعمش را چشیده‌ام. دختر بودن، هزاره بودن و در افغانستان زندگی کردن، گاهی یعنی باید چند برابر بیشتر بجنگی تا فقط حق داشته باشی معمولی زندگی کنی.

گاهی برادرهایم با خیال راحت از خانه بیرون می‌روند؛ اما برای من هر رفتن با هزار فکر و نگرانی همراه است، نه چون ضعیفم، بلکه چون شرایط همیشه با دخترها مهربان نیست. با این حال هنوز هر صبح بلند می‌شوم، صورتم را می‌شویم، کتابم را برمی‌دارم و وانمود می‌کنم همه چیز عادی و معمولی است. شاید این هم نوعی شجاعت باشد: ادامه دادن وقتی هیچ‌کس جنگ درونت را نمی‌بیند.

حد وسط زندگی را گم کرده‌ام. نه با آدم‌ها احساس امنیت کامل دارم و نه با تنهایی آشتی کرده‌ام، نه شلوغی حالم را بهتر می‌کند و نه سکوت تنهایی خانه. گاهی آن‌قدر خسته می‌شوم که حتی گریه هم از یادم می‌رود. فقط به سقف اتاق خیره می‌شوم و از خودم می‌پرسم: واقعاً چند نفر حال همدیگر را می‌بینند، نه فقط چهره همدیگر را؟

با این همه، هنوز چیزی در من زنده است. شاید همان امید کوچکی که هر بار بعد از تاریک‌ترین شب، کلکین را باز می‌کند. شاید همان دختری که سال‌ها پیش باور داشت سواد می‌تواند سرنوشت را تغییر دهد، همان دختری که هنوز کتاب‌ها را محکم در آغوش می‌گیرد، چون می‌داند بعضی راه‌ها را فقط دانایی باز می‌کند.

من قهرمان نیستم؛ فقط دختری هستم که خسته می‌شود، می‌ترسد، گریه می‌کند و دوباره از جا بلند می‌شود.

اگر روزی مرا در سرک دیدید که آرام راه می‌روم، فکر نکنید درونم هم آرام است. شاید درست همان لحظه هزار جمله نگفته، هزار اشک فروخورده و هزار رؤیای نیمه‌جان را با خودم حمل می‌کنم. آدم‌ها همیشه با چشم‌های‌شان قضاوت می‌کنند؛ اما کاش یک‌بار هم با دلشان نگاه کنند. شاید آن وقت بفهمند بعضی لبخندها فقط نقابی برای دوام آوردن‌اند. شاید بفهمند پشت سکوت بعضی دخترها، فریادی زندگی می‌کند که هیچ‌وقت شنیده نشد و شاید آن روز دیگر هیچ دختری مجبور نباشد دردهایش را در سکوت زندگی کند، فقط چون دنیا یاد نگرفته است که گاهی آرام‌ترین آدم‌ها، بلندترین فریادها را در دلشان پنهان کرده‌اند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000