آفتاب مثل همیشه به وظیفهاش پابند بود و صادقانه در بلندای آسمان به زمین میتابید؛ اما مثل همیشه شاد و پر انرژی نبود. انگار از چیزی خشمگین بود و بیرمق میتابید و نورش حتی نمیتوانست زمین را غرق در روشنایی سازد.
در زمین هم هیچ چیزی رنگ طبیعی خود را نداشت؛ همه مصروف زندگی بودند. در یکی از خانه های گلی دختری شاد با دو خواهر و برادرش زندگی میکرد. اسم دختر را پدر و مادرش فاطمه گذاشته بودند.
فاطمه، دختر شاد و درسخوانی بود که در صنف ششم، در یکی از مکاتب دولتی مشغول فراگیری علم و دانش بود. شاید مکتبش عالی نبود، ولی او از اینکه میتوانست درس بخواند، از ته دل شاد بود و درس هایش را با جان و دل میخواند تا مقام اول نمرهگی را از آنِ خود سازد در مکتب همه چیز طبق میلش پیش میرفت.
کمکم سال تعلیمی هم به پایان میرسید؛ ولی فاطمه مثل دیگر شاگردان شاد نبود. انگار نمیخواست از یادگیری دست بردارد، ولی چارهای جز پذیرفتن نداشت. او به امید سال بعد، از مکتب و محیط آموزشی جدا شد.
او پس از رخصتی از مکتب در خانه با مادرش همکاری میکرد و حتی مضامین صنف هفتم را نیز با خود میخواند تا در سال آینده دچار مشکل نشود. روزها میگذشت و زندگی هم با تمام خوبیها و بدیهایش در جریان بود، تا اینکه پدر فاطمه یک تلویزیون کوچک خرید تا از اخبار و اتفاقات با خبر شوند. پدرش تلویزیون را نصب کرد و فاطمه هم از داشتن آن خوشحال شده بود. پدرش تلویزیون را روشن کرد تا اخبار را ببیند و فاطمه نیز با دقت به اخبار گوش میداد. پدرش در جستجوی اخبار بود که ناگهان خبر فوری که در حاشیه شبکه نوشته شده بود که توجهاش را جلب کرد. پدر فاطمه دست از تبدیل کردن شبکه برداشت تا اخبار را بشنود که چه چیزی اتفاق افتاده است. خبرنگار اعلام کرد که طالبان با تصرف چندین ولایت، سرانجام کابل را نیز تحت سلطه خود در آوردند. سپس با سختی خبری را بیان کرد: با روی کارآمدن امارت، دیگر هیچ دختری اجازهی ادامهدادن به آموزش بعد از صنف ششم را نخواهد داشت.
فاطمه با شنیدن این خبر، برای لحظهای مبهوت شد. این اتفاق را با خود تحلیل میکرد تا اینکه سکوتش به فریاد مبدل شد و با عمق دل و به وسعت همهی غصههایی که از درون مثل خوره او را میخورد فریاد کشید. مادرش که در آشپزخانه مشغول پختوپز بود، با عجله خود را به او رساند تا دلیل فریادش را آگاه بداند. فاطمه همزمان با فریاد، اشک هایش فرو میریخت. مادرش با دیدن دخترش غمگین شد و از شوهرش علت گریهها و فریادهای فاطمه را پرسید و شوهرش نیز همه چیز را تعریف کرد.
مادر سعی کرد او را دلداری دهد و بگوید که خدا بزرگ است و راهی پیدا خواهد شد؛ اما فاطمه آرام نمیشد. سر انجام مادرش او را به اتاق برد تا استراحت کند. فاطمه از شدت خستگی به خواب رفت و در خواب، خود را در مکتب در حال درس خواندن دید.
چند ساعت بعد، مادرش او را برای خوردن غذا و خواندن نماز بیدار کرد. فاطمه بیدار شد، اما دیگر توان خندیدن و صحبت کردن را نداشت.
روزها گذشت و فاطمه هر روز افسردهتر میشد، تا اینکه روزی یکی از دوستانش را دید که خوشحال و با کیفِ مکتب در حال رفتن بود. فاطمه از او پرسید که چرا با کیف مکتب بیرون آمده است. دوستش پاسخ داد که در یکی از مکاتب مضامین مکتب و مدرسه را میآموزد. طالبان بخاطر مضامین دینی آنها را اجازهی ادامه تحصیل را میدهند.
فاطمه با شنیدن این خبر، جرقهای از امید در دلش روشن شد و شادی از دست رفتهاش دوباره زنده گردید. با اجازهگرفتن از والدینش، او نیز در مکتب شامل شد و دوباره به درس خود ادامه داد و زندگی را از نو آغاز کرد و امید از دست رفتهاش را دوباره بدست آورد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه