گاهی آدمها در آینه فقط چهرهشان را میبینند؛ اما من هر بار که به خودم نگاه میکنم، ردِ سالهایی را میبینم که هیچوقت زندگیشان نکردم، بلکه فقط تحملشان کردم. سن من روی کاغذ شاید هنوز جوان باشد، اما درونم چیزی هست که خیلی زودتر از موعد، خسته و فرسوده شده است. من به اندازهی غمهای دلم پیر شدهام؛ غمهایی که نه کسی دید، نه کسی فهمید و نه حتی اجازه دادم کسی به آنها نزدیک شود.
از همان روزهایی که یاد گرفتم سکوت کنم، انگار بخشی از جوانیام را از دست دادم. وقتی فهمیدم گفتنِ درد همیشه باعث آرامش نمیشود، بلکه گاهی فقط سوءتفاهم میآورد، تصمیم گرفتم بیشتر در خودم فرو بروم. از آن به بعد، لبخندهایم بیشتر شد، اما واقعی بودنشان کمتر. خندیدم، در حالی که دلم گریه میخواست؛ حرف زدم، در حالی که درونم پر از ناگفته بود؛ و همین تظاهر، آرامآرام مرا پیر کرد.
من از تظاهر به جوانی پیر شدم؛ از اینکه وانمود کردم هنوز همان آدم سبکبال و بیدغدغهام، در حالی که هر روز با فکرهایی سنگینتر از قبل بیدار میشدم. پیر شدم از اینکه به دیگران امید دادم، در حالی که خودم شبها با ناامیدی سر روی بالش میگذاشتم. از اینکه نقش قوی بودن را بازی کردم، چون کسی نبود که ضعفم را ببیند و بپذیرد. گاهی با خودم فکر میکنم اگر یک روز همهی این نقابها را کنار بگذارم، چه میشود؟ آیا کسی هست که مرا همانطور که هستم ببیند؟ بدون قضاوت، بدون انتظار، فقط برای اینکه «منم»؟ یا آنقدر به این نقشها عادت کردهام که دیگر خودِ واقعیام را هم فراموش کردهام؟
شبها، وقتی همهچیز ساکت میشود، صدای درونم بلندتر میشود؛ صداهایی که در طول روز خفهشان کردهام، سؤالهایی که پاسخی ندارند و دلتنگیهایی که دلیل مشخصی ندارند، اما واقعیاند. در آن لحظهها احساس میکنم تمام خستگی دنیا روی شانههایم جمع شده است. آنجاست که میفهمم این خستگی، تنها خستگیِ یک روز یا یک ماه نیست؛ خستگیِ سالهایی است که در سکوت گذشتهاند.
اما با تمام اینها، هنوز چیزی در من هست که ادامه میدهد؛ چیزی که نمیگذارد کاملاً فرو بریزم. شاید اسمش امید باشد، شاید هم فقط عادت به زنده ماندن. هر چه هست، باعث شده هنوز بایستم، هنوز نفس بکشم و هنوز بنویسم. شاید نوشتن تنها جایی است که میتوانم خودم باشم؛ بدون ترس از دیده شدن یا قضاوت شدن. من قبول کردهام که بخشی از این پیری دیگر از بین نمیرود. بعضی زخمها خوب میشوند، اما ردشان همیشه میماند؛ بعضی خاطرهها کمرنگ میشوند، اما هیچوقت کامل پاک نمیشوند. شاید همینها مرا ساختهاند و به کسی تبدیل کردهاند که امروز هستم؛ کسی که بیشتر میفهمد، عمیقتر حس میکند و کمتر قضاوت میکند.
اگرچه از درون پیر شدهام، اما هنوز میخواهم باور کنم که زندگی فقط این دردها نیست. هنوز میخواهم باور کنم روزی میرسد که دیگر لازم نیست تظاهر کنم؛ روزی که بتوانم سبکتر نفس بکشم، راحتتر بخندم و بدون ترس، خودِ واقعیام را زندگی کنم. تا آن روز، شاید تنها کاری که از دستم برمیآید، ادامه دادن با تمام این سنگینیهاست؛ آرام، بیصدا، اما واقعی. چون اگر چیزی در این مسیر یاد گرفته باشم، این است که حتی در دلِ بیشترین خستگیها هم، جرقهی کوچکی از زندگی باقی میماند.
من پیر شدهام، بله؛ اما هنوز تمام نشدهام. و شاید همین، بزرگترین امید من باشد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه