قهرمان، واژهای ششحرفی است و به کسی گفته میشود که به رویاهایش برسد و زندگی را برای خود و دیگران زیبا و آسان سازد. مفهوم قهرمان برای هرکس متفاوت است؛ اما برای یک دختر، پدرش همیشه اولین قهرمان اوست. او اولین کسیست که زیبایی و عشق را با او تجربه میکند. اولین مردی که دست دختران را میگیرد، اولین مردی که او را به آغوش میکشد و اولین مردی که با صدای گیرا و بم خود به دخترش «جان» و «قربان» میگوید، پدر است. او همان مردی است که با افتادن دخترش زانو میزند، با بلند شدنش میایستد و با خندههایش میخندد. از آنجایی که همهی این حسها برای نخستینبار توسط پدر تجربه میشوند، پس اولین قهرمان و امنترین پناهگاه یک دختر، پدر اوست.
پدر مردی است که از درد دخترش بیش از هر کس دیگری آگاه است. او خوی، خصلت و علایق دخترش را بهخوبی میشناسد. چقدر والا مقام و بااقتدار است پدری که قدر این «اولین بودنها» را بدانَد و از دخترش حمایت کند. پدری که بگذارد دخترش، با وجود همهی دردها و مشکلاتی که جامعه بر او تحمیل میکند، با گذاشتن سر بر شانههایش آرام گیرد. چه زیباست پدری که وقتی به بغض دخترکش نگاه میکند، به جای سرزنش، از او میخواهد سفرهی دلش را وا کند و از باری سنگین که روی دوش دارد بگوید. پدری که حتی به بهانههای کوچک دخترش نیز توجه نشان میدهد. این چنین پدرانی، به جای فروش دختران یا مایهٔ ننگ دانستن آنها، دختر خود را مایهی افتخار میدانند و مانند کوهی استوار پشت سر او میایستند تا عشق موجود در قلب دخترکشان را برای همیشه زنده نگه دارند.
توجه پدر، مهمترین چیزی است که یک دختر در زندگی به آن نیاز دارد. در محیطی که شاید از نظر برخی مردان، دختران مایهٔ ننگ شمرده شوند، چقدر خوب است که این دختران کسی را داشته باشند که به آنان توجه کند و وجودشان را ارزشمند بداند. برای من، پدرم همواره آغازگر اولینهایم و مظهر ناب عشق بوده است. مگر عشق چیزی جز امنیت و آرامش است؟ من هر دوی اینها را در آغوش گرم پدرم چشیدهام. وقتی ناراحتم و سر به سینهاش میگذارم، مانند طفلی میشوم که در بازاری بزرگ گم شده و پس از مدتها دوری، ناگهان پدرش را یافته است. وقتی ضربان قلبش را زیر سرم حس میکنم، از شنیدن چنین موسیقی زیبایی دلم میخواهد پرواز کنم، موسیقی که متن و صدایش ضربان قلب پدر است و آهنگسازش، قلب نازنین او.
پدر من با وجود همهی سختیها و مشکلاتی که سپری کرده، چنین محکم پشت من ایستاده است. او برخلاف برخی از مردان، با افتخارات و موفقیتهای کوچک دخترش خوشحال میشود و چهرهاش از شادی میدرخشد. او مردی است که با دیدن بغضم میداند چه در دلم میگذرد و حمایتش را با وجود تن پردردش هرگز از من دریغ نکرده است، پدری که گذاشت دخترش باارزش بودن را تجربه کند و آغوشش پناه، صدایش آرامش، و دستان پینه بستهاش که بر تارهای موهایم نوازشوار به حرکت درمیآیند، مانند مرحمی بر درد تن و روحم اثر کند.
گاهی پدر خودم را با پدران دیگر مقایسه میکنم و خدا را شکر میگویم که چنین مردی پدر من شده است؛ پدری که بر این باور است که دخترانش نیز مانند پسران، حق تحصیل، انتخاب، پیشرفت و موفقیت را دارند. به امید آنکه همهی مردانِ پدر، کاری کنند که در قلب زیبای دخترانشان نفرت خانهای نسازد، نه نسبت به خودشان و نه نسبت به دیگران، چرا که تمام دارایی یک دختر، کارهایی است که پدر برای او انجام میدهد. دختران زمانی قلبشان تیره و تار میگردد که محبت پدر را از دست بدهند. شاید خیلیها با وجود حمایت نشدن هم به جایی برسند؛ اما به آن آرامشِ اصیل نخواهند رسید، زیرا آرامشِ وجود پدر را نچشیدهاند و وجودشان همواره و بیصدا، محتاج همین حمایت، گرما و عشق پدرانه باقی میماند. اما دخترانی که طعم این عشق را چشیدهاند، حتی روزی که پدر را در قید حیات نداشته باشند، باز هم با آن حس زیبا و سرشار از اصالت، میتوانند هم به زندگی خود و هم به زندگی دیگران، زیبایی، انگیزه و عشق بتابانند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه