پنج سال…
پنج سالی که در تقویم فقط چند صفحه است، اما در زندگیِ یک دختر، میتواند به اندازهی یک عمر سنگین و طولانی باشد.
پنج سالِ بسته بودنِ مکتب، فقط یک محدودیت ساده نیست؛ داستانیست از رویاهایی که ناگهان متوقف شد، از امیدهایی که در سکوت فرو رفت و از آیندهای که در پشت درهای بسته جا ماند.
پنج سال، یعنی خاموش شدنِ صدای زنگهایی که هر صبح، امید را در دلها بیدار میکردند، یعنی حیاطهایی که دیگر صدای خندههای کودکانه را در خود نمیشنوند، یعنی نیمکتهایی که هنوز جای خالیِ دستان کوچکِ دانشآموزان را حفظ کردهاند و تختههایی که دیگر هیچ معلمی روی آنها «آینده» نمینویسد.
پنج سال…
یعنی دختری که روزی با شوقِ کتاب، با کیفِ کوچک و رویاهای بزرگ از خانه بیرون میرفت، حالا پشت پنجرهای ایستاده و فقط تماشا میکند که جهان، بدون او جلو میرود. او نگاه میکند؛ اما سهمی ندارد. میبیند؛ اما اجازهی بودن ندارد. این تماشا کردن، آرامآرام به دردی که نه دیده میشود و نه شنیده، تبدیل میشود.
یعنی درسهایی که نخوانده ماند، صفحههایی که ورق نخورد و سؤالهایی که بیجواب در ذهنها باقی ماند، یعنی ذهنهایی که تشنهی یادگیریست؛ اما فرصت نوشیدن ندارند.
پنج سال، یعنی فاصله گرفتن از آنچه میتوانستند باشند و نزدیک شدن به آنچه که هرگز انتخاب نکردهبودند.
اما دردناکتر از همه، آن لحظههاییست که کسی آرام در گوشِ این دخترها میگوید: «دیگر لازم نیست درس بخوانی…»
جملهی ساده؛ اما سنگین، جملهای که مثل سایه روی تمامِ آرزوهایشان میافتد و آنها، با قلبی که هنوز میخواهد یاد بگیرد، سکوت میکنند، سکوتی که پر از حرفهای ناگفته است.
پنج سال، یعنی تبدیل شدنِ «میخواهم داکتر شوم» به یک آهِ بیصدا…
یعنی رویاهایی که آرامآرام در تاریکیِ فراموشی محو میشوند، بدون آنکه کسی برایشان چراغی روشن کند.
یعنی رؤیاهایی که از بین نرفتهاند، بلکه فقط در جایی عمیقتر پنهان شدهاند؛ اما حقیقتی هست که هیچ درِ بستهای نمیتواند پنهانش کند.
دانستن مثل نور است؛ راهش را پیدا میکند، حتی اگر از کوچکترین شکاف عبور کند.
حتی اگر درها بسته باشند، نور از پنجرهها وارد میشود.
حتی اگر صداها خاموش شوند، اندیشهها زنده میمانند.
در دل همین پنج سال، دخترانی هستند که هنوز با نور کم کتاب میخوانند. هنوز در ذهنشان کلاس میسازند، به خودشان درس میدهند و برای آیندهای که هنوز نیامده، آماده میشوند. آنها شاید در مکتب نباشند؛ اما یادگیری را رها نکردهاند. آنها شاید دیده نشوند، اما در حال رشد اند.
پنج سالِ بسته بودنِ مکتب، پایانِ رویا نیست بلکه امتحانِ آن است، امتحانی سخت، طولانی و ناعادلانه، اما واقعی…
امتحانی که در آن، امید باید در تاریکی زنده بماند و ایمان، بدون هیچ تضمینی ادامه پیدا کند.
این دخترها، با تمامِ محدودیتها، اشکها و سکوتها، هنوز در حالِ نوشتنِ آیندهاند، نه با قلم، بلکه با «ایستادگی»
آنها هر روز، در دلِ ناامیدی، دلیلی برای ادامه دادن پیدا میکنند. هر روز، در سکوت، امید را زنده نگه میدارند،
و روزی خواهد رسید که همین سکوتِ سنگین میشکند.
روزی که درها دوباره باز میشوند و صدای قدمهای دخترانی که به مکتب برمیگردند، کوچهها را پر میکند. روزی که تختهها دوباره از واژهی «آینده» پر میشوند و زنگ مکتب، بار دیگر امید را بیدار میکند.
پنج سال گذشت…
اما رویاها هنوز زندهاند…
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه