رویاهای دفن شده زیر بار زباله‌ها

جلسه‌ی امپاورمنت به پایان رسیده بود و تنها ده دقیقه تا آغاز صنف زبانم فرصت داشتم. با عجله قدم برمی‌داشتم و گاهی هم می‌دویدم. دیر رسیدن به صنف، یکی از نقاط ضعف من است؛ به همین دلیل به اطراف نگاه نمی‌کردم و سعی داشتم هرچه زودتر برسم. در میان آن همه عجله و سرعت، ناگهان نگاهم به صحنه‌ای افتاد که هم عجیب بود و هم دردناک.

میان انبوهی از زباله‌ها، دختر و پسر کوچکی مشغول جستجو بودند. دختر از داخل یک خریطه‌ی پلاستیکی سیاه، چند وسیله‌ی آرایش کهنه پیدا کرد و پسر از میان یک بوجی سفید، یک قلم و یک جفت کفش کهنه بیرون آورد. هر دو بسیار خوشحال بودند؛ خوشحالی‌ای که برای من قابل درک نبود.

دخترک با دقت وسایل را از داخل زباله‌ها بیرون می‌کشید و گرد و خاکش را با دست پاک می‌کرد؛ انگار گنجی پیدا کرده باشد. پسر هم قلم را چند‌بار در دستش چرخاند و با لبخند به آن نگاه کرد؛ لبخندی که نمی‌دانستم از پیدا کردن یک وسیله بود یا از امیدی که شاید برای لحظه‌ای در دلش زنده شده بود.

وقتی از آن‌ها فاصله گرفتم، ذهنم را سوالاتی مشغول ساخت: چرا میان آن همه زباله دنبال چیزی می‌گشتند؟ آیا بوی بد زباله‌ها آزارشان نمی‌داد؟ بعد از اینکه آن‌ها داخل زباله‌ها گشتند، سر و صورت‌شان را می‌شویند؟ آیا آن‌ها از مریض شدن نمی‌ترسند؟ اگر پدر و مادر آن‌ها خبردار شوند، عذاب نمی‌کشند؟ و هزاران سوال دیگر…

پاسخ هیچ‌کدام از این سوالات را نمی‌دانستم. تنها با خودم فکر کردم شاید ناچار بودند؛ اما همین پاسخ هم دلم را آرام نمی‌کرد. در همان لحظه به یاد روزهایی افتادم که برای خرید یک قلم یا کتابچه‌ی جدید ذوق می‌کردم. هیچ‌وقت تصور نمی‌کردم روزی کودکی را ببینم که همان قلم را از میان زباله‌ها پیدا کند و به همان اندازه خوشحال شود. آن لحظه فهمیدم ارزش بعضی نعمت‌ها را فقط وقتی درک می‌کنیم که کسی را ببینیم از نداشتن همان نعمت رنج می‌برد.

در حالی که آن‌ها کودکان زیادی را می‌دیدند که تمیز و مرتب به تفریح می‌رفتند، دست در دست پدر و مادرشان با خوشحالی خرید می‌کردند و با آسودگی زندگی می‌نمودند؛ اما باز هم به روی خودشان نمی‌آوردند. آن‌ها به همان کارشان ادامه می‌دادند و چیزی را که نیاز داشتند، در داخل زباله‌ها جستجو می‌کردند، یا در حالی که دختر و پسری را می‌دیدند که بکس مکتب به دوش و یونیفورم مرتب به تن، با لب‌های خندان راهی درس می‌شدند. دوباره با خودم فکر کردم: آیا آن‌ها هم چنین آرزویی ندارند؟ آیا روزی آرزوی این را نداشتند که به جای بوجی زباله، بکس مکتب بر دوش‌شان باشد؟

بعد از این افکار، دوباره زندگی را به صورت تار و تاریکی دیدم، حسرت خوردم، درد کشیدم، ناامید شدم، دوباره سکوت کردم و حس عذاب وجدان رهایم نکرد. نه به خاطر این‌‌که آن‌ها زباله جمع می‌کنند و ما راحتیم، فقط برای این‌که جامعه حق هیچ‌کسی را مساویانه تقسیم نمی‌کند. شرایط بد جامعه، زندگی خوب و آرام را نصیب این کودکان نکرده است. کودکان این جامعه به جای این‌که بروند بخوانند، بنویسند و استعداد‌یابی کنند، در بین انبوهی از زباله‌ها دنبال چیزی که نیاز دارند می‌گردند.

اما این‌گونه کودکان دنیایی از استعداد و مهارت‌های بی‌نظیر هستند؛ فقط فرصتش را ندارند. هر کودک زباله‌جمع‌کن، رویا دارد، آرزو دارد و از همه مهم‌تر این حلی است که آن‌ها بر گردن ما و جامعه دارند. اما ما و حکومت‌داران نمی‌توانیم این را به درستی درک کنیم و از هرگونه استعدادها و خلاقیت‌ها چشم‌پوشی می‌کنیم؛ فقط به خاطر ظاهر و وضعیت مالی بد آن‌ها.

شاید نتوانیم دنیا را یکباره تغییر دهیم؛ اما می‌توانیم نگاه خود را تغییر دهیم. می‌توانیم این کودکان را نادیده نگیریم، با آن‌ها حرف بزنیم، دردشان را بشنویم، کرامت‌شان را حفظ کنیم و هر جا که می‌توانیم، برای‌شان فرصتی هرچند کوچک فراهم سازیم؛ زیرا دردناک‌ترین زباله‌ها، پلاستیک‌های پراکنده روی زمین نیستند، بلکه رویاهایی هستند که زیر بار فقر دفن می‌شوند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000