شب بود. طبق معمول هر شب، غذا را آماده میکردم و به همه میدادم. در آشپزخانه – که معمولاً اقامتگاه همیشگیام بود – در حال چیدن سفره بودم که صدای مادرم دوباره بلند شد. اما من حیران مانده بودم؛ چرا بر سر من سر و صدا میکند؟ مگر چه اشتباهی انجام دادهام؟ اشتباهم این است که تمام روز را برای پسرانش غذا میپزم؟ اشتباهم این است که همیشه سکوت کردهام؟ یا چون دخترم، باید بهجای همه محاکمه شوم؟ واقعاً اشتباهم چیست؟
اما برخلاف تمام سوالاتی که در ذهنم مثل پوتین سربازان رژه میرفتند، دوباره سکوت کردم. دوباره بغضی را که گلویم را میفشرد نادیده گرفتم، اما اشکهایم دیگر در اختیالم نبودند؛ بیصدا میباریدند و بر پهنای صورتم میریختند.
سفره را پهن کردم و به همه غذا دادم، الا خودم. منی که به خاطر کار و درس زیاد بسیار گرسنه بودم، اشتهایم به یکباره کور شده بود. تنِ بیرمقم را از آشپزخانه جمع کردم و به حیاط رفتم؛ جایی که شاید میشد اندکی در تنهاییهای خودم، با خودم بجنگم.
آسمان چه زیبا خودنمایی میکرد! ستارگان را برای زیباییاش برگزیده بود و هر دو همسایههای خوبی برای هم شده بودند. به آسمان نگاه میکردم و انگار خدا را همانجا یافته بودم. با خدا دردِدل میکردم، یا شاید هم شکایت… اشکهایم بیاختیار جاری بود، گلویم را بغض گرفته بود و آرام در دلم با خدا حرف میزدم. تمام شکایتهایم را در یک جمله خلاصه کردم: «خدایا! واقعاً چرا مرا دختر آفریدی؟ چرا پسر نیافریدی؟ اصلا چرا در این خانواده؟ خانوادهای که بهجای حامی و پناهگاه بودن، در بیپناهی رهایم کردهاند… اصلا چرا در این کشور؟ چرا در این شرایط؟ چرا من…؟
آنقدر با خدا نجوا و گله کردم که احساس میکردم دلم ضعف میرود. چاره چیست وقتی کسی نیست اشکهایت را پاک کند؟ ناچار میشوی با همان دستانی که روایتگر سالها زحمت است، آنها را پاک کنی.
دوباره نگاهم را به آسمان دوختم؛ انگار قرار نبود این دل آرام بگیرد، آخر دیگر لبریز شده بود. دلم قبل از زبانم شروع کرد: «آیا درست است به خاطر اشتباه کس دیگری من مورد دشنام، تحقیر و سرزنش قرار بگیرم؟ آخر گناه من چیست؟ چرا؟»
در چند ثانیه سکوت، با خودم گفتم: تو در جای اشتباهی هستی که نمیشود کاری کرد؛ یا شاید موجودی اضافی هستی که هرکس فقط به نفع خودش تو را دوست دارد و کمی توجه میکند! تو دختری، هیچ گناهی نداری؛ جرم تو فقط دختر بودنت است!
داشتم به گفتگوی خودم با خدا ادامه میدادم و گذشتهام را یاد میکردم که آنهمه سختی دیده بودم؛ شبها و روزهایی که دعوا میکردم چرا مرا دختر آفریده است. مگر کم روزها و شبهایی بود که با ترس و وحشت نفس میکشیدم؟ مگر کم شبهایی بود که با بغض میخوابیدم و حتی آرزوی خوابی طولانی و مرگ میکردم تا دیگر بیدار نشوم؟ مگر کم از این اتفاقها افتاده بود که من قربانی شوم؟
بغضم بیشتر شد، اما هرچه میگفتم تمامی نداشت. در یک لحظه سکوت کردم و آسمان بیشتر نگاهم را به خود جلب کرد؛ انگار داشت با منِ دلگرفته حرف میزد. نگاهم به ستارههایی افتاد که زیباییِ آسمان را دوچندان کرده بودند و با بودنشان دلم را آرام میساختند. نگاهم را عمیقاً میهمانشان کردم و با خودم گفتم: ای کاش یکی از آن ستارهها میبودم تا دست هیچکس برای آزار دادنم نمیرسید! ای کاش ستارهای میبودم و در اوج آرامش به سر میبردم. ای کاش ستارهای میبودم تا هیچوقت برای اشتباه دیگران اینهمه رنج نمیبردم و مورد طعنه و سرزنش قرار نمیگرفتم و هیچگاه هم از ستاره بودنم پشیمان نمیشدم، کاری که گاهی از دختر بودن و به دنیا آمدنم میکنم!
آری… دختر بودن در دیار من یعنی همین آرزوی محال؛ آرزوی ستاره شدن که فقط در رویا ممکن است. یعنی همین دختری با دل مهربان و نازک، با چشمانی معصوم و لبخند قشنگی که پشتش هزاران درد پنهان است؛ دختری که گاهی به ناحق دل مهربانش میرنجد، چشمهای معصومش به اشک مینشیند و پشت لبخندش دردی دیگر اضافه میشود.
دختری که همینطوری بزرگ میشود، به این اتفاقها عادت میکند، شبها با دلی پر از غصه و چشمانی گریهآلود به خواب میرود و صبحهای زود با لبخندی تبسمگونه بیدار میشود، وانمود میکند هیچ اتفاقی نیفتاده و به زندگیاش ادامه میدهد.
میدانی؟ این یعنی دختر بودن در دیار من!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه