صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که صدای اذان در کوچه پیچید. دختری از خواب بیدار شد؛ اما برخلاف سالهای گذشته، دیگر عجلهای برای آماده شدن و رفتن به مکتب نداشت. یونیفورم آبیرنگش سالها و ماهها بود که در گوشهای از الماری آویزان مانده و هر روز لایهای دیگر از گرد و غبار روی آن مینشست. کتابهایش هنوز بوی کاغذ نو میدادند، اما دیگر کسی آنها را ورق نمیزد.
او تنها نبود. هزاران دختر دیگر نیز هر صبح با همان حس از خواب بیدار میشدند، با این تفاوت که مقصدشان دیگر صنف درس نبود، بلکه آشپزخانه، حیاط خانه یا اتاقی بود که ساعتها در آن سکوت میکردند. سکوت، کمکم به بخشی از زندگیشان تبدیل شده بود.
دختر بودن در افغانستان، برای بسیاری تنها یک تفاوت ساده نیست؛ گاهی به معنای روبهرو شدن با محدودیتهایی است که هر روز بزرگتر میشوند: محدودیت در آموزش، در کار، در حضور اجتماعی و حتی در انتخاب آینده. دختری که زمانی رویای داکتر شدن، معلم شدن یا نویسنده شدن را در سر داشت، حالا باید یاد بگیرد چگونه با آرزوهای نیمهجانش زندگی کند. اما درد همیشه فقط در بسته شدن درهای مکتب خلاصه نمیشود.
در بعضی خانوادهها، فقر آنقدر سنگین است که امید را زیر خود دفن میکند. وقتی سفره کوچکتر میشود و نگرانیها بیشتر، گاهی تصمیمهایی گرفته میشود که بیشترین بارش را دختران به دوش میکشند. هنوز دخترانی هستند که پیش از آنکه معنای واقعی کودکی را بفهمند، لباس عروسی بر تنشان میکنند. عروس میشوند، در حالی که هنوز دلشان برای بازی، خنده و نشستن پشت نیمکتهای مکتب تنگ است.
کسی از آنها نمیپرسد آیا آمادهاند یا نه. کسی نمیپرسد آیا رویایی داشتهاند یا نه. انگار خواستنِ آنها اهمیت چندانی ندارد و آنچه مهم است، تصمیم دیگران است.
دختری که باید کارخانگی شبش را مینوشت، ناگهان مسئول خانهای میشود که حتی معنای زندگی در آن را نمیداند. کودکیاش در میان ظرفهای نشسته، نگرانیهای بزرگسالانه و مسئولیتهایی که برای سنش سنگین است، آرامآرام گم میشود. شاید لبخند بزند؛ اما آن لبخند همیشه نشانه خوشحالی نیست؛ بعضی لبخندها فقط راهی هستند برای پنهان کردن خستگی و اندوه.
گاهی درد این دختران دیده نمیشود، چون فریاد نمیزنند. آنها فقط آرامتر حرف میزنند، کمتر میخندند و بیشتر سکوت میکنند. درد همیشه صدا ندارد، گاهی در چشمهایی زندگی میکند که هر روز از پنجره به خیابان نگاه میکنند و دخترانی را تصور میکنند که میتوانستند باشند.
بدتر از همه این است که با گذشت زمان، بعضی از آنها کمکم باور میکنند که آرزو داشتن اشتباه بوده است. وقتی بارها به انسان گفته شود «نمیشود»، «حق نداری» یا «لازم نیست»، روزی خودش هم همان حرفها را باور میکند. این شاید تلخترین شکست باشد: نه از دست دادن فرصت، بلکه از دست دادن باور به خود.
با این همه، دختران افغانستان هنوز زندگی میکنند: غذا میپزند، از خواهر و برادرهای کوچکترشان مراقبت میکنند، کتابهای قدیمیشان را پنهانی ورق میزنند، گاهی شبها در نور کم اتاق چیزی مینویسند و گاهی فقط به آیندهای فکر میکنند که معلوم نیست چه زمانی از راه برسد.
شاید بسیاری از مردم دنیا خبرها را بخوانند و چند دقیقه بعد فراموش کنند؛ اما برای دختری که هر روز با این واقعیت زندگی میکند، این خبرها پایان نمییابند. آنها هر صبح دوباره آغاز میشوند، با همان حسرت، همان سکوت و همان پرسشی که پاسخی برایش پیدا نشده است.
بزرگترین اندوه شاید این نباشد که درهای مکتب بسته شد یا رویاها ناتمام ماند. بزرگترین اندوه این است که نسلی از دختران، سالهای تکرارنشدنی زندگیشان را از دست میدهند؛ سالهایی که هیچوقت دوباره بازنمیگردند. کودکی، نوجوانی و جوانی، فصلهایی هستند که اگر از دست بروند، هیچ تقویمی آنها را برنمیگرداند.
شاید دردناکتر از همه این باشد که پشت هر آمار و هر خبر، دختری ایستاده است با دفتری ناتمام، رویایی خاموش و آیندهای که هنوز نمیداند آیا روزی فرصت خواهد داشت آن را خودش بنویسد یا نه.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه