وقتی کودک بودم، به آسمان علاقهی خاصی داشتم. دوست داشتم به آسمان بروم و لمسش کنم؛ اما این کار ممکن نبود. آن وقت بود که با خود میگفتم: «کاش من هم مثل فرشتهها دو بال میداشتم، دو بال سفید و بزرگ که با آن به دل آسمان پرواز کنم.» آن روزها نمیدانستم این خیالات کودکانه که در من ریشه دوانده است، قرار است روزی تبدیل به یکی از بزرگترین آرزوهای من شود. زمانی که بزرگتر شدم، فهمیدم برای پرواز کردن نیاز نیست فرشتهای با دو بال سفید باشم، بلکه میتوانم خلبان شوم.
شاید علاقهی من به خلبان شدن از آنجایی شروع شد که هرگاه پرندهای را در حال پرواز در آسمان میدیدم، از اینکه آزادانه به هر سو حرکت میکند و مسیرش را خودش انتخاب میکند، لذت میبردم. من در پرواز، تنها حرکت کردن نمیدیدم، بلکه رها بودن را میدیدم؛ رهایی از زمین و آسمان، از دغدغههای زندگی و از هر چیزی که فکرش را بکنی… آری! پرواز برای من فقط فاصله گرفتن از زمین نبود، بلکه رویای آزاد بودن، رها بودن و مستقل بودن بود؛ اینکه هیچ دیواری نتواند مانع عبور من شود و هیچ مرزی نتواند من و رویای مرا محدود کند. دختری باشم که برای خودم تصمیم بگیرم و مسیر زندگیام را خودم انتخاب کنم. دلم میخواست از بالا به این جهان بزرگ نگاه کنم و چیزهای جدیدی را کشف کنم. دوست داشتم به کشورهای مختلف سفر کنم و آیندهام را شبیه همان خیالات کودکانهای که برای خودم تصور میکردم، زندگی کنم. آن روزها آینده برایم مثل آب شفاف بود و فکر میکردم اگر تلاش کنم و درس بخوانم، میتوانم به آرزوهایم برسم.
اما از کجا میدانستم که یک تاریخ، نگاه من و هزاران دختر مثل مرا به آینده تغییر میدهد؟ اینکه یک تاریخ باعث میشود من و دخترانی امثال من شاهد مرگ آرزوهایمان باشیم…
یادم میآید آن روز کابل شاهد تجمع مردمانی در فرودگاه بود که تلاش میکردند به هر طریقی خودشان را به بخشهای بیرونی هواپیما برسانند تا خانهشان را – جایی که در آن به دنیا آمده و قد کشیده بودند – ترک کنند. در آن روز هیچکس مادر، فرزند، خواهر و برادر نمیشناخت؛ همه در حال گریز از سرزمینشان بودند. اما برای بعضیها این تلاشها به قیمت جانشان تمام شد.
در این طرف شهر، عدهای دیگر از مردم پشت درهای بسته در خانههایشان با اضطراب بسیار منتظر خبرهای جدید بودند؛ خبرهایی از آینده، اینکه فردا قرار است چه اتفاقی بیفتد.
در میان همهی انسانهایی که با شکلی متفاوت در بیستوچهار اسد حضور داشتند، من هم بودم؛ دختری که مثل ابر بهاری میگریست و کتابهایش را در آغوش گرفته بود. من آن روز با همه کودکیام حس کردم که دنیا به آخر رسیده و دیگر نمیتوانم رویای شیرین پرواز را تجربه کنم. مدام با ناامیدی و ترس از پدر میپرسیدم: «پدر، آیا بعد از این اتفاقات میتوانم درس بخوانم؟» پدر و اطرافیان بیرحمانه به من گفتند: «نه!» میگفتند دوره آزادی زنان دیگر تمام است و طالبان دیگر اجازه نمیدهند درس بخوانید؛ باید چادری بپوشید تا در امان باشید. پدرم از دورهی حکومت قبلی آنها هم برایم میگفت. در آن زمان با تمام قوا میخواستم سخنان آنان را باور نکنم؛ اما گذشت زمان گفتههایشان را به واقعیت تبدیل کرد.
از آن روز، اتفاقات ناخوشایند زیادی را به یاد دارم که شاید نتوانم تصویرش را از ذهنم پاک کنم. «ترس» تنها کلمهای بود که میتوانستم در آن شرایط برای توصیف حال خود و اطرافیانم به کار ببرم؛ طوری که همسایههای ما دختران و زنان جوانشان را همراه با مواد خوراکی با یک طناب به چاه فرستاده بودند. آن روز با خودم فکر کردم چه اتفاقاتی در گذشته رخ داده است که اینچنین هراسان هستند؟ چه گذشتهای باعث شده که مردم چاه را از خانههایشان امنتر بدانند؟ شاید این روایت برای کسانی که ندیدهاند باورکردنی نباشد، اما این برای من بخشی از واقعیت همان روز بود.
پنج سال از آن روز میگذرد، اما بیستوچهار اسد تنها در آن روز باقی نماند و اثر آن را در سالهای بعد هم دیدم؛ سالهایی که در آن از یکی از چیزهایی که دوست داشتم دور شدم. محدودیتهایی که برایمان وضع شد، مکتب ما – خانهی امید – را از ما گرفت و حس امنیت را از ما سلب کرد. این روزها بیرون رفتن کار دشواری است؛ برای ما دختران افغانستان، بیرون رفتن مساوی است با ترس و دلهره، اینکه آیا دوباره میتوانیم به خانه برگردیم یا نه؟ من در این پنج سال فقط فرصت تحصیل کردن را از دست ندادم، بلکه اطمینانم را، آرامش و آسایشم را از دست دادم. این پنج سال، سالهایی بود که با رنج، تبعیض، ترس و ناامیدی گذشت؛ سالهای بدی بود.
شاید این پنج سالِ گذشته را نتوانم پس بگیرم، اما میخواهم پنج سالِ آینده را خوب زندگی کنم؛ طوری که رنج و درد این سالها را بشوید و با خودش ببرد. امروزه آن بالهایی که در کودکی آرزو داشتم، شاید از جنس پر نباشد، اما از جنس امید و تلاش است. تلاش میکنم بیستوچهار اسد همهی داستان زندگی من نباشد، بلکه تنها بخشی از داستان زندگیام باشد. سعی میکنم نقاش فصل جدید زندگیام باشم و زندگی را برای خودم مثل رویاهایم بکشم. من به خودم قول میدهم رویای کودکیام را به واقعیت تبدیل کنم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه