داستان محدودیت‌ها و رویاهای من

در میان دیوارهای محدودیت، چالش‌ها و ممنوعیت‌ها، زندگی کردن ساده نیست. رویا داشتن در چنین وضعیتی سخت است، اما هرگز غیرقابل تحقق نیست. این‌جا زندگی به معنای واقعی کلمه زندگی نیست، اما بیان واقعیتِ این زندگی شجاعت می‌خواهد.

کابل، شهری که مرا در آغوش خود بزرگ کرد. این‌جا درک کردم که این دنیای وسیع چگونه برای دختر بودنت به تو رنج و درد می‌دهد و در کنار آن، مقاوم و محکم بزرگت می‌کند؛ ایستادگی، قبول کردن شرایط و ادامه دادن را به تو یاد می‌دهد. هیچ راه فراری نداری، هیچ کاری از دستت برنمی‌آید، فقط باید با مشکلات و چالش‌ها دست‌ و پنجه نرم کنی و باید قوی ایستاد شوی.

داستان مقاومت من هم از روزی شروع شد که فهمیدم این دنیا برایم چه نقشه‌ای کشیده است، چه تجربه‌هایی را باید کسب کنم و چه رنج‌هایی را باید متحمل شوم.

در اوایل، زندگی طبق میل همه پیش می‌رفت؛ آرامش بود، آسمان آبی بود و مردم مشغول کار بودند. اما وحشت و ترس از روزی شروع شد که طالبان کنترل سراسر کشور را به دست گرفتند. این تنها یک قصه نیست، صدای درونی و تجربه‌ی وحشتناک زندگی من و دخترانی است که در افغانستان زندگی می‌کنند.

هرکدام برای خود رویا و هدفی داشتیم و برای رسیدن به آن تلاش می‌کردیم؛ اما روزهای تاریک و طولانی و محدودیت‌های جدید جان گرفتند و هر روز بیشتر از پیش می‌‍شدند. آزادی کار و بعدها آزادی رفت‌ و آمد برای همیشه از زنان گرفته شد و سکوت مطلق، ترس و افراطیت همه‌جا ریشه دواند.

رویاهایی که سال‌های سال در ذهنم داشتم و در کتابچه‌ام نفس می‌کشیدند، حالا همه‌شان تن به سیاهی داده‌اند و خط قرمزی روی‌شان کشیده شده است؛ به این ترتیب، زندگی در کشورم عملاً چند دهه به عقب برگشته است. دختر بودن بیشتر از گذشته جرم شد و حتی دختر داشتن در اکثر خانواده‌ها، باردوشی برای فامیل به حساب می‌آید.

من از جمله‌ی دخترانی هستم که داستان زندگی، سرنوشت، رویاها و اهداف خود را نوشته بودم؛ نه فقط برای مدتی کوتاه، بلکه برای سال‌های طولانی و نسل‌های بعد از خودم. من برای آنانی می‌نویسم که راه زندگی کردن را ادامه بدهند و مقابله با هر سختی را پیش بگیرند.

داستان مقاومت و رویاهای من از این‌جا شروع می‌شود:

روزی که حکومت جمهوری سقوط کرد، آخرین روزی بود که یونیفرم مکتب به تن کردم و به دیدار هم‌صنفی‌ها، اساتید و مکتبم رفتم؛ آخرین باری بود که با دوستانم مسیر را با هم قدم زدیم و برای همیشه از هم جدا شدیم. بعد از آن، هم یونیفورم مکتب از تن ما خارج شد و هم حسرت قدم‌ زدن‌های دوستانه در دل ما بیشتر گردید.

آن روز در نصف راه تنها‌ شدم؛ تا اینکه کاملاً تنها و تنها شدم. دوستانم در نصف راه رهایم کردند و هرکدام به خانه و پی سرنوشتِ نامعلومشان رفتند.

بعد از فاجعه‌ی سقوط و اوضاع غیرعادی کشور، پس از یک هفته به درس‌های خویش برگشتیم، اما دیگر درسی نبود؛ چون دوستانم در کنارم نبودند و دیگر از یونیفرم مکتب خبری نبود. با حسرت به در و دیوار صنف و مکتب نگاه می‌کردم، تا اینکه آن سال را بدون هیچ خاطره‌ی خوشی به پایان رساندیم.

دیگر آن سرنوشت قبلی در زندگی‌ام جایی نداشت. سیزده‌ساله بودم که راهی دکان خیاطی شدم. هم در دکان کار می‌کردم و هم در صنف آموزش خیاطی شرکت کرده بودم. کوچک‌ترین دختر در آن صنف من بودم. به عنوان یک دختر، شور و شوق زندگی در سیزده‌سالگی برایم مشخص نبود؛ همه‌چیز میان محدودیت‌های جامعه دفن و خاکستر شد.

آن روزها وحشت از تغییر حکومت در ذهنم جایی نداشت و تا دو سال درکی از تغییر رژیم و حکومت نداشتم. کوچک بودنم مرا به سوی رویاها، درس‌ها و بازی‌های کودکانه‌ام سوق می‌داد؛ اما آنچه باید تجربه می‌کردم در واقعیت وجود نداشت و تنها به صورت یک تصور ذهنی باقی ماند. بعد از دو سال، تازه درک کردم که دلیل این همه آوارگی و دلتنگی، تغییر نظام است.

زندگی‌ام را قلم، متر، قیچی، ماشین خیاطی و مشتری تشکیل داد. خیاطی هم مرا تا مرزی کشاند که دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم؛ فرمایشات زیاد و رفتار نامناسب مشتریان برایم سخت تمام می‌شد و فقط با اشک‌های شبانه خودم را آرام می‌کردم. در کنار دوستانم درس خواندن و به کورس رفتن، تصویری بود که همیشه در ذهنم وجود داشت.

روزهایی سخت، دلگیر، تکراری و پر از تنهایی بود؛ محدودیت‌ها هر روز بیشتر می‌شد. خبر مهاجرت‌ها، ازدواج‌های اجباری و زیر سن، مرگ رویاها و دوری از هم‌صنفی‌ام مرا هر روز خفه می‌کرد. ما که قرار بود جشن فراغت از مکتب را بگیریم و به دانشگاه برویم، حالا این‌گونه در دام سختی و بدبختی گرفتار شده بودیم.

زندگی آن‌طور که شایسته‌اش بودیم به ما روی خوش نشان نمی‌داد، تا اینکه در کلستر آموزشی در مکتب «بامیکا» درس‌های حضوری را شروع کردم. همه‌چیز خوب پیش می‌رفت، اما طالبان ما را راحت نمی‌گذاشتند. روزهای زیادی دختران را با خود می‌بردند؛ دخترانی را بردند که دیگر هرگز از سرنوشت آنان باخبر نشدیم و عده‌ای را هم بعد از شکنجه، تحقیر و توهین دوباره رها می‌کردند، اما آن‌ها دیگر آن دختران سابق نمی‌شدند؛ غمگین و افسرده، دور از جمع و در سکوت خودشان غرق می‌ماندند. در کشور خودم شبیه یک دخترِ مرده، با هراس و به صورت پنهانی زندگی می‌کنم؛ دختری که هیچ‌گونه حقوقی ندارد و حق تحصیل، حق کار و حق زندگی به میل خودش، برایش ممنوع شده است.

اما این محدودیت‌ها، برایم پایانی برای یک شروع جدید شد. تکیه‌گاهم قلم و کتابچه‌ام گردید و هر روز از تجربیات تلخم، رویاها، اهداف و خاطراتم می‌نویسم. کلمات خیلی ساده با من راه می‌آمدند؛ از حس‌ و حال دختر بودنم و زندگی کردن در افغانستان بر روی کتابچه‌ام می‌نوشتم.

از روزها و شب‌هایی می‌نوشتم که انتظار داشتن پارچه‌ی نتایج امتحانات مکتب را در دستم داشتم. از لحظاتی شروع به نوشتن کردم که می‌خواستم زمان به عقب برگردد و دوباره زندگی را طبق میل خودم تجربه کنم. قلمم از روزهایی شروع به نوشتن کرد که صبح زود تا شام تاریک در دکان کار می‌کردم و در زمستان سرد و تابستان سوزناک در کنار تکه‌های پارچه بزرگ می‌شدم.

نوشتن تنها راهی شد که می‌توانستم به واسطه‌ی آن به قلم و کتابچه‌ام اعتماد کنم، حرف‌های دلم را صادقانه بنویسم و با آن‌ها صحبت کنم. هر روز برای معلمانم، دوستانم و رویاهایم نامه می‌نوشتم و از دلتنگی‌ها و شرایطم بیشتر قصه می‌کردم.

این قصه‌ها شروعی برای نشر مقاله‌هایم در رسانه‌ها شد. بعد از سه سال زندگی زیر سلطه‌ی طالبان، یاد گرفتم که باید این‌گونه با خودم و رویاهایم صادق باشم. نوشته‌هایم به عنوان صدایم، دردهای قلبم و قصه‌هایم در جامعه جان می‌گرفتند.

آهسته آهسته خورشید بالاتر و نورانی‌تر در زندگی‌ام می‌تابید که طالبان شروع به جمع‌آوری دختران کردند. برای آن‌ها پیر، جوان، مجرد و متاهل مطرح نبود؛ فقط با نگاهی تحقیرآمیز زن و دختر را می‌بردند. بزرگ‌ترین بهانه‌شان هم حجاب بود، در حالی که همه لباس‌های دراز و طبق فرمایش آنان را می‌پوشیدند.

قرنطینه و سکوت در پس‌کوچه‌های خالی و ساکتِ افغانستان حکومت می‌راند. زندگی به کام همه تلخ‌تر شد. زنی که بیوه بود، در خانه می‌نشست و به چهره‌ی فرزندان خود نگاه می‌کرد، امیدی در دل زنده داشت که روزی اعلام شود زنان آزادند و می‌توانند کار کنند؛ اما این فقط یک امید کوچک در دل همه‌ی دختران و زنان باقی ماند.

اوجی از بدبختی کشور، گمنامی زنان و دختران و خاموشی جهان نسبت به همه‌ی مردم، رنگ دیگری بر تاریخ گذاشت. تاریخی که باید شاهد استقلال ما می‌بود، حالا تلخی و خاموشی را به ما تحمیل می‌کرد.

آن روزهای زندگی من در کنار دوستانم در مکتب می‌گذشت. در آسمانِ زمستانِ سرد، پر از دود و غبارآلود، صبح زود راهی مکتب می‌شدم؛ جایی که در آن حس آرامش داشتم. بی‌خیال و بی‌خبر از اوضاع بیرون از محوطه‌ی مکتب، کار گروهی می‌کردیم و درس می‌خواندیم؛ تا اینکه عصر که به خانه برمی‌گشتیم و اخبار بدی نسبت به هم‌جنس و هم‌سن خود می‌شنیدیم، تمام وجودم می‌شکست و باز هم ناامید و دل‌شکسته می‌شدیم.

ترس، شرایط و اوضاع آن زمان باعث شد تا شمار هم‌صنفی‌هایم کمتر شود. ازدواج و ترک تحصیل، دوباره وضعیت روز سقوط را پیش چشمم مرور می‌کرد. هر روز شاهد چهره‌های نگران، مضطرب و اشک‌آلود بودم. قصه‌هایی از قیرگونیِ سرنوشت دیگر دختران در ثانیه‌ ثانیه‌ی زندگی و خشت به خشت ساختمان مکتب رد و بدل می‌شد.

هیچ کاری از دستم برنمی‌آمد. آن شب را به خاطر دارم که برای اولین‌بار پدرم گفت: «دیگر مریم، به مکتب نرو!» آن شب خیلی زیاد گریستم؛ برای دختر بودنم، برای زندگی کردنم، برای تحصیلاتم و برای رویاهایم که با گذشت هر روز سخت‌تر و سخت‌تر می‌شدند. پدرم مجبور بود تا از من محافظت کند و تنها راه‌حل هم این بود که در خانه بمانم. سنگینیِ یک روز نرفتن به مکتب در ذهنم سنگینی می‌کرد.

آن روز فکر کردم که قیامت فرا رسیده است. دختری که در مکتب همیشه مصروف بود و در خانه به یک‌بارگی خانه‌نشین شده بود، مغزش داشت منفجر می‌شد؛ اما اشک و درد آن روز را در کتابچه‌ام هزار بار نوشتم تا تاریخ و جهان هرگز آن را فراموش نکنند.

بعد از اطلاع دادن در مورد شرایطم به مدیر مکتب، او با پدرم تماس گرفت و اطمینان داد که هیچ‌گونه اتفاقی برایم نمی‌افتد تا بگذارد من درس‌هایم را ادامه بدهم.

فردای آن روز با هیجان زیادی دوباره به صنف برگشتم؛ اما باز هم دوستان و هم‌صنفی‌های کلسترم کمتر شده بودند. کم شدن دوستان و هم‌صنفی‌ها بر روح و روان همه‌ی کسانی که باقی مانده بودیم، تاثیر بدی گذاشت.

بعد از آرامش نسبیِ شهر، دوباره دختران اندکی به درس‌هایشان برگشتند، اما حس آرامش وجود نداشت. در ذهن‌های ما وحشت و ترسی وجود داشت که با ادامه داشتن چنین وضعیتی، آیا امکان برگشتِ دوباره و سالم به خانه وجود خواهد داشت؟ قصه‌هایی از دختران هشت‌ساله تا خانم‌های پنجاه‌ساله که طالبان آنان را برده بودند، مو به تن ما سیخ می‌کرد. آن وقت فکر می‌کردیم ذهن همه‌ی مردان کشور، طالبانی شده است. مردان خانواده برای خواهرها، خانم‌ها و مادرهایشان قیود وضع کردند؛ این‌که باید کاملاً خود را بپوشانند، حجاب کامل داشته باشند و زود به زود از خانه بیرون نروند.

شرایط بیرون از چهاردیواری خانه، هرچند که گرفته و همراه با ترس بود، اما فضای خانه نیز طاقت‌فرسا شده بود. انگار طالبان در خانه‌ها نفوذ کرده بودند و پدران و برادران ما شبیه طالبان با ما رفتار می‌کردند.

با گذشت زمان، ازدواج‌های زیر سن بیشتر شد؛ چون هیچ پدر و مادری نمی‌خواست دخترش را طالبان ببرند و بدنام شود. هر خواستگاری که می‌آمد، دختران را نکاح کرده و پشت بختشان می‌فرستادند. بعضی از دختران با مردانی ازدواج کردند که سن شوهرشان به اندازه‌ی سن پدرشان و یا حتی پنج برابر از خودشان بزرگ‌تر بود.

در آن روزها تعداد زیادی از دوستانم نامزد شدند و عروسی کردند. یکی از آن‌ها خدیجه، که یازده سال با هم دوست بودیم، با مردی عروسی کرد که پنج برابر او سن داشت. این ازدواج فقط خواست خانواده‌ی او بود. او برای فرار از این ازدواج اجباری مجبور شد چندین بار دست به خودکشی بزند، اما موفق نشد، تا اینکه تن به ازدواج با آن پیرمرد داد.

دوست دیگرم را طالبان بردند. او یک شبانه‌روز در حوزه‌ی پولیس طالبان ماند و بعد از برگشت، خودکشی کرد. او برای آخرین‌بار برایم نامه‌ای نوشت با این مضمون: «دوستِ نیمه‌راه…» بعد از آن دقیقه، دیگر هیچ پیامی از او دریافت نکردم و برای همیشه زیر خاک دفن شد.

صدای من و صدای تمام دختران و زنان در افغانستان عورت شناخته شد؛ اما من از طریق نوشته‌هایم، قصه‌گویی با دختران دیگر را شروع کرده بودم. اولین کتاب خود را نشر کردم که با همکاری دختران دیگر شروع به نوشتن آن کرده بودم.

نمی‌خواهم تجربه‌های تلخم را دیگر دختران در زندگی خود بچشند؛ به آن‌ها انگیزه می‌دادم و قوی بودن را سرمشق زندگی‌شان قرار دادم. برای‌شان دوست جدیدی به نام قلم و کتابچه را معرفی کردم.

گروهی را که از دختران تشکیل داده بودیم، با مشکلات زیادی سر پا نگه داشتیم؛ حتی با والدینشان جلسه برگزار کردیم تا دخترانشان را حمایت کنند. چون دخترانشان علاوه بر سخت‌گیری‌های موجود، مشکلات مالی داشتند و حتی هزینه‌ی پرداخت اینترنت را هم نداشتند.

یک سال با هم کار کردیم؛ شبانه‌ها درس دستور زبان و ادبیات می‌خواندیم، روزها ژورنال می‌نویسیم و روایت‌های خود را با هم شریک می‌کردیم و از این طریق هر روز در نویسندگی پیشرفت می‌کردیم. مهارت نویسندگی‌مان بالاتر و بهتر می‌شد، اما ترسی در ذهن همه وجود داشت و تا حالا هم این ترس جریان دارد؛ اینکه مبادا طالبان باخبر شوند و برای همه دردسر پیدا شود.

من هم در میان محدودیت‌ها دستاوردهایی داشتم. به عنوان نماینده‌ی نسل جدید دختران افغانستان، در یازده روز وحدت جهانی، جایزه رهبران تغییر سال، بورسیه‌ی وکالت و قانون‌گذاری «ویت‌ستون» در میان ۳۱ جوان از سراسر جهان را به نمایندگی از افغانستان دریافت کردم؛ سپس جایزه‌ی توانمندسازی زنان در بریتانیا از طرف شورای هزاره‌های بریتانیا را به دست آوردم. در ورکشاپ‌های رایت‌گرلز (WriteGirls) و دیگر برنامه‌های جهانی شرکت کردم و از طریق آنان نامه‌های ما منتشر شد. با طی کردن این مسیر، ایستادگی را یاد گرفتم و قوی بلند شدم.

اما همیشه مشکلات اقتصادی در خانواده و مشکلات امنیتی برای خودم، مجبورم می‌کرد که به صورت پنهانی زندگی کنم. من به عنوان یک دختر که در چنین شرایطی بزرگ شدم، حالا ۱۷ سال سن دارم. بنابراین نیاز به محیطی دارم که در آرامش بتوانم به تحصیلاتم ادامه دهم؛ ولی با تمام این آرزوها، با چشمانی پر از اشک به مسئولین جوایز نوشته بودم که لطفاً از نشر عکس و داستان زندگی‌ام در زمان توزیع جوایز خودداری کنند.

حتی نتوانستم بابت دریافت جوایزی که در بالا ذکر کردم، جشنی در خانه و یا با دوستانم بگیرم. آن روزها فقط گریستم. هرچند بعضی از این اشک‌ها از خوشحالی بود، اما اشکِ ترس از اینکه مبادا بلایی با دریافت این جایزه‌ها سرم بیاید، یا دیگر راهی جز خودکشی نداشته باشم تا به دست طالبان نیفتم و شکنجه و تحقیر و نابود نشوم، مرا اذیت می‌کرد.

روزی که جایزه‌ی توانمندسازی را از سوی شورای هزاره‌های بریتانیا دریافت کردم، آنان عکس و زندگی‌نامه‌ام را منتشر کردند؛ اما مجبور شدم برای‌شان بنویسم که لطفاً عکس و زندگی‌نامه‌ام را حذف کنند. آن شب تنها برای خودم نه، بلکه برای آینده‌ی تمام دختران در افغانستان گریستم. آن شب هیچ غذایی نخوردم و با گلویی پر از بغض خوابیدم.

حسرت یک جشن باشکوه برای جوایزم در دل من و مادرم هر روز بزرگ‌تر می‌شد و تا امروز، بیشتر اوقات مجبورم هویتم را پنهان کنم تا مبادا مشکلی برایم پیش بیاید؛ در حالی که باید با اطمینان کامل از زندگی، تجربه‌ها، دستاوردها و راهی که پیمودم برای همه قصه کنم.

من به زندگی و جهانی که به رهبری زنانه-دخترانه باور دارد، ایمان دارم. به رویاهای خود قولِ رسیدن داده‌ام.

روزی این همه درد پایان خواهد یافت و ما همه آزاد خواهیم شد.

روزی جهان صدای من و تمام دختران را خواهد شنید و ما با تمام وجود از همت بلند خود و تمام دختران خواهیم گفت.

تا آن روز منتظر می‌مانم و دست از تلاش برنمی‌دارم…!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000