نازنین قربانیِ شرایط بد و فقر شد

نازنین یکی از دوستان دوران کودکیم بود. من تنها یک دوستِ صمیمی داشتم، آن هم نازنین بود. ما همواره با هم به مکتب می‌رفتیم، کنار هم در یک ردیف می‌نشستیم، با هم درس‌ها را می‌خواندیم و کارهای خانگی را انجام می‌دادیم. همیشه استادان از ما سؤال می‌کردند: «شما دو نفر خواهر هستید؟ دوقلو هستید؟» و ما می‌خندیدیم و می‌گفتیم: «نه!» هر جا با هم می‌رفتیم، در زنگ تفریح با هم بازی می‌کردیم، وقت درس پهلوی هم می‌نشستیم و آرزوهای کودکانه‌ی خود را برای هم تعریف می‌کردیم. آن روزها بزرگ‌ترین نگرانی ما این بود که نمره‌ی امتحان ما چند می‌شود، چندم‌نمره می‌شویم، یا فردا استاد از کدام درس سؤال می‌کند و کدام پرسش‌ها را در امتحان می‌آورد.

تا صنف ششم در یک صنف با هم بودیم؛ اما وقتی ماهِ سیاه بر سرِ افغانستان آمد و آموزش بالاتر از صنف ششم را ممنوع کرد، همه‌چیز تغییر کرد. روزهایی که باید آغاز فصل تازه‌ای از زندگی ما می‌بود، به پایان تلخ بسیاری از آرزوها تبدیل شد. کم‌کم شرایط برای ما تغییر کرد؛ ترس همه‌جا را فرا گرفت و فقر هم‌نشین مردم شد. دیگر صدای خنده‌های دختران در راه مکتب شنیده نمی‌شد. دروازه‌های مکتب بسته شد و سکوتی سنگین جای هیاهوی کودکانه‌ی ما را گرفت. دیگر نمی‌توانستیم با همدیگر به مکتب برویم، کنار هم درس بخوانیم یا برای آینده‌ای که در ذهن ما ساخته بودیم برنامه‌ریزی کنیم.

هر روز که می‌گذشت، مشکلات مردم زیاد می‌شد. بیشتر خانواده‌ها دیگر توان تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی را هم نداشتند؛ کار نبود، درآمدی وجود نداشت و دسترخوان مردم هر روز کوچک‌تر می‌شد. فقر آرام‌آرام وارد خانه‌ها شد و بسیاری از خانواده‌ها را مجبور کرد تصمیم‌هایی بگیرند که هیچ پدر و مادری آرزوی گرفتن آن را ندارد. پدر نازنین هم یکی از همان پدرها بود. او گچ‌کار بود و برای پیدا کردن کار خیلی تلاش می‌کرد، اما موفق نمی‌شد. مسئولیت یک خانواده‌ی بزرگ بر دوشش سنگینی می‌کرد و هر روز نگران نان شب فرزندانش بود. خلاصه برای اینکه خواهر و برادران نازنین زنده بمانند و خانواده بتواند به زندگی ادامه دهد، تصمیمی گرفت که شاید خودش هم هرگز راضی به آن نبود؛ او نازنین را عروس کرد! من از این تصمیم پدرش خیلی عصبانی بودم.

نازنین فقط دوازده‌ساله بود که با پسرعمه‌اش نامزد شد. او هنوز کوچک بود؛ هنوز باید کیف مکتبش را روی شانه‌هایش می‌انداخت، کتابچه‌هایش را ورق می‌زد و برای امتحان آماده می‌شد. باید در زنگ تفریح با دوستانش می‌خندید و از آینده‌ی روشن حرف می‌زد؛ اما به جای همه‌ی این‌ها، هنوز هم یادم هست که لباس نامزدی سفید را مادرش به تنش کرد، در حالی که خودش هیچ رضایتی به این نامزدی نداشت و گریه می‌کرد. آرایشش خراب شده بود و می‌گفت: «من نمی‌خواهم نامزد شوم و بعدش هم عروسی کنم! انگشتر نامزدی در انگشتم زینت نمی‌شود، بلکه دست‌بند زندان و حلقه‌ی ریسمان در گردنم می‌شود.»

یک سال بعد نازنین عروس شد؛ عروسی کوچک و خردسال! عروسی‌اش در خانه بود و من کنارش نشسته بودم. وقتی پدرش کمرش را با دستمال بست، آن‌قدر گریه می‌کرد که مجلس عروسی به فاتحه تبدیل شد. نازنین که هنوز معنی واقعی زندگی مشترک را نمی‌دانست، حالا باید مسئولیت یک خانه را بر دوش می‌کشید. دختری که باید قلم در دست می‌داشت، مجبور شد کارهای سنگین خانه را انجام دهد. آرزوهایش یکی‌یکی خاموش شدند، بدون اینکه حتی فرصتی برای دفاع از خود داشته باشد.

هر بار که به یاد نازنین می‌افتم، از خودم می‌پرسم: گناه او چه بود؟ آیا تنها جرمش این بود که در کشوری به دنیا آمده که دختر بودن گاهی به معنای محروم شدن از ابتدایی‌ترین حقوق انسانی است؟ آیا تقصیر او بود که خانواده‌اش گرفتار فقر شدند؟ آیا خودش انتخاب کرد که در دوازده‌سالگی نامزد شود و در سیزده‌سالگی عروس؟

نازنین تنها یک نفر نیست؛ او نماینده‌ی هزاران دختری است که قربانی شرایط، فقر و محرومیت شدند؛ دخترانی که رویاهای شان قبل از اینکه فرصت شکوفا شدن پیدا کند، زیر بار مشکلات دفن شد. بسیاری از آن‌ها به جای نشستن روی چوکی‌های مکتب، پشت دیوارهای خانه محبوس شدند و بسیاری دیگر به جای ادامه‌ی تحصیل، مجبور به ازدواج زودهنگام گردیدند. گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر دروازه‌های مکتب بسته نمی‌شد، اگر فرصت آموزش از ما گرفته نمی‌شد و اگر فقر این‌گونه به زندگی مردم سایه نمی‌انداخت، شاید امروز نازنین در یکی از پوهنتون‌های کشور درس می‌خواند؛ شاید داکتر، معلم، انجینر یا نویسنده‌ای موفق می‌شد، شاید امروز به جای اینکه مسئولیت خانه‌ای را در سن کودکی به دوش بکشد، برای ساختن آینده‌ی خود تلاش می‌کرد؛ اما همه‌ی این «شایدها» زیر سایه‌ی شرایط از بین رفت. رویاهای کودکانه‌ی نازنین مثل کتابچه‌های مکتبش ناتمام ماند. او نه فرصت انتخاب داشت و نه حق تصمیم‌گیری درباره‌ی آینده‌ی خودش. دیگران برای زندگی‌اش تصمیم گرفتند؛ تصمیمی که تا پایان عمر همراه او خواهد ماند.

امروز هر وقت از کنار مکتبی عبور می‌کنم یا صدای زنگ درس را می‌شنوم، بی‌اختیار به یاد نازنین و آن روزهایی که گذشتانیدم می‌افتم، به یاد دختری که تنها آرزویش درس خواندن بود؛ اما سرنوشتش به گونه‌ای دیگر رقم خورد. هنوز هم این سؤال در ذهنم بی‌پاسخ مانده: چرا نازنین باید قربانی شرایط و فقر می‌شد؟ چرا کودکیش از او گرفته شد؟ چرا باید به جای نشستن در صنف هفتم لباس عروسی می‌پوشید؟ در پایان باز هم همین پرسش را تکرار می‌کنم؛ پرسشی که سال‌هاست در ذهن هزاران دختر افغان بی‌پاسخ مانده است: جرم ما چه بود که از آموختن علم و دانش محروم شویم؟ جرم ما این بود که «دختریم!»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000