پنج سال است که جهل همهجا را فرا گرفته و این کار را از ریشه شروع کردهاند؛ ریشهای که انسان از آن نمو و رشد میکند و تصمیم گرفته میشود او چگونه و در کدام محیط بزرگ شود. آن ریشه، «مادر» است. طالبان اولین هدفشان را پیاده کردهاند. آنها نمیگذارند دختران به مکتب و دانشگاه بروند تا علم بیاموزند؛ زیرا علم بهترین روشنایی و ضدِ جهل است و اولین شکارِ طالبان، دخترانی هستند که فردا مادر میشوند. آنها نمیگذارند دختران تحصیل کنند، چون اگر تحصیل کنند، جامعه نیمِ پیکرِ دیگرِ خود را به خویش میگیرد، نسل آینده با علم به وجود خواهد آمد و مادری باسواد، هیچگاهی فرزندی با تفکرات طالبانی به دنیا نخواهد آورد.
اما این امید بریده شده و پنج سال است که طالبان به هدفشان میرسند. هر سال که میگذرد، نیمی از مردم تحصیل نمیکنند و این بزرگترین فاجعهی جهل است. اگر این برنامه پیش برود، ما دیگر در آینده کودکِ افغانستانی نداریم، بلکه کودکانی داریم با فکر طالبانی؛ چه دختر باشد و چه پسر، هر دو همانگونه خواهند بود. دختران ساکت میمانند و نسل را ادامه میدهند و پسران مثل همان طالبانی خواهند شد که امروز میبینیم؛ یعنی پسرهای ما همان انسانهایی خواهند شد که ما حالا از آنها متنفریم.
زمان دوباره دور میزند و ما را به چند قرن قبل میبرد؛ روزگاری که کودکها در خانه زایمان خواهند شد، داکترِ زن وجود نخواهد داشت و مادران هم فکرشان این خواهد بود که ما همینگونه باید ساکت بمانیم چون حقی نداریم. آنها این را به دختران خود یاد میدهند و پسران هم یاد میگیرند که: «ما مرد هستیم و تنها ما زور و حقِ تصمیمگیری برای یک زن را داریم.»
اگر حالا راه تحصیلی برای دختران باز نشود، این همان تصورِ خیلی وحشتناکی است که باید از آن ترسید. این هدف پنج سال است که تطبیق شده و اگر پنج سال دیگر همینگونه بماند، دیگر ما جامعهی به نام افغانستان نخواهیم داشت. ما دختری خواهیم داشت به نام دختر طالب که یاد گرفته سکوت کند و خانه بنشیند. ما مادری داریم به نام زن طالب و مادر طالب که همیشه مردِ خانه را بیشتر دوست خواهد داشت نسبت به دخترِ خانه. بدتر اینکه ما پدر طالب هم خواهیم داشت که آنها از جسم ما به وجود خواهند آمد؛ آنها نیز طالب خواهند شد و فکر میکنند که تنها خودشان میتوانند بگویند، تصمیم بگیرند و انجام دهند، و تمام راههای دیگر را برای خانمانِشان مسدود خواهند کرد.
من از سالهای آینده هراس دارم؛ از اینکه نتوانم جلوی اینگونه فاجعهای را بگیرم، فاجعهای که کمکم میان مردم افتاد و مردم به آن عادت کردند. من از روزی میترسم که ما عادت کنیم هیچ حقی نداریم و باور کنیم که دختر بودن یعنی ساکت بودن، حق نداشتن، تحصیل نکردن و حتی تصمیم نداشتن. هرچند، شما هنوز هم میتوانید خود را از این جهل بیرون بکشید، تلاش کنید علم بیاموزید و برای حقتان بجنگید تا هر چه میخواهید داشته باشید؛ نه اینکه کسی برایتان تصمیم بگیرد تو چه بپوشی و چه نپوشی.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه