آرزو بخش مهم و کلیدی زندگی هر انسان است. آرزو جوهرهی زندگی هر انسان است؛ چه زن باشد و چه مرد. انسان تا زمانی زنده است که آرزو دارد. همین آرزوهاست که ما را به سوی تلاش، پیشرفت و قلههای موفقیت میکشاند.
برخی از آرزوها از همان کودکی در دل آدمی ریشه میدواند و با گذر زمان رشد میکند و انسان را از همان سن وادار میکند تا برای رسیدن به آنها تلاش کند. یک انسان تا زمانی زنده است که آرزوهایش زنده باشد. مرگ روحی انسان زمانی اتفاق میافتد که آرزوهایش بمیرد. من و دوستم زهرا وقتی صنف سوم بودیم، همیشه از آرزوهای خود صحبت میکردیم. زهرا همیشه از آرزوی رئیسجمهور شدنش سخن میگفت و من از آرزوی داکتر شدنم سخن میگفتم.
روزی استاد مضمون دری ما از ما خواست آرزوهای خود را بگوییم. همهی دانشآموزان به نوبت آرزوهایشان را بیان کردند تا اینکه نوبت به زهرا رسید. وقتی استاد از او خواست آرزویش را بگوید، او در پاسخ گفت: «میخواهم اولین رئیسجمهور زن در افغانستان شوم و نامم به عنوان اولین رئیسجمهور زن در افغانستان در تاریخ ثبت شود.»
با شنیدن آرزوی او، عدهای خندیدند و مسخرهاش کردند، برخی بهبه و واهواه کردند، اما استاد از این بلندپروازی او خوش شد و او را تشویق کرد و با مهربانی به همهی ما گفت: «خواستن، توانستن است.»
روزها پی هم میگذشت و آرزوی رئیسجمهور شدن در دل زهرا بیشتر ریشه میدواند. زهرا با تلاشی بیوقفه در مکتب و کورس لقب «پروفیسور» گرفته بود. سالها گذشت و ما صنف هشت شدیم. من و زهرا هر دو در تلاش رسیدن به اهداف خود بودیم. ما به هم قول داده بودیم وقتی به آرزوهای خود برسیم، یک مکتب مجهز برای دختران بسازیم.
روزها میگذشت و آوازهی سقوط ولایتها به دست طالبان هر روز پررنگتر میشد تا اینکه این آوازه خود کابل را فرا گرفت؛ آوازهای که در ظرف یک ساعت به واقعیت دردناک تبدیل شد. با تصرف کابل، طالبان نظام کشور را در دست گرفتند و در اولین اقدامشان مکاتب دخترانه را بستند.
آن روز را خوب به یاد دارم؛ روز مرگ هزاران رؤیا، روزی که سرنوشت دردناکی را برای عدهای از همقطارانم رقم زد، روزی که ظاهر جهل و تاریکی بر علم و روشنایی پیروز شده بود. آری همان روز، زهرا و من و دیگر همصنفیهای ما آنقدر گریه کردیم که نای ایستادن نداشتیم، اما باز ایستادیم. رؤیاهای ما، ما را سرپا نگه میداشت و عطش رسیدن به رویاهای ما، ما را به ایستادن وا داشت.
بعد از بسته شدن مکاتب، من و زهرا از طریق واتساپ با هم در ارتباط بودیم. روزی زهرا گفت که موفق به کسب یک بورسیه شده و قرار است از ایران به ترکیه برود. او آن روز لبریز از امید بود و قرار بود دو هفته بعد به ایران برود و از آنجا به ترکیه.
دو هفته سپری شد و آخرین بار که با او در واتساپ حرف زدم، دو روز قبل از رفتنش بود. دو ماه گذشت و من هیچ خبری از زهرا نداشتم تا اینکه روزی در پیادهرو دختری شبیه زهرا دیدم. با خودم گفتم چقدر این دختر شبیه زهرا است.
تا خواستم از کنارش رد شوم، شخصی اسمم را صدا زد. وقتی به عقبم نگاه کردم، دیدم همان دختر اسمم را گرفت و گفت: «چطوری فاطی؟»
وقتی مطمئن شدم که او همان زهرا است، گفتم: «وای، زهرا تویی؟ خیلی نامرد بودی، بدون خدا حافظی رفتی!» با این سخنم درجا چهرهاش را غمی عمیق فرا گرفت و اشک از دیدهگانش جاری شد. گفت: «فاطی، تو از کدام رفتن سخن میزنی؟»
این زهرا که حالا میبینی، زهرای سابق نیست. گفت: «همه چیز تمام شد.» گفت: «او زهرا را کشتند.» من که تا آن زمان فقط هاجواج به او نگاه میکردم و حرفهایش را درک نمیکردم، تا اینکه دست چپش را نشان داد؛ جلای انگشتری که در دستش بود، همه چیز را برایم تفسیر کرد.
وقتی دید که من به انگشتر که نشان از نامزد شدن او بود زل زدم، گفت: «آری فاطی، روح زهرا را کشتند، جسم او را اسیر کردهاند.»
گفت: «اگر طالبان آن روز بهخاطر نداشتن محرم مانع رفتنم نمیشدند، حالا من اینگونه اسیر نمیشدم.»
گفت: «اینها قاتلاند؛ قاتلهایی که تنها از خون رؤیاهای دختران تغذیه میکنند.»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه