از تاریکی تا نور

من گاهی در میان گیرودارها به خودم می‌بالم؛ به اینکه چگونه مانند سرو در گرما و سرما مقاوم مانده‌ام و تسلیم نشدم. از محدودیت‌ها و از سختی‌ها پلی برای عبور و یادگیری ساختم و در این چهار سالی که گذشت، من خودم را بیشتر مشغول کردم، بیشتر یاد گرفتم و بیشتر به سوی بالندگی رجوع کردم. اما حالا من همیشه می‌کوشم تا از چشمه‌ی دانایی بنوشم و همواره خودم را در مسیر پیشرفت به حرکت درآورم. من حالا دیگر دختری رویاپرداز و بی‌عمل نیستم؛ همانی که کامیابی را در خیالاتش مجسم می‌کرد. من به آن توانمندی رسیده‌ام که بفهمم چگونه رسیدن را یاد بگیرم. اینکه رویا و هدف‌ ما به ما انگیزه می‌دهد و همین رویا و هدف، قوه‌ی محرک ماست؛ قوه‌ای که باعث می‌شود زودتر از خواب برخیزم، پلان و برنامه‌ریزیِ دقیق داشته باشم و هم‌چنان پله به پله در مسیر موفقیت گام بردارم. حالا صبح‌ها تا چشمانم را می‌گشایم، در ذهنم کارها و فعالیت‌هایم را مرور می‌کنم و صدایی از درونم نجوا می‌کند: «حالا وقتِ انجام دادن و عمل کردن است.» برمی‌خیزم با یاد پلانی که شب قبل با ذوق خاصی چیده‌ام و تمام کارهای لیست‌شده را به صورت منظم و درست انجام می‌دهم.

بار دیگر به یاد می‌آورم که من توانمند شده‌ام. از زمانی که با درس‌های توانمندسازی (امپاورمنت) آشنا شدم، انگار انسان جدیدی شدم؛ آدمی که یاد گرفت هر چیزی را از نگاه متفاوتی به تماشا بنشیند، از دل محدودیت‌ها فرصت بیافریند، همواره درخشان باشد و نگذارد چراغ دانایی‌اش را خاموش کنند. حالا دیگر محدودیتی برایم وجود ندارد. من به قدرت واقعی‌ام با قلمم پی برده‌ام و دانسته‌ام که در تاریک‌ترین وضعیت هم امید و نوری است که با آن می‌توان در مسیر ترقی به حرکت آمد. احساس می‌کنم درس‌های توانمندسازی برای من فقط یک درس نیست، بلکه چراغ است؛ چراغی که مسیر تاریک را قابل دید می‌سازد و به من می‌آموزاند که چگونه از دل تیرگی‌ها عبور کنم و با نگاهم، دنیا را به جایی زیبا برای زیستن بدل کنم. در این روزها برای من زندگی تفسیر جدیدی پیدا کرده است و هر روزی که می‌گذرد، توانمندی‌ها و نگاه من هم با دنیای توانمندی همسو می‌شود.

من حالا دخترِ چهار سال قبل نیستم. حالا از یک دختر ضعیف، تبدیل به قوی‌ترین نسخه‌ی خودم شده‌ام. هر زمانی که به یاد گذشته می‌افتم، برای گذشته حسرت می‌خورم؛ اما با خود می‌گویم غمی نیست چون حالم را تغییر داده‌ام. فقط با امید و اراده، مسیرم را خودم هموار می‌کنم، نه با جنگ و سلاح، بلکه در پرتو دانایی در کنج تنهایی. حالا من به اندازه‌ی دو برابرِ سنم می‌دانم. می‌دانم که تنها راه نجات در مواجهه با شر و تاریکی، بیشتر آموختن است؛ چون خودِ نادانی، ریشه‌ی درهم‌تنیده‌ی است که دامن‌گیر همه است. ولی من باورمندم که همه‌چیز از چشمه‌ی داناییِ دختران و جوانانی چون من سیراب می‌گردد و همه‌جا با نشاط و سبز می‌شود. اگر ما هم‌چنان سبز بمانیم، تنها داروی محرومیت‌ ما بیشتر تلاش کردن و خواندن است؛ چون اگر ما یاد بگیریم، در آینده قطعاً تغییرآفرین خواهیم بود.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000