پشت آفتاب پنجم حمل

پنجم حمل، یک  روز آفتابی بود و این روز را کاملاً معمولی آغاز کرده بودیم؛ اما نمی‌دانستیم پشت این آفتاب چه شرایطی در انتظار ماست و قرار است با چه چیزی دست‌وپنجه نرم کنیم.

ساعت دو بعدازظهر بود. مادرم همراه با دو برادر و خواهرم به‌سوی خانه‌ی مامایم رفتند و من با برادر بزرگ‌ترم در خانه تنها ماندیم. چای تازه دم کرده بودم و می‌خواستم لحظه‌ای روی برنامه‌های بعد از عید و سال نو تمرکز کنم.

هنوز چای را در گیلاس نریخته بودم که سروصدایی از کوچه به گوشم رسید. با عجله برادرم را صدا زدم: «بدو ببین در کوچه چه خبر است! صدای موتر اسکواتور می‌آید.» برادرم بی‌درنگ به‌سوی کوچه دوید.

از کلکین عقبی به بیرون نگاه کردم؛ دیوارها را یکی‌یکی از بین می‌بردند. صدای مردم و صدای تخریب درهم آمیخته بود و مانند روز قیامت در گوشم می‌پیچید.

در برابر چشمانم خانه‌ها ویران می‌شدند، بی‌آنکه در نظر گرفته شود کسی در آن‌ها زندگی می‌کند. در وسط اتاق خشکم زده بود. از ترس فقط اشک‌هایم روی گونه‌هایم جاری می‌شد و هیچ کاری از دستم برنمی‌آمد.

تنها جمله‌ای که بارها تکرار می‌کردم این بود: «خانه‌ی ما را خراب نکن!» فریاد می‌زدم: «نه، نه، نه!» اما هیچ گوش شنوایی نبود.

در همان لحظه دیوار پشت خانه فرو ریخت و دروازه‌ی پشتی نیز به زمین افتاد. با فرو ریختن آن دروازه، گویی تمام دست‌رنج پدرم نیز فرو ریخت.

لحظاتی بود که هرکس می‌خواست خانه‌ی خود را حفظ کند؛ اما کاری از دست کسی ساخته نبود. برخی مجبور شدند همان‌جا خودشان خانه‌هایشان را تخریب کنند و برخی دیگر وسایل‌شان را جمع می‌کردند. فضا پر از ترس و سرنوشت نامعلوم بود.

سروصداها تمام وجودم را می‌لرزاند. دیوار همسایه روبه‌رو و پهلو کاملاً از بین رفت. صحنه‌ها چنان می‌گذشت که هر لحظه انتظار داشتم سقف خانه هم فرو بریزد.

برادرم مدام می‌گفت: «هیچی نیست، نترس، خانه ما را تخریب نمی‌کنند.»

موتر تخریب از کوچه رفت، اما زخم‌های زیادی به جا گذاشت. پدرم از راه رسید و با کمک برادرم دروازه پشتی را به حویلی آورد. اما چهره‌ی رنج‌دیده پدرم و از دست رفتن تمام سرمایه و تلاشش در نگاهش پیدا بود؛ چیزی که می‌دیدم اما هیچ کاری از دستم ساخته نبود.

پدرم در حویلی کنار باغچه‌ی کوچکی نشست، سرش را پایین انداخت، نفس عمیقی کشید و سپس برخاست و رفت. خیلی کوتاه گفت: «دخترم، جمع کن… باید خانه را خالی کنیم.»

سنگینی این جمله هنوز هم بر دوش همه‌ی اعضای خانواده‌ام مانده است. جمع کردن و کوچیدن از خانه‌ای که در آن بزرگ شده‌ای، بسیار دشوار است؛ به‌ویژه وقتی نه سرپناهی داشته باشی و نه سرمایه‌ای برای ساخت دوباره.

ثانیه‌ها برایم سنگین می‌گذشت. ذهنم یاری نمی‌کرد. با صورت اشک‌آلود به استادم پیام دادم و نوشتم: «استاد، این وضعیت زندگی من است… حتی از پناهی که داری محرومت می‌کنند.»

استادم پاسخ داد: «نگران نباش، ما در کنارت هستیم.»

حدود یک ساعت بعد، استادم برایم خانه‌ای پیدا کرد و استاد دیگری نیز اتاقی برایم اجاره کرد. اما مادرم وقتی برگشت، پیشنهادها را نپذیرفت؛ چون فاصله زیادی داشتند.

پیش از رسیدن مادرم، بخشی از وسایل را جمع کرده بودم. آن خانه را پدر و مادرم با آرزوهای بلند ساخته بودند، اما در عرض پنج ساعت همه‌چیز جمع شد. وسایل برای انتقال آماده گردید.

آن شب هیچ‌کدام از ما خواب نداشتیم. فقط به زندگی فکر می‌کردم؛ به اینکه باید آن را دوباره بسازیم.

فردای آن روز، هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که با کمک کاکایم، تمام وسایل را به خانه‌ی مامایم انتقال دادیم. در مسیر، مردم را می‌دیدم که هرکدام در حال جمع کردن وسایل‌شان بودند. همه‌جا در حال تخریب بود.

با دیدن دکان‌ها و خانه‌ها اشک در چشمانم جمع می‌شد. در تمام مسیر حتی یک کلمه هم نگفتم. وقتی به خانه‌ی مامایم رسیدم، در راه‌پله نشستم و سرم را پایین انداختم تا وسایل جا به‌جا شد.

پس از بازگشت، کاکایم خشت‌های بام را یکی‌یکی در کوچه پرتاب می‌کردند. همسایه‌ها یکی‌یکی کوچ کردند. آن، آخرین دیدار با همسایه‌های دوازده‌ساله‌ی ما بود.

اشک‌های آخرین همسایه‌ی ما بیانگر دردهای زیادی بود. مرد همسایه با چشمانی اشک‌بار خانه‌اش را ترک کرد و با پدرم خداحافظی نمود.

آن روز آغاز سختی‌های بسیاری برای خانواده‌های زیادی بود. ما یک هفته در همان خانه‌ی تخریب‌شده ماندیم؛ جایی که نه دیوار داشت و نه سقف کامل. شب‌ها از ترس دزد و حتی سگ آرامش نداشتیم.

در همان مدت، روزها با کمک کاکایم و اعضای خانواده، خشت‌ها را جمع می‌کردیم تا هزینه‌ی کارگر کمتر شود.

خانه‌ی ما به ویرانه تبدیل شده بود؛ نه سقف، نه دیوار و نه کلکین، هیچ چیزی سالم نمانده بود.

پس از یک هفته، ما هم از آن خانه کوچ کردیم و به منطقه‌ای دورتر رفتیم. اکنون در یک اتاق ماهانه سه هزار افغانی کرایه می‌پردازیم.

اما برخی خانواده‌ها که سرپناه نداشتند، مجبور شدند در شهرک خیمه بزنند و همان‌جا زندگی کنند. برای بسیاری از خانواده‌ها این سرک‌سازی بهای بسیار سنگینی داشت.

در کابل پیدا کردن خانه کرایی آسان نیست و اگر هم باشد، هزینه‌ها بسیار بالاست. در چنین شرایطی، بسیاری ناچارند با نگرانی زندگی کنند.

شرایط برای همه خانواده‌ها یکسان نیست.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000