من محدثه هستم؛ دختری از افغانستان. در سال ۱۴۰۰ شکستم، زمانی که پیش دروازهی مکتب رفتم و در ۲۴ اسد گفتند مکتب فقط برای مدت کوتاه بسته میشود.
نرفته داخل صنف، ننوشته رویایم روی تخته و باز نکرده کتاب در صنف، آن صبح زیبا با چشمهایی پر از اشک برگشتم خانه.
آن سال را بهسختی سپری کردم. سال ۱۴۰۱ آمد. روز اول، دوم و سوم عید خیلی خوب گذشت. اما در شب چهارم، زمانی که روز سوم عید بود، ساعت شش، خبرها را از افغانستان اینترنشنال گوش میدادم. شنیدم که زنگ مکتب دوباره به صدا درآمده و اجازه رفتن داده شده است.
خیلی خوشحال شدم؛ آنقدر که احساس میکردم در پوست خود نمیگنجم. در خانه یک میدان رقص از خوشحالی ساختم و به همه گفتم که دروازههای مکتب باز شده است، فقط برای مدت کوتاه تعطیل بوده است.
با خود میگفتم من این را حس میکردم. به خودم و انگیزهام باور داشتم.
سریع رفتم سراغ وسایلی که برای مکتب خریده بودم؛ لباس، کیف، کتاب، کتابچه و قلم. همه را آماده کردم. از شدت خوشحالی حتی خواب به چشمانم نمیآمد. ساعت یک و چهل دقیقه شب خوابم برد.
شب را به صبح رساندم. صبح بیدار شدم، نماز خواندم و صبحانه خوردم. همراه دوستانم به مکتب رفتم.
اما وقتی گفتند دروازههای مکتب برای دختران بالاتر از صنف ششم بسته شده و اجازهی تحصیل ندارند، نفسم بند آمد. قدمهایم خم شد. در همان لحظه ایست قلبی کردم؛ نه در بدن، بلکه در روح. چون برای دومین بار ضربه خوردم. مکتب من، درس من، کتاب من، قلم من… همهچیزم؛ یعنی نبض زندگیام از من گرفته شد و در کوما رفتم.
گاهی در زندگی لحظههایی میرسد که انسان احساس میکند حتی نفس کشیدن هم سخت شده است. برای من و هزاران دختر دیگر، یکی از همان لحظهها زمانی بود که دروازههای مکتب بسته شد. از همان لحظه، انگار چیزی در وجودم شکست.
ایست قلبی کردم؛ نبض زندگیام از من گرفته شد، نه با یک حادثه، بلکه با یک خاموشی بزرگ: خاموشی درس، خاموشی صنف، خاموشی زنگ مکتب.
روزی که باید با امید بیدار میشدم و به سوی آینده میرفتم، تبدیل شد به روزی که در خانه ماندم و به درهایی نگاه کردم که دیگر باز نمیشدند.
اول فکر میکردم این فقط چند روز است؛ یک وقفه کوتاه. اما روزها به هفتهها و ماهها تبدیل شد. هر روز که گذشت، امیدم کمرنگتر شد، اما هیچوقت کامل خاموش نشد.
هنوز منتظرم. منتظر روزی هستم که از این ICU بیرون شوم، از کوما بیدار شوم و دوباره به نبض زندگیام، به مکتب برگردم.
خانه برایم تبدیل شد به یک دنیای ساکت؛ یک آیسییوی سرد و تاریک. دیگر صدای رفتن به مکتب نیست، خندههای همصنفیها نیست، حتی بحثهای ساده کودکانه هم نیست.
همهچیز در سکوتی سنگین فرو رفته است. گاهی از پنجره بیرون را نگاه میکنم و حس میکنم زمان هم ایستاده است.
اما حالا فقط یک حس مانده است: ایستادن در جایی که زمان از حرکت افتاده است.
با این همه، هنوز چیزی در من زنده است؛ یک امید کوچک، یک چراغ خاموشنشدنی در دل تاریکی.
شاید ضعیف باشد، شاید خسته باشد، اما هنوز هست. من باور دارم این سکوت همیشگی نیست.
روزی دوباره دروازهها باز خواهد شد. روزی از ایست قلبی نجات پیدا میکنم، از ICU بیرون میآیم و دوباره به مکتب برمیگردم.
روزی کتابها دوباره در دستهای ما جان میگیرند و صدای زنگ مکتب در کوچهها میپیچد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه