خوابیده‌ای؟

یک روز معمولی مثل همه‌ی روزهای دیگر؛ اما گویا امروز نباید معمولی می‌بود. با قدم‌های استوار باید به طرف کورس می‌رفتم. چون در مسیر راه همیشه تنها هستم، عادت کرده‌ام که در مورد خودم با خودم حرف بزنم، در مورد ایده‌ها و پلان‌هایم بیشتر فکر کنم و ایده‌های جدید در ذهنم خلق نمایم. همچنان باید به تمام جزئیاتی که در راه می‌بینم توجه کنم؛ چون با خود می‌گویم باید از هر لحظه‌ی زندگی و هر فرصت برای یادگیری استفاده کنم، مثل انسان‌ها، محیط و آب‌وهوا. اما نه، امروز باید روحم با دیدن آن صحنه زخمی می‌شد. حس ناامیدی تمام وجودم را فرا گرفت.

کودک کوچکی را دیدم که در وسط سرک (پیاده‌رو) خوابش برده بود. چقدر کار آن‌ها سخت است؛ از صبح تا شب باید دست‌های کوچک و نازشان را دراز کنند تا کسی کمک‌شان کند. وقتی او را در آن وضعیت دیدم، با جزئیات کامل نگاهش کردم. پیش او فقط چند سکه‌ی یک‌افغانی‌گی و دوافغانی‌گی بود. خودش آن‌قدر بی‌خیال خوابیده بود که گویا دنیا هیچ بدهکار او نیست. خوابِ آن روزش این مفهوم را می‌رساند که گویا همه چیز مرتب است و او در خانواده‌ای زندگی می‌کند که می‌تواند از دوران کودکی‌اش لذت ببرد.

اما نه، او باید از همان دوران کودکی با کشمکش‌های روزگار روبرو شود. شاید برای خیلی‌ها و کسانی که آن صحنه را دیدند، این معمولی‌ترین تصویر بود؛ اینکه یک کودک فقیر از مشکلات زیاد، گرمی هوا و خستگی خوابش برده است. اما برای من، خواب شیرین آن کودک یک دنیا حرف بود و هزاران معنا داشت.

آرام از کنارش رد شدم تا نکند از خواب نازش بیدار شود؛ اما بی‌خبر از اینکه شهر ما آن‌قدر شلوغ است و سر و صداهای مردم، وسایط نقلیه و هر نوع صدای مختلف بلند است که آرام گذشتن من هیچ خوبی‌ای در حق او محسوب نمی‌شود. کودکی که شاید نُه یا ده سال عمر داشت، چگونه می‌تواند روی سرک خوابش ببرد؟ آن‌هم از شدت فقر و ناداری. پس شهر من چگونه نباید بدهکار این‌همه نابرابری‌ها باشد؟

در مسیر راه هزاران فکر به ذهنم می‌رسید که زندگی و روزگار تا چه حد و اندازه می‌تواند ظالم باشد، حتی در حق یک کودک؛ کسی که بدون آگاهی قبلی به این دنیا آمده، بدون اینکه بداند خانواده‌اش کیست و قرار است مسیر زندگی‌اش چگونه باشد. او فقط خواسته بود مثل کودکان دیگر و مثل همه‌ی ما دوست داشته شود، ناز کند و نازش خریدار داشته باشد، نوازش شود، بازی کند و مکتب برود. جای یک کودک ده ساله روی سرک نیست، بلکه در صنف درس است؛ اما تمام روال زندگی معمولی آن کودک زیر خط فقر گم شده و هیچ نشانه‌ای از بهبودی این وضعیت نمی‌بینم. هیچ راه حلی به ذهنم نمی‌رسد که تا چه وقت این وضعیت می‌تواند ادامه پیدا کند.

اما هر روز می‌بینم که هزاران رؤیا و زندگی فقط محو می‌شود. بیایید کاری کنیم که کودکان نسل جدید جامعه‌ی امروز ما، نفس کشیدن را اجبار نه، بلکه زندگی بدانند و بتوانند در وضعیت خوب درس بخوانند و تحصیل کنند. شاید خود را بی‌خبر جلوه بدهیم؛ اما این مسئولیت ما در قبال آینده‌ی کودکان است؛ چون نسل جدید ما باید مثل ما نشود و به هر نیاز اولیه‌ی شان رسیدگی شود تا نه با روحیه‌های کوبیده و زخمی، بلکه با روحیه‌های قدرتمند و سالم وارد جامعه شوند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000