پانزدهم اگست، روزی سیاه در تاریخ افغانستان

پانزدهم اگست، روزی سیاه در تاریخ افغانستان، روزی که در آن رویاها به کام مرگ فرستاده شد و زندگی میلیون‌ها دختر برای همیشه تغییر کرد. روزی که نصف پیکر جامعه به حاشیه رانده شد، دروازه‌های مکاتب و دانشگاه‌ها به روی‌شان بسته گشت و رویای‌شان ناتمام ماند.

پانزدهم اگست تنها یک تاریخ نیست، بلکه یادآوری روزی است که ورق شوم تاریخ دوباره برگشت و هیولایی به اسم جهل بر آسمان آبی افغانستان سایه افکند. پانزدهم اگست، تاریخی است که با هر بار شنیدن نامش، قلبم سنگین می‌شود و تصاویر آن روزها دوباره در ذهنم جان می‌گیرند.

پنج سال از آن روز شوم می‌گذرد؛ یعنی بیش از یک‌هزار و هفتصد روز، ولی برای من زمان در همان روز متوقف شده است. مدام تصویر آن روزهای کابل در پیش چشمانم ظاهر می‌شود، کابلی که صبح‌هایش با رفتن دختران به سوی مکاتب و دانشگاه‌ها آغاز می‌شد و کوچه به کوچه‌ی کابل میزبان قدم‌های دخترانی بود که با امید، قلم به دست گرفته بودند و برای رقم زدن آینده‌ی روشن راهی مکاتب و دانشگاه‌ها می‌شدند. آری، همان تصویری که بازارهای کابل هنوز بوی امید و زندگی می‌داد.

چشمم دوباره به تاریخی که روی صفحه‌ی گوشی‌ام خودنمایی می‌کند می‌افتد. دوباره به پنج سال پیش پرت می‌شوم، روزی که مثل دیگر روزها از خواب برخاستم و با امید و انگیزه و داشتن فردایی روشن، شروع به انجام کارهایی کردم که از قبل برنامه‌ریزی نموده بودم. بعد از انجام کارهای مد نظرم، برای گرفتن نان روانه‌ی نانوایی شدم. چشمم به عابرانی خورد که هر کدام به مقصدی خاص روانه بودند؛ دخترانی با محدوده‌ی سنی مختلف که هر کدام روانه‌ی مکتب و دانشگاه بودند. حتی تا آن روز هم کابل برایم شهری بود که رویا هنوز در آن نفس می‌کشید و دخترانش با کتابی که در دست داشتند، برای فردایی بهتر قدم برمی‌داشتند. با رسیدن به نانوایی، چشم از تماشای آنها برگرفته و بعد از گرفتن نان، روانه‌ی خانه شدم.

بعد از خوردن صبحانه روانه‌ی کورس شدم. دوباره چشمم به دخترانی خورد که هر کدام با شوق و علاقه روانه‌ی مکتب بودند. دوباره حس نشاط تمام وجودم را فرا گرفت. بعد از رسیدن به کورس، استاد با انرژی شروع به تدریس نمود. بعد از گذشت چند لحظه، گوشی استاد پی‌درپی زنگ می‌خورد؛ تا آنجا که استاد مجبور به پاسخ دادن شد. همان لحظه همه چیز تغییر کرد. صورت رنگ‌پریده‌ی استاد گواه یک خبر ناگوار بود، ولی با وجود آن باز هم استاد بدون اندک حرفی از ماجرای پیش‌آمده، به تدریس ادامه داد.

بعد از سپری شدن چند لحظه، موبایل‌ها یکی پی دیگری به صدا درآمدند و ترس و دلهره بر فضای صنف حاکم شد، تا آنجا که استاد، صنف را ده دقیقه قبل از تایم مشخص‌شده رخصت کرد. در مسیر راه، دیگر از آن شور و شوق اولیه خبری نبود؛ آنها این‌بار جایشان را به ترس و اضطراب داده بودند.

من که تا آن لحظه از چیزی خبر نداشتم، می‌خواستم از دختری که با صورت رنگ‌پریده از کنارم عبور می‌کرد جویای حال پیش‌آمده شوم. درست همان لحظه گوشی همراهم به صدا درآمد. با برداشتن گوشی و پیچیدن صدای نگران مادرم، دست و پایم سست شد. مادرم با همان صدایی که از نگرانی و ترس می‌لرزید گفت: «کجا هستی؟ زودتر خودت را به خانه برسان که حکومت سقوط کرده و کل کابل به دست طالبان افتاده.»

با شنیدن این جملات رنگ از رخم پرید و با انرژی تحلیل‌رفته کوشش می‌کردم خودم را زودتر به خانه برسانم. در مسیر راه، همه سراسیمه به طرفی در حرکت بودند: مادری که با نگرانی به طرف مکتب دخترش روان بود، دختری که با ترس و دلهره کوشش می‌کرد هرچه عاجل‌تر خودش را به خانه برساند، جوانی که با تلفن به جستجوی عزیزانش بود و پدری که به چشم‌انتظاری بازگشت فرزندانش به درِ خانه تکیه داده بود. وحشت و ترس از چهره‌های مردم می‌بارید و هیچ‌کس نمی‌دانست فردا چه خواهد شد.

دیگر از آن کابل پرهیاهو خبری نبود، تنها صدای نفس کشیدن بلندش که ناشی از ترس بود به گوش می‌رسید. چه کسی می‌توانست باور کند در یک لحظه همه چیز این‌قدر زود تغییر می‌کند؟

آن روز من تنها شاهد سقوط یک حکومت نبودم، بلکه شاهد دفن میلیون‌ها آرزوی قد و نیم‌قد نیز بودم. آن روز من شاهد فرو ریختن رویاهایی بودم که سال‌ها دختران سرزمینم به خاطر تحقق بخشیدن به آنها تلاش کرده بودند. آن روز من شاهد شکسته شدن کمر نصف جامعه بودم؛ همانانی که برای رقم زدن آینده‌ای بهتر سال‌ها تلاش نمودند.

برای من، به‌عنوان یک دختر، پانزدهم اگست سیاه ترین روز در تاریخ افغانستان است؛ روزی که مرگ میلیون‌ها رویا در آن رقم خورد و خود، قاتل آرزوهای نصف جامعه شد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000