مینویسم، حتی اگر قلم نداشته باشم. مینویسم، حتی اگر دفترم خاک باشد و مرکبم اشک. مینویسم، حتی روی دیوارهای خاموش شهرم؛ چرا که من دختری از افغانستانم… و سکوتم فریادی است که باید شنیده شود.
ما دختران افغانستان، قصههای نانوشتهایم. در کوچههای تنگ و تاریک، در کلاسهای نیمهساخته و پشت پنجرههایی که رو به ناامیدی باز میشوند، ما رویا بافتهایم. رویاهایی نه از جنس تجمل و نه از جنس رویاهای دور… بلکه رویاهایی ساده، انسانی و حق خود ما… ما میخواستیم درس بخوانیم، معلم شویم، دکتر شویم، نویسنده شویم و حتی فقط «آزاد» شویم.
اما دفترهای ما را بستند و دروازههای مکاتب را قفل زدند. صدای معلمان را خاموش کردند. گفتند: «زن باید در خانه باشد.» گفتند: «دختر فقط باید بپزد و بشوید.»
مگر ما صدایی نداشتیم؟ مگر دل نداشتیم؟ مگر چشم نداشتیم که آیندهمان را ببینیم؟ چرا ما را ندیدند؟ چرا ما را نخواستند؟
من یکی از هزاران دختر این سرزمینم؛ دختری که صبح با صدای گلوله بیدار میشود، دختری که کیف مکتبش خاکی میشود و دختری که به جای زنگ تفریح، صدای مرگ را میشنود. ما دختران افغانستان هر روز در درون خود گریستیم و هر شب با سوالی به خواب رفتیم: چرا بودن ما درد است؟ چرا آموختنمان تهدید است؟ چرا میخواهند صدای ما را خاموش کنند؟
اما با این حال ما ساکت نماندیم. با چشم، با دل یا حتی روی دیوارهای سرد شهر فریاد زدیم. ما گفتیم: «تحصیل حق ماست.» ما نوشتیم: «دختر هم انسان است.» ما گریستیم نه از ترس، بلکه از خشم؛ از ظلمی که به نام دین و به نام رسم و رواج بر ما روا شد.
یکی از ما در خانهاش درس میدهد؛ بیصدا و بدون تخته. یکی از ما در اتاق تاریکش درس میخواند. یکی از ما شعر مینویسد برای روزی که نام دختر دوباره افتخار باشد. و یکی از ما با کتابی در آغوش، روی خاک میخوابد و جان میدهد؛ نه در راه جنگ، بلکه در راه دانستن.
ما فراموش نمیکنیم. ما قربانیانی نیستیم که خاموش بمانند. ما ایستادهایم، حتی اگر پاهای ما زخمی و نفس ما گرفته شود. ما دختران افغانستان دیوارهای خاموش شهر را زنده کردیم. روی آنها نوشتیم؛ از درد، از امید، از آزادی. نوشتیم برای نسل بعد تا بدانند ما جنگیدیم، مقاومت کردیم و ایستادیم.
روزی میرسد که دیگر دختری برای رفتن به مکتب نترسد. روزی میرسد که مادران، دخترانشان را راهی دانشگاه کنند. روزی میرسد که نه نوشتن جرم باشد و نه دانستن، تهدید. اما ما منتظر آن روز نمیمانیم؛ ما آن روز را میسازیم، با صدا، با قلم و با فریادی که از دل سکوت برخواسته است.
ما دختران افغانستان…
با اشک،
با درد،
اما با امید…
مینویسم، حتی روی دیوارهای خاموش.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه