آیا دوباره همان آدم‌های قبلی می‌شویم؟

روزی اگر افغانستان دوباره آزاد شود، باز هم نمی‌دانم که روح زخمیِ ما آزاد می‌شود یا نه، چرا که گاهی فکر می‌کنم آزاد ساختن جغرافیا و خاک، بسیار آسان‌تر از آزاد کردن روح‌های مچاله‌شده‌ی ماست. وطن شاید در آینده دوباره پرچم، سرود و مکتب داشته باشد؛ اما برای ما دختران نوجوان که سال‌های طلاییِ عمرمان را میان ترس، سکوت و حسرت گم کردیم، بازگشت به آدم‌های سابق علامت سؤال بزرگی است. من یک دختر افغانستانم؛ دختری که روزی برای آینده‌اش هزار خواب رنگی داشت، خوابِ یونیفورم سیاه و سفید مکتب، کتاب‌های نو، بوی قلم تازه، امتحان‌های آخر سال، خنده‌های پرشورِ راه خانه و حرف‌هایی که هیچ‌وقت تمام نمی‌شدند. ما دخترها آرزوهای خیلی بزرگی نداشتیم، فقط می‌خواستیم درس بخوانیم، بزرگ شویم و با عزت زندگی کنیم.

اما با یک شبیخون ناگهانی، همه‌چیز در یک روز خاموش شد. با بستن دروازه‌های مکتب، انگار دروازه‌ی بخشی از وجود و صنف‌های درونی ما را هم تخته کردند. از آن روز به بعد، با تبدیل شدن خانه به قفس و بدل شدن سکوت به خفگی، معنای آرامش برای همیشه مسخ شد. اولش با این تصور که چند هفته بیشتر نمی‌گذرد صبوری کردیم، بعد گفتند چند ماه طول می‌کشد؛ اما با گذرِ سال‌های متمادی، ما آرام‌آرام در خود شکستیم و یاد گرفتیم که چطور درد را بی‌صدا قورت بدهیم و دم برنیاوریم. هنوز هم بعضی شب‌ها در خواب می‌بینم که دوباره به مکتب برگشته‌ام. کیفم روی شانه‌ام است، دوستانم پا‌به‌پایم راه می‌روند و زنگ آغاز صنف به صدا درمی‌آید؛ اما با بیدار شدن ناگهانی از خواب، سقف خاموش و دیوارهای سرد اتاق فوراً به یادم می‌آورند که زندگی واقعی چقدر با رؤیا تفاوت دارد.

در این سال‌های خاکستری، سخت‌ترین بخش فاجعه فقط محروم شدن از صنف و درس نبود؛ بلکه فراموش کردنِ تدریجیِ خودمان بود که جان‌مان را گرفت. با کوتاه شدن خنده‌های بلند ما، با آرام شدن نجواهای ‌ما و با مردن ذوق‌های‌ ما، دیگر نه برای آمدن بهار شوقی ماند، نه برای عید هیجانی و نه برای تولدها شمعی روشن شد. ما قبل از وقت و در اوج نوجوانی پیر شدیم. دختری که باید امروز در صنف دانشگاه می‌بود، حالا شاید پشت پنجره‌ای بسته، ناامید به سرک خیره مانده است؛ دختری که باید فارغ می‌شد، شاید حالا مادر شده با طفلی در آغوش و قلبی پر از حسرت و دختری که روزی بهترین نمره‌های صنف را می‌گرفت، امروز شاید حتی جرئت ندارد دوباره کتابی را باز کند، چرا که بعضی زخم‌ها آن‌قدر عمیق می‌شوند که آدم از دیدن رؤیای سابقش هم وحشت می‌کند.

حتی اگر روزی دوباره اجازه بدهند درس بخوانیم، باز هم شروع از نو، تصوری دردناک و چالش‌برانگیز است. این‌که با سنی بیشتر، کنار شاگردهایی بنشینی که از تو بسیار کوچک‌ترند و وانمود کنی چیزی در وجودت نشکسته است، در حالی که درونت پر از سال‌های سوخته و خاکستر نوجوانی است، شکنجه‌ای مکرر است. بعضی چیزها در تاریخِ یک روح هرگز جبران نمی‌شوند. نوجوانی مثل شیشه است که اگر بشکند، حتی با جمع کردن دوباره‌اش، جای ترک‌ها برای همیشه روی آن باقی می‌ماند. از سوی دیگر، با نگاه به آن‌هایی که رفتند و مهاجر شدند، به دختران و پسرانی می‌رسم که در کشورهای دیگر، با زبان‌های بیگانه، سرک‌های ناشناخته و آسمان‌هایی که هرگز بوی وطن نمی‌دهد، بزرگ شدند. شاید پدر و مادرهای‌شان هنوز هر شب از افغانستان، کابل، بامیان، هرات و کوچه‌های نابودشده حرف بزنند؛ اما برای طفل‌هایی که دور از این خاک رشد کرده‌اند، دلتنگی برای جایی که هیچ‌وقت واقعاً آن را نشناخته‌اند، بی‌معناست.

شاید روزی افغانستان از چنگال تاریکی آزاد شود؛ اما با وجود این آزادی، جمع شدن دوباره‌ی نسل پراکنده‌ی ما در دور یک چوکی و برگرداندن دخترانی که با هزار ترس مهاجرت کردند، نامعلوم است، چرا که مشخص نیست آیا این وطن هنوز هم برای آن‌ها معنای «خانه» را خواهد داشت یا خیر. ما نسلی شدیم پر از سؤال‌های بی‌جواب؛ نسلی معلق که میان رفتن و ماندن، امید و ناامیدی، و زندگی و زنده ‌ماندن گیر مانده است. اما هنوز هم، با وجود تمام این دردهای استخوان‌سوز، امید در قلب دختر افغان نمرده است. همان امید کوچکی که زیر آوار این‌همه تاریکی و خفقان هنوز نفس می‌کشد، همان جذوه‌ای که باعث می‌شود هنوز بعضی دختران پنهانی و زیرزمینی درس بخوانند، هنوز کتاب بخرند، هنوز رؤیا ببافند و هنوز باور کنند که شاید یک روز، خورشید دوباره از پنجره‌های این وطن داخل خواهد شد.

شاید ما دیگر آدم‌های سابق نشویم، شاید خنده‌های‌ ما مثل قبل بلند نباشد و شاید جوانیِ ازدست‌رفته‌ی ما هرگز برنگردد؛ اما هنوز هم، حتی اگر آدم‌های سابق نشویم، همین که بتوانیم بدون ترس نفس بکشیم، بدون ترس یاد بگیریم و بدون ترس رؤیا ببینیم، می‌توانیم تولدی دوباره را رقم بزنیم. من یقین دارم با فرارسیدن آن روز بزرگ، دختر افغانستان بعد از سال‌ها خاموشیِ تحمیلی، دوباره آهسته و با وقار لبخند خواهد زد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000