رها از ماشین که از کابل به مزار در حرکت بود، بعد از رسیدن به مقصد پیاده شد. ساعت نُه شب بود و ماه در آسمان پرستاره دیده میشد؛ اما هوا به شدت سرد بود و باد زمستانی مثل تیغ یخی تیزی در گونههایش فرو میرفت. ولی رها که دختری ظریف اما قوی بود، به سرمای زمستان مزار اهمیتی نداد؛ دست در جیب کُت سیاهی که در تن داشت کرد و به راه ادامه داد تا به منزل راضیه، دخترخالهی خود برسد. هرچند شب تاریکی بود، ولی ماه با نور ملایمش توانست راه رها را روشن بسازد. رها به مسیر خود که حالا ده دقیقه راه مانده بود میرفت که ناگهان شانهاش به مردی برخورد کرد و درد خفیفی در شانهی چپش حس کرد. رها که خیلی عصبانی شد، با خود میگفت حتماً زیاد در افکارم غرق بودم و این مرد را ندیدم. بهخاطر همین رو برگرداند تا از او معذرتخواهی کند. وقتی نگاهش به آن مرد افتاد، چشمان وحشی، هیکل بزرگ و چهرهای ترسناک را دید که تا آخر عمر در یادش میماند.
داشت فکر میکرد که سیلی محکمی به صورت نازک و سردش که از شدت سرما سرخ شده بود، خورد. سیلی چنان محکم بود که گردن رها به طرف راست چرخید و او فوراً دستش را روی گونهاش که حالا با سیلی کبود شده بود، گذاشت. رها خیلی خود را کنترل کرد که مبادا گریه کند، چون میدانست طالبان چیزی از انسانیت و احترام متقابل نمیدانند. در دل خود گفت: «چرا؟ مگه من چه کار کردم؟» که ناگهان آن مرد وحشتناک، دست رها را محکم گرفت و از پیادهرو بیرونش کرد و به سرک عمومی کشید. رها با صدایی که از شدت ترس میلرزید، با گریه فریاد میکشید: «کمکم کنید!» ولی طالبی که دستش را گرفته بود، رها را کشانکشان با خود به طرف موتری میبرد که در آن طرف سرک عمومی مزار بود. رها به دور و بر خود نگاهی انداخت؛ مردم از وظیفه و کارهایشان خسته به خانه برمیگشتند و بعضیهایشان که شبکار بودند، به طرف وظیفهیشان روان بودند. با وجود فریادها و گریههای رها، کسی کاری نمیکرد و جلوی آن مرد را نمیگرفت و همه به راهشان ادامه میدادند.
رها با تلاش میخواست دستش را از دست آن مرد جدا سازد. با امید کمی که در دل داشت، با ترس و ناراحتی فریاد میزد: «نجاتم بدهید، لطفاً لطفاً!» ولی کسی به فریادی که از ته دل بود توجهی نکرده، به راه خود ادامه میدادند تا اینکه بالاخره صدایی از میان آن سکوتی که سرک را فرا گرفته بود، بلند شد و قلب رها با امید بیشتری تپید. آن پسری شجاع، دلیر و دلاور بود. حالا که حرف رها اهمیتی برای کسی نداشت، آن پسر صدای رها شده بود. نزدیک میآمد و میگفت: «بگذار آن دختر برود!» ولی این مرد وحشی توجه اندکی به حرفش نکرد و رها را داخل موتر انداخت. تا خودش خواست بنشیند، آن پسر یخن طالب را گرفت. طالب با اسلحهای که در دست داشت، ضربه محکمی به سر پسر زد. پسر با دست، سرش را از شدت درد گرفت و گفت: «بیغیرت! میگویم آن دختر را از موترت پایین کن!» رها داخل موتر با ناله و فریاد میگفت: «کمکم کنید، به دادم برسید!» پسر مشت محکمی به صورت طالب زد و آن مرد کمی عقبتر رفت، اسلحهی خود را به طرف پسر گرفت و از شدت عصبانیت شلیک کرد.
رها که داخل موتر بود، با صدای شلیک، گریهی خود را متوقف کرد. یادش آمد که آن پسر با طالب میجنگید. حیران و ترسیده بود که طالب بالاخره سوار موتر شد، آن را روشن کرد و حرکت نمود. رها از شیشه عقب موتر به جاده نگاه کرد که آن پسر روی سرک افتاده و مردم نزدیکش میشدند. ناگهان رها بیاختیار به آن مرد گفت: «سگ پست! چرا آن کار را کردی؟» در این هنگام موتر متوقف شد، طالب به طرف رها که در چوکی عقب موتر نشسته بود نگاه کرد و با اسلحه به رها شلیک کرد. رها با آرزوها و رویاهای بلندش، در همانجا جان باخت.
یادآوری: این داستان از زبان همان پسر به نشر رسیده است. پسر بعد از حادثه به شفاخانه انتقال داده شد و چون گلوله به بازویش اصابت کرده بود، توانست زنده بماند. به دلیل امنیت این پسر، اسمی از او برده نمیشود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه