چه وقت، ما به حق خود می‌رسیم؟

من در حالی این را می‌نویسم که گلویم را بغضی به بزرگی یک دنیا بسته است و تنها پناه و تسکینِ این زخم‌های نامرئی‌ام نوشتن است. این روزها من از حجم این بی‌عدالتی بزرگ به ستوه آمده‌ام؛ نفس‌هایم سنگین شده است و دلم خون می‌گرید. تا کی ترس؟ تا کی ظلم؟ تا کی این مجرمیت اجباری، در حالی که ما بی‌گناه‌ترینیم؟ ترس، وحشت و سکوت، دوستِ این روزهای ماست و حال‌وهوایی غم‌انگیز بر سر ما سایه انداخته است که کشور ما را برای ما به جهنم تبدیل کرده‌اند. ما منتظریم که چه وقت نوبت کابل می‌رسد تا مورد تهاجم ظلم نابخشودنی این انسان‌نماها قرار گیرد.

ما در وطن خود احساس خطر می‌کنیم، جایی که باید در آن آرام بگیریم و خوش باشیم، ولی ما این‌جا غم‌انگیزترین روزهای عمر خود را سپری می‌کنیم. آن‌قدر در این‌جا در خطر هستیم و شکنجه‌ی روحی و روانی می‌شویم که حد و مرزی ندارد، در حالی که این‌جا کشور خود ماست. تا مدتی آرام می‌نشینند و بعد یک‌باره دوباره دختران را دستگیر می‌کنند. سپس دوباره آرام می‌شوند و ما دختران ساده‌لوح فکر می‌کنیم که همه‌چیز تمام شده و دیگر اتفاقی نمی‌افتد، اما دوباره همان عمل وحشی‌گرانه را از سر می‌گیرند. مثل این می‌ماند که اول یکی از اعضای بدن ما را ببرند و زخم آن عضو هنوز التیام نیافته باشد که عضو دیگری را قطع کنند، تا این‌که روح ما از جسم ما پرواز کند. این است شکنجه‌ی ما. ما به‌گونه‌ای شکنجه می‌شویم که آهسته‌آهسته می‌خواهند ما را نابود کنند.

در این‌جا دنیای ما، همرنگ لباس‌های ما، تیره و تار شده است. به جرم دختر بودن، به جرم مذهب و قومیت خود می‌سوزیم. جالب این‌جاست که بیشتر، یک مذهب و یک قوم در این‌جا شکنجه می‌شود و تمام تمرکز آنان روی یک منطقه و یک مذهب است. این‌جا قدم زدن، حرف زدن، لباس پوشیدن و آزادی بیان به طرز وحشیانه‌ای از ما گرفته شده و بلند کردن صدای ما مساوی با کشتن است. این‌جا قدم زدنِ ما مساوی شده است با بی‌آبرویی و دستگیری. ما آن‌چنان وحشت کرده‌ایم که از صدای نفس‌های خود ما می‌ترسیم.

در میان این‌همه وحشت و ترس، آرزوهای ما هم هر روز یکی‌یکی در حال خاموش شدن است. دخترانی که یک روز برای آینده‌ی خود هدف‌های بزرگی داشتند، حالا تنها دغدغه‌ی شان این است که آیا فردا اجازه بیرون رفتن از خانه را خواهند داشت یا نه. چیزهایی که برای دیگران عادی است، برای ما به یک آرزوی دور و دست‌نیافتنی تبدیل شده است: درس خواندن، قدم زدن و حتی لبخند زدن.

ما مگر انسان نیستیم؟ ما چیزی بیشتر از حق یک زندگی انسانی که لیاقتش را داریم نمی‌خواهیم. آیا این خواسته بزرگی است؟ آیا این گناه است؟ ما باید به کجا برویم تا نفس راحتی بکشیم؟ مگر نباید هر انسانی در وطن خودش آرامش داشته باشد؟ پس چرا ما این‌همه مورد ظلم قرار گرفته‌ایم؟ به چه جرمی؟ به چه گناهی باید این‌همه زجر را تحمل کنیم؟

در خانه نشسته‌ایم و ترس داریم که اگر بیرون برویم، شاید بخت با ما یاری نکند و ما هم دستگیر و ناپدید شویم. نمی‌دانیم این شب تاریک تا کی ادامه خواهد داشت، اما یک پرسش هر روز در ذهن ما تکرار می‌شود: عدالت کی در حق ما اجرا خواهد شد؟ و تا آن روز، چند آرزوی دیگر باید خاموش شود؟

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000