نگاهی از داخل ملی‌بس

قطرات باران آرام‌آرام، یکی پس از دیگری، بر شیشه‌ی ملی‌بس فرود می‌آمدند و تا پایین شیشه سُر می‌خوردند. من از داخل، بی‌صدا به بیرون خیره شده بودم. وقت اذان ظهر بود و کراچی‌های جوراب، ترکاری، میوه و دیگر اجناس در سرک پراکنده بودند. فروشندگان با صدای بلند فریاد می‌زدند: «بیایید، جوراب بخرید! در کنار شان یکی دیگر صدا می‌زد که میوه‌های تازه ارزان شده و…» صدایشان با صدای باران درهم می‌آمیخت و فضای عجیبی می‌ساخت؛ انگار شهر میان تلاش برای زنده ماندن و خستگی گیر مانده بود.

ملی منتظر بود تا مسافران بیشتر سوار شوند تا حرکت کند. منم آنان را دقیق تماشا می‌کردم. وقتی دقیق‌تر به آنها نگاه کردم، متوجه شدم هرکدام تکه‌ای از نان خشک در دست دارند و در بین صدا کردن برای جلب مشتری، از آن لقمه‌ای به دهن می‌گذارند و می‌خورند. از طرفی می‌دانستم آنها نانی در دست دارند که هر روز وزنش کمتر می‌شود؛ اما قیمتش هنوز ده افغانی است. نانی که حتی شکم یک طفل کوچک را هم سیر نمی‌کند؛ اما برای آنها همان یک وعده‌ی غذایی روزانه بود. بدون چای، بدون خوراکی دیگر، فقط تکه‌ای نان و عجله‌ای خاموش برای ادامه‌ی کار.

ناگهان چشمم به کاهوفروشی افتاد که با خواهش بسیار و شکم گرسنه از کاهویی که قرار بود بفروشد، یکی یکی بر می‌داشت و بدون نان می‌خورد. لباس‌هایش کاملاً از باران تر شده بود و قطرات آب از آستین‌هایش می‌چکید. آن صحنه قلبم را فشرد. با خود فکر کردم من بارها غذایی را فقط به‌خاطر اینکه دوست ندارم نمی‌خورم؛ اما این آدم‌ها به مزه و طعم خوراک فکر نمی‌کنند؛ آنها فقط می‌خواهند سیر شوند، حتی اگر غذایشان بی‌مزه‌ترین خوراکی دنیا باشد. گرسنه نماندن برایشان مهم‌تر از هر انتخابی است.

آنها زیر باران می‌ایستند، با دستان سرد و لباس‌های تر و همان تکه نان کوچک را می‌خورند، در حالی که ذهن‌شان مشغول پیدا کردن همان ده افغانی است؛ ده افغانی‌ای که شاید بتواند امشب چراغ خانه‌ای را روشن نگه دارد یا شکم کودکی را نیمه‌سیر کند. هر افغانی برایشان معنای زمان دارد؛ زمانی کمتر برای گرسنگی کشیدن و برای یک شب راحت خوابیدن.

وقتی امروز این صحنه‌ها را برای مادرم تعریف کردم، او گفت: دخترم، مردم در این بیکاری، گرانی و جنگ فقط می‌خواهند زنده بمانند. حتی یک افغانی هم برایشان ارزش دارد؛ چون برابر است با لحظه‌ای کمتر لرزیدن در سرما و تر شدن زیر باران با شکم گرسنه. با درآمد روزانه‌ی پنجاه افغانی، چگونه می‌توانند بوجی آردی را بخرند که قیمتش به پانزده‌صد افغانی رسیده یا روغنی که هجده‌صد افغانی است؟

سال نو آمد، اما کار نیامد، نان نیامد و امید هم انگار کمتر شده می‌رود. گاهی احساس می‌شود طبیعت نیز خشمگین است و سیلاب‌ها بر سر همین مردم بی‌پناه فرود می‌آید. در هرجای دنیا که جنگ و سختی باشد، نخستین ضربه را همیشه مردم فقیر می‌خورند؛ کسانی که تنها آرزویشان زندگی ساده و آرام است و جز آرامش چیزی نمی‌خواهند.

من هنوز پشت شیشه، به قطرات باران نگاه می‌کردم؛ قطراتی که یکی‌یکی می‌لغزیدند، درست مانند روزهایی که آرام می‌گذرند، اما رد غم ها باقی می‌ماند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000