دری که بسته شد و دیگر کسی از آن وارد نشد، انگار یک تکه از زندگی همانجا جا ماند. همهچیز ناگهان عوض شد؛ نه با یک حادثهی بزرگ، نه با صدای بلند، فقط با یک تصمیم ویرانکننده.
همان تصمیم، زندگی خیلیها را از هم پاشاند. در کوچهها هنوز رفتوآمد بود، زندگی جریان داشت، اما یک چیز فرق کرده بود: دیگر آن صدای خندهی دخترانی که با عجله به مکتب میرفتند شنیده نمیشد، دیگر از کتاب و صنف و امتحان حرفی نبود. مردم چیزی زیر لب میگفتند؛ اما هیچکس دقیق نمیفهمید چه شده.
فقط یک سوال در ذهن همه تکرار میشد: چرا؟
اما عجیب این بود که بعد از مدتی حتی همان «چرا» هم کمکم خاموش شد. انگار سوالها هم خسته شده بودند. دخترهایی که تا دیروز برای آیندهی شان برنامه داشتند، حالا در خانه نشسته بودند و به دیوارها نگاه میکردند.
بعضیهایشان هنوز کتابها را نگه داشته بودند؛ اما دیگر کسی آنها را ورق نمیزد.
کتابها خاک میخوردند، نه به این خاطر که بیارزش بودند، بلکه چون دل و دماغی باقی نمانده بود. انگار همه چیز ایستاده بود و فقط زمان جلو میرفت.
شبها سختتر از روزها شده بود. روزها به هر حال میگذشت؛ اما شب که میشد، مثل قبلا نمیگذشت. فکرها شروع میکردند به سنگین شدن.
هر کسی با خودش درگیر بود، هر کسی یک جای دلش درد میکرد.
در یک خانه، دختری بود که هر شب کنار پنجره مینشست.
نه زیاد گریه میکرد، نه حرف میزد؛ فقط نگاه میکرد به کوچهای که دیگر برایش شبیه قبل نبود. کوچههایی که دیگر صدای خندهی او و دوستانش را نداشت.
کتابهایش هنوز کنار دستش بود.
گاهی دست میکشید رویشان و آرام میگفت: ما چه کم داشتیم؟
اما پاسخی نبود… هیچکس جواب نمیداد.
در همان خانه، برادرش هر روز به مکتب میرفت. کتاب میبرد، امتحان میداد، از آینده حرف میزد. از ایندهای که مبادا خواهرش حسرتش را داشته باشد. او فقط گوش میداد، بدون اینکه چیزی بگوید. چیزی که مبادا خواهرش ناراحت شود. نه از بیاحساسی، از خستگی….
کمکم، اما یک چیز در دل بعضی از دخترها تغییر کرد. نه یک تغییر بزرگ، نه یک اتفاق خاص، فقط نپذیرفتنِ خاموشی.
شروع کردند دوباره به درس خواندن؛ اما این بار پنهانی. نه جمعهای بزرگ، نه سر و صدا… فقط چند نفر، در سکوت.
یک دفتر قدیمی، چند کتاب، و یک چراغ کمنور…
همینها شده بود دنیای جدیدشان.
اگر کسی نزدیک میشد، سریع همه چیز را پنهان میکردند؛ نه از ترس فقط، بیشتر از این که نمیخواستند همان امید کوچک هم از بین برود.
هر شب که میگذشت، انگار کمی قویتر میشدند.
زندگی آسان نشده بود، اما خودشان تغییر کرده بودند.
دیگر فقط نشسته و منتظر نبودند.
حتی اگر هیچ راهی جلویشان باز نمیشد، در دل خودشان حرکت را شروع کرده بودند.
یکی از دخترها یک شب گفت: «شاید هیچوقت همه چیز مثل قبل نشود … ولی ما هم نباید همان آدمهای قبل بمانیم.»
سکوت شد، اما حرفش در دل همه نشست.
روزها هنوز هم سخت بود، شبها هنوز طولانی؛ اما یک فرق کوچک ایجاد شده بود…
امید کاملاً از بین نرفته بود. زیر همه این سختیها، هنوز زنده بود؛ آرام، بیصدا، اما واقعی…
دیدگاهها (1)
قشنگ ترین گل ها در میان خاک هایی پر از سنگ و سختی رشد میکنند، شاید خاموشانه درس بخوانیم اما امیدوار تر از هر زمانی دیگری درس میخوانیم برای آینده و برای کمی زندگی کردن
ارسال دیدگاه