در گذر از شهری، با انبوهی از مردم کور و کر روبهرو شدم. همه برایم تعجبآور بودند؛ جمعیتی به این بزرگی چطور میتواند همگیشان ناشنوا و نابینا باشند؟ برایم سوال خلق شد که اینها زندگیشان را چگونه سپری میکنند و برای ادامهی حیات به کدام راهها متوسل میشوند؟ با گذشت هر لحظه و هر ثانیه در بین این جماعت، حقایق زندگی آنان مرا بیشتر از قبل به تعجب وا میداشت، تا اینکه آهسته آهسته به روش زندگی آنان پی بردم. در اوایل برایم پر از شگفتی و حیرت بود؛ اما از روزی که دانستم این جماعت در واقعیت کور نیستند، بلکه برای نادیده گرفتن بسیاری از موارد خود را به کوری زدهاند و همچنین برای توجه نکردن به بسیاری موضوعات خود را به ناشنوایی زدهاند، همهچیز تغییر کرد. آنان تلاش میکنند آنچه برایشان منفعت دارد را با جان و دو چشمان باز بپذیرند و در مقابل هر چیزی که منفعتشان را با خطر مواجه میسازد، کوری اختیار کنند.
یکی از «متل»های بسیار رایج در بین مردم آگاه وجود دارد که میگوید: «دانشی که به بازو ننشیند، به هیچ درد نمیخورد.» با دیدن این جماعت، تازه به عمق این گفته پی بردم، باسوادانی که به جز خواندن و نوشتن، همهی داشتههایشان را به دست باد سپرده بودند. روشنضمیرانی که روزگاری رهبر یک فرد، خانواده و یک جامعه بودند؛ بزرگانی که به معنای واقعی بزرگ بودند و درد و رنج اطرافیان و از خود کوچکترها را درک میکردند و میفهمیدند؛ اما حالا برای رهایی از ضرر و دست یافتن به منفعت خودشان، همه را فراموش کرده و اقدام به کور و کر ساختن ضمیر و وجدان خود کردهاند.
در میان این جماعت، منی که تازه پا به دنیای بزرگترها و دنیای بیرون از ضمیر خود گذاشته بودم، حیران ماندم. به من از کوچکی آموخته بودند حق مردم محترم است و احترام به آن، از خصلتهای انسانی هر بشر شمرده میشود و هر که به این منزلت برسد، یک پله از انسانبودن را با موفقیت طی کرده است. اما هنگام روبهرو شدن با این جماعت، انگیزه و اعتقادم برای انسانبودن و طی کردن مراحل آن متزلزل شد. منی که روزی انسانیت شعار و دینم بود، حالا میبینم هرکه به فکر منفعت خود است و در هنگام ضرر، همگان کور و کر میشوند. کسی انسانبودن را مدنظر ندارد، همگی تلاش دارند به راه و روشی منفعت کسب کنند، فارغ از اینکه درک کنند پیامدهای آن چقدر میتواند مخرب باشد.
برای من معنای محبت و معرفت، چیزی بیشتر از احترام به حقوق دیگران و انسان دانستن آنان نبود؛ اما در میان این جماعت متوجه شدم انسانها فراموش کردهاند خلیفهی خدا بر روی زمین و اشرف مخلوقات هستند. چنان بیرحمانه در مقابل رنج و دردهای همنوعان خود کور و کر گشتهاند و هر از گاهی چنان بیرحمانه به جان هم میافتند که انسان به وجود انسانیت شک میکند. یکی از بزرگان میگفت: «بیرحمتر از انسان، موجودی در زمین نیست.» بارها گوشهای مینشستم و با دقت به این جمله فکر میکردم، اما نتیجهی فکرم طوری میشد که میگفتم این مقوله نمیتواند حقیقت داشته باشد؛ خلیفهٔ خدا چطور میتواند بر همنوع خودش رحم نداشته باشد؟ اما با گذشت هر روز در بین این جماعت، به عمق این مقوله پی بردم؛ جماعتی که جوهر وجود خود را به فراموشی بسپارد و در مقابل درد و رنج همدیگر کور و کر گردد، حقا که به این جمله صداقت میبخشد.
با پرسهزدن بین این جماعت، هر روز بیشتر از قبل پی میبردم که حضور ما چقدر میتواند گاهی برای همدیگر بیمعنا شود و ما نسبت به همدیگر چقدر میتوانیم بیرحم شویم، تا اندازهای که همچون زندانی در قفس، فقط به فکر رهایی خود به هر قیمت باشیم و انسانهای دیگر را فراموش کنیم. با دیدن این جماعت هر روز به انسانبودنشان شک میکنم. درست یا شاید اشتباه؛ اما معنای انسانبودن در قصهها و افسانههایی که در کودکی برای ما گفته میشد، متفاوت بود. مادربزرگم همیشه میگفت: «اگر خیری از تو به کسی نرسد، به نوعی در انسانبودن خود شک کن، اگر نتوانی دردی را تسکین یا کاهش دهی، به انسانبودن خودت شک کن، اگر دستی را نتوانی بگیری و گاهی تکیهگاه نشوی، به انسانبودن خود شک کن، اگر اشکی را نتوانی تبدیل به لبخند کنی، به انسانبودن خود شک کن.» و «اگر»های بسیاری که امروز شاهد هستم همهاش تبدیل به معمایی شده است که تا ماهر و حاذق نباشی، نمیتوانی کشفش کنی.
یک مقوله را همیشه و بارها بین خانواده و اقوام شنیده بودم که با دیدن این جماعت احساس کردم کاملاً صادق است. آنها میگفتند: «افرادی را که خوابند میتوان بیدار کرد؛ اما بیدار ساختن افرادی که خود را به خواب زدهاند، کاریست دشوار و محال.» تازه پی بردم اینان که همه کر و کور گشتهاند، خود را به کوری زدهاند و بیناساختنشان کاریست بسی دشوار. همچنین کرهای این جمع نیز به این راحتی شنوایی خود را باز نخواهند یافت. آنانی را که به دنبال آگاهی و بیدارشدن باشند، میتوان با اندکی جرقه هوشیار کرد و نوری به دلهایشان انداخت؛ اما افرادِ خودخواسته نابینا را نمیتوان به آگاهی رساند. در مقابل آنچه در اطراف ما میگذرد و آنچه زندگی ما و انسانبودن ما را متأثر میسازد، نباید خاموش ماند. ضررهای دنیوی قابل جبراناند؛ اما آنچه ضمیر و روح ما را با ناپاکیهای روزگار عجین سازد، جبرانناپذیر است و منجر به فلاکتهای شخصیتی میگردد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه