تولد نور در دل محدودیت

بادهای سرد بهاری، سوز عمیقی را در جان طبیعت پراکنده بودند. سپیده‌دم آرام‌آرام جای آخرین سایه‌های شب را می‌گرفت و شهر هنوز در خواب سنگینی فرو رفته بود. کوچه‌ها در سکوتی مرموز نفس می‌کشیدند و تنها نور کم‌جان چراغ‌هایی که از پنجره‌های کوچک خانه‌ها بیرون می‌تابید، تاریکی را اندکی می‌شکست.

در یکی از همان خانه‌ها، دختری سیزده‌ساله به نام سمیرا تمام شب را بیدار مانده بود. قرار بود صبح، سال تعلیمی تازه آغاز شود؛ سالی که نمی‌دانست دروازه‌هایش به روی او باز خواهند شد یا نه. در دل کوچک او، ترس و امید در کنار هم جا گرفته بودند. آن شب دعا خواند، گریه کرد، آرزو نوشت و پرسش‌هایی را بارها در ذهنش مرور کرد که شاید در هیچ جای دنیا، دختری مجبور نباشد برای یافتن پاسخ‌شان شب تا صبح بیدار بماند.

سمیرا می‌ترسید؛ از این‌که شاید هرگز کیمیا و فزیک نخواند، شاید دیگر اجازه نداشته باشد روی چوکی صنف هفتم بنشیند. بارها شنیده بود که دختران بعد از صنف ششم حق رفتن به مکتب را ندارند، اما هنوز نمی‌توانست این حقیقت تلخ را باور کند. با این همه، ریسمانی نازک از امید، قلبش را از فروپاشی نگه داشته بود.

در گوشه‌ای دیگر از شهر، دختری به نام فرشته آرام‌آرام با کتاب‌هایش خداحافظی می‌کرد. او خوب می‌دانست که درِ رویاهایش را با قفل تبعیض بسته‌اند. می‌دانست فردا باید با چشمانی پر از حسرت، رفتن برادرش به مکتب را تماشا کند. و چه دردناک است این «دانستن.»

در خانه‌ای دیگر، چراغ اتاق کوچکی هنوز روشن بود. کف اتاق از کاغذهایی پر شده بود که روی‌شان آرزو نوشته شده بود. بهاره، روی چوکی چوبی‌اش نشسته بود و قصه‌ای می‌نوشت؛ قصه‌ای که در آن دختران آزادانه به مکتب می‌رفتند، می‌خندیدند و رویاهای‌شان را زندگی می‌کردند. در قصه‌های او، هیچ دری بسته نبود.

اما در خانه‌ای تاریک‌تر، زیر درخت سیب حویلی، دختر دیگری بی‌صدا گریه می‌کرد. ریحانه، دختری ظریف اما مقاوم، در سکوت برای رویاهایی ماتم گرفته بود که پیش از شکوفا شدن خاموش شده بودند.

صبح که کاملاً روشن شد، سمیرا چادر سفیدش را بر سر کرد و آهسته از خانه بیرون رفت. کوله‌پشتی‌اش بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد، اما سنگین‌تر از آن، نگاه‌هایی بود که در مسیر بر او دوخته می‌شدند. وقتی وارد مکتب شد، سکوت عجیبی همه‌جا را فرا گرفته بود. شاگردان به صنف‌های‌شان رفته بودند و سمیرا با ترس، یکی‌یکی دروازه‌های صنف‌ها را نگاه می‌کرد. اما هیچ صنفی برای او نبود. بالاتر از صنف ششم، چیزی وجود نداشت.

آن روز تنها سمیرا جرأت کرده بود دوباره تا دروازه مکتب برود.

روزها گذشتند. حالا تمام سرگرمی سمیرا، ورق زدن کتاب‌های صنف هفتم برادرش بود. شب‌ها کتاب‌ها را با دقت می‌خواند و پرسش‌هایی را که باید در صنف از استاد می‌پرسید، از برادرش می‌پرسید؛ اما او با بی‌اعتنایی جواب‌های کوتاه و بی‌ربط می‌داد، چون باور داشت آخرین ایستگاه زندگی دختران همان صنف ششم است.

تنها کسی که درد سمیرا را می‌فهمید، پدرش بود؛ مردی بی‌سواد، اما آگاه. او از این تبعیض رنج می‌برد و هر روز به جایی تازه سر می‌زد تا راهی برای ادامه تحصیل دخترش پیدا کندو

سرانجام، در یکی از روزهای گرم تابستان، با شوق وارد خانه شد و به سمیرا گفت آماده شود. وقتی به مکتب رسیدند، نگاه سمیرا به دروازه آبی‌رنگ آن افتاد؛ «بامیکا». همان لحظه، بخشی از ترس‌هایش فرو ریخت.

حویلی مکتب پر بود از دخترانی که آمده بودند رویاهای‌شان را دوباره زنده کنند. سمیرا بعد از ماه‌ها انتظار، بالاخره جایی پیدا کرده بود که بتواند دوباره بخندد.

در بامیکا، سمیرا با سه دختر دیگر آشنا شد: فرشته، بهاره و ریحانه. آن‌ها گروهی به نام «نور» ساختند؛ گروهی کوچک، اما سرشار از امید. هدف‌شان ساده بود: زنده نگه داشتن امید و ادامه دادن، حتی در دل محدودیت‌ها.

ریحانه با وجود مخالفت شدید خانواده‌اش به مکتب آمده بود. او باور داشت محدودیت نباید پایان زندگی باشد. بهاره نیز با سماجت و منطق، در برابر مخالفت برادرانش ایستاده بود. او حتی برای روزهایی که ممکن بود در راه با طالبان روبه‌رو شود، قرآن و کتاب‌های دینی در بیکش می‌گذاشت تا بتواند از خودش محافظت کند.

اما فرشته، زخمی عمیق‌تر داشت.

خواهر بزرگش، رویا، در حمله بر مرکز آموزشی کاج جان باخته بود. بعد از آن حادثه، پدرش به اعتیاد پناه برد و زندگی خانواده فروپاشید. فرشته سال‌ها را نه با سنش، بلکه با اندازه غم‌هایش زندگی کرده بود. او روزی برای سپردن کتاب‌های خواهرش به کتابخانه بامیکا آمد و همان‌جا با سمیرا آشنا شد؛ دختری که برایش یادآور خواهر از دست‌رفته‌اش بود.

گروه نور آرام‌آرام رشد کرد. دختران کنار هم درس می‌خواندند، رویا می‌ساختند و در سکوت، برای آینده‌ای بهتر می‌جنگیدند.

اما زندگی، همیشه فرصت ماندن نمی‌دهد.

اول فرشته رفت. بیماری مادرش و مشکلات خانه، او را مجبور کرد درس را رها کند. بی‌صدا رفت؛ آن‌قدر بی‌صدا که فقط جای خالی‌اش باقی ماند.

بعد نوبت ریحانه رسید. لبخندهایش کم‌رنگ شده بودند. چند روز بعد، دیگر به مکتب نیامد. او را مجبور به ازدواج کرده بودند؛ ازدواجی بدون انتخاب و بدون رویا.

اواخر خزان، بهاره هم تسلیم فشارهای خانواده شد. برادرانش هر روز بهانه تازه‌ای برای منع او پیدا می‌کردند و سرانجام، دفترچه آرزوهایش را بست و دیگر به بامیکا برنگشت.

سمیرا ماند و خاطرات گروه نور.

در هر گوشه مکتب، جای خالی دوستانش را حس می‌کرد. گاهی او هم به رفتن فکر می‌کرد، اما صدایی در درونش او را به ادامه دادن دعوت می‌کرد.

یک روز، هنگام برگشتن از مکتب، در ازدحام شهر گیر ماند. هوا تاریک شده بود و وقتی دیر به خانه رسید، برادرش با خشم دفتر و کتاب‌هایش را پاره کرد. آن شب، سمیرا تا صبح بیدار ماند. نوشت، گریه کرد و برای نخستین بار از دختر بودنش گله کرد. حتی به تسلیم شدن فکر کرد.

اما صبح، دوباره برخاست.

سال ۱۴۰۴ با تمام دردها و تنهایی‌هایش به پایان رسید. سمیرا حالا تنها مانده بود، اما هنوز ایستاده بود.

و سرانجام، در آغاز سال ۱۴۰۵، روزی رسید که نام سمیرا را برای گرفتن سرتیفیکت صدا زدند. او آرام قدم برداشت و کاغذی را در دستان لرزانش گرفت که فقط یک مدرک نبود؛ نشانه‌ای بود از تمام شب‌بیداری‌ها، اشک‌ها، ترس‌ها و مقاومت‌هایش.

در میان جمعیت، نگاهی به اطراف انداخت؛ انگار هنوز دنبال فرشته، ریحانه و بهاره می‌گشت. بعد، برای نخستین بار بعد از مدت‌ها، لبخند زد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000