نیمه‌ی گم‌شده‌ی رؤیاهایم

چشمانش دنیای عجیبی داشتند؛ درست شبیه دریایی متلاطم؛ دریایی که کشتی‌های حسرت در آن شناور هستند. هربار که دل به نگاهش می‌دادی، انگار که در اقیانوس حسرت‌ها و رؤیاهای پژمرده سفر می‌کردی؛ همان‌قدر غم‌انگیز و ناراحت‌کننده. او با بستن چشمانش، فرصت غرق شدنِ بیشتر در دریای نگاهش را از من می‌گیرد. گیسوانش در دست‌های زمختِ باد می‌رقصند و رنگِ تیره‌شان به تاریکی شب می‌افزاید. چشمانش هم‌چنان بسته است و رقص تارهای مشکینش هنوز ادامه دارد؛ شاید می‌خواهد غصه‌هایش را از پیچ‌وتاب تارهای شب‌رنگش عبور داده و به دست باد بسپارد. شاید می‌خواهد دل به دل طوفان خشمگین بدهد و رها شود از هرچه بار و سنگینی که در این دنیا بر روی شانه‌هایش سنگینی می‌کند.

چشمانش را می‌گشاید و نگاه ملتهب و خسته‌اش مرا به سال‌های دور در گذشته می‌برد؛ به سال‌هایی که این نگاهِ خسته از شادی برق می‌زد. به همان سال‌هایی که با هربار خیره شدن به چین‌وچروک‌های کنار چشمش ــ که در اثر لبخند زدنِ عمیقش به وجود می‌آمدند ــ دنیایم کن‌فیکون می‌شد؛ همه‌چیز محو می‌شد، دردها رنگ می‌باختند، غصه‌ها پر می‌کشیدند، بدی‌ها می‌شکستند و طوفان‌ها آرام می‌شدند. در آن لحظات فقط من می‌ماندم و او، و لبخندهای شناور در دریای آرامِ نگاهش. به همان روزهایی که او آفتاب می‌شد و من زمین، تا طواف کنم این روشنی زلال را؛ که او گل می‌شد و من خار، تا مبادا طوفان‌های بی‌رحم پژمرده کند این حجمِ شکستنی را؛ که او کرم می‌شد و من پیله، تا از قشنگی‌هایش محافظت کنم.

باران نم‌نم شروع به باریدن می‌کند و بر روی تارهای شب‌رنگش فرود می‌آید؛ انگار که این باران، همان طوفانی باشد که روزی بر زندگی او سرازیر شد و رقص مشکینِ موهایش را متوقف کرد؛ درست مثل همان روزی که آن طوفان خشمگین یک‌باره در زندگی او آمد و رقص رؤیاهایش را بازداشت. قطرات آب از پیچِ مژگانش چکه می‌کند و شاید این اولین بار باشد که آرزو می‌کنم ای‌کاش این‌قدر عمیق در آن آبی‌های بی‌کران سفر نکرده بودم؛ که ای‌کاش نمی‌دانستم این آبی که چکه می‌کند، حاصل سوگواری آسمان نیست، بلکه ته‌مانده‌ی غم‌هایی است که در قلب ناآرامش جا خوش کرده‌اند؛ که ای‌کاش آن رگه‌های سرخی که میان آبی‌های درخشانش پدیدار شده‌اند، تبدیل به دستِ نامرئی نشوند تا مرا ببرند به روزهایی که شیرینی‌شان امروز قلبم را می‌سوزاند؛ که ای‌کاش آن دستِ نامرئی از دور گردنم باز شود و این‌قدر به این بغضِ بهانه‌گیر میدان ندهد.

ولی انگار این دست هم همانند دستِ تقدیر، تا کارش را به سرانجام نرساند گردنت را رها نمی‌کند. اگر رها می‌کرد، من باید در همین دنیای تلخ و در همین عصرِ باران‌زده باقی می‌ماندم، نه اینکه پرواز کنم و بروم به یکی از روزهای گرم بهاری؛ به یکی از همان روزهایی که آفتاب سخاوتمندانه لبخندش را تقدیمت می‌کند و زندگی در جریانِ دل‌خواهت پیش می‌رود. به یکی از همان روزهایی که صبحت با صدای ترانه‌ی گنجشک‌ها آغاز می‌شود و شبت با پیروز شدن شخصیتِ خوبِ داستان ختم می‌گردد. به یکی از همان روزهایی که زیر باران بهاری پابه‌پای او قدم می‌زنی و از آرزوهایت حرف می‌زنی؛ می‌خندی و به چشمانی نگاه می‌کنی که در اثر زیر باران ماندن، رگه‌های سرخِ زندگی را روی آن نقاشی کرده‌اند. دستانش را محکم می‌گیری و رؤیاهای دخترانه‌اش را با صدای بلند رو به آسمان جار می‌زنی، انگار که بخواهی آسمان را از رؤیاهای رنگی‌اش باخبر سازی. موهایش را از صورتش کنار می‌زنی، صورتش را با انگشتانِ سرخ‌شده از سرمایت قاب می‌گیری، پیشانی به پیشانی‌اش مهر می‌کنی و لب می‌زنی: «با هم قلعه‌ی آرزوهای‌مان را فتح می‌کنیم.» او بگوید: «با هم فارغ‌التحصیلی‌مان را جشن می‌گیریم!» و تو دلت از تصور آن روز بلرزد؛ دستانت را پیچک‌وار به دور تنِ نحیفش بپیچی و بگویی: «اولین مریضت خودم خواهم بود خانم داکتر!» و او باز هم با صدای خنده‌اش قلبت را بلرزاند. آه که چه روزهایی پابه‌پای هم تلاش می‌کردیم و ذره‌ذره کاخ آرزوهای‌مان را آجربندی می‌کردیم.

با آزاد شدن راهِ نفسم متوجه می‌شوم که بالاخره دستِ نامرئی کار خودش را کرده و بغضِ بهانه‌گیری را که به گلویم چسبیده بود، شکسته است. صورتم را برمی‌گردانم تا مبادا با این باریدن، من هم بارِ دیگری شوم بر روی شانه‌های خسته‌ی او که مبادا فکر کند تنها تکیه‌گاهش هم شکسته است؛ که نبیند چطور چشم‌هایم کدر شده‌اند از این حجمِ بی‌عدالتی دنیا که نبیند با هربار شکستنِ او، من هزار بار می‌شکنم. اشک‌هایم را مهار می‌کنم و شاید این اولین بار باشد که نزد خدایم گلایه می‌کنم؛ گلایه می‌کنم ولی نه برای حال خودم، بلکه برای حال خواهری که آرزوهایش را نشکفته پرپر کردند. گلایه می‌کنم برای تلاش‌های چندین‌ساله‌ای که یک‌شبه به فنا رفت. گلایه می‌کنم برای دروازه‌هایی که بر روی او بسته شد ولی بر روی من نه. گلایه می‌کنم برای شب‌هایی که صدای گریه‌ی معصومانه‌ی خواهرم، جایگزین پچ‌پچ‌های شیرینِ شبانه‌ی ما شده است….

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000